تبليغاتX
سفید مثل شب...

دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی
+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت 0:0  توسط مداد سفید 

هميشه فكر مي كردم كه نياز نيست به اونايي كه خيلي دوستشون داري هي پشت سر هم بگي دوستت دارم

فكر مي كردم نگاه كردن توي چشماي آدمي كه برات عزيزه ميتونه بهت يه دنيا احساس خوب هديه بده و به اون آدم هم دلگرمي بده كه يكي هست كه دوسش داشته باشه.

نمي دونم تقارن اين شب لعنتي با ماجراي فيلم ديدن من چي بود. بين يه دنيا احتمال واسه ديدن فيلم قرعه به نام 2012 خورد. آره همون فيلم جنجالي كه در مورد پايان دنياست.

گاهي خودم رو ميذاشتم جاي آدماي توي فيلم كه دارن به چشمشون مي بينن زمين دهن باز كرده و داره اونا رو مي بلعه. هيچ حسي جز اين نمي تونست بهم بده كه زندگي خيلي كوتاهه. خيلي كوتاه تر از اوني كه ارزشش رو داشته باشه براي به دست آوردن سهم بيشتري از اون دل كسي رو بشكني.

نمي دونم وقتي قيامت بشه كجا هستم . زنده ام يا مرده. اما دوست دارم در كنار كسايي باشم كه دوستشون دارم.

اين وبلاگ با تموم نوشته ها و كامنت هاش يه روزي توي تاريخ دفن ميشه همونجور كه اون وبلاگ با 5 سال خاطره رفت و خيلي از كسايي كه اونجا ميومدن ديگه نيستن.

ما آدما رسممونه بگذريم. هر كي هم كه داره اينو ميخونه بياد و بگذره.. نذار چشمت زياد رو كلمه ها بمونه.

وبلاگ مي نوشتم واسه آدمايي كه از من دورتر بودن چون به يه دوست صميمي حرفم رو راحت تر و به شكل بهتري مي تونم بزنم. ولي نمي دونستم يه روزي "مبينا" خانوم محتاج اين باشه كه من بيام اينجا ازش اسم ببرم و اينجا براش حرف بزنم.

من اگر بخوام به همسرم بگم دوستت دارم ترجيح ميدم با يه پيامك اين كارو كنم يا تو چشمش نگاه كنم و بگم دوستت دارم.

نه اينكه بيام جايي كه خيلي ها غريبه اند و رهگذر از جنس احساسي نسبت بهش بنويسم كه براي خيلي ها قابل لمس كردن نيست.

اما انگار دوست داشته من يه اعلان عمومي كنم .

ببين من اگر پنهونت مي كردم دليلش ترس نبود.

اينجا برات نوشتم و از اين ناراحتم كه خودت رو به اندازه خيلي از آدماي غريبه غريبه تر دونستي كه خواستي حرفاي من رو اينجا بخوني..

به حرفت تن دادم تا بياي و به چشم ببيني حرفي كه باورش نمي كردي رو..

از تموم اين مزخرفات بدم مياد.

از تمومش..

هيچ كس لياقت شنيدن حرفاي دل آدم رو نداره. هيچ كس...

لعنت به من كه تنها محرم اين حرفا رو هم از خودم گرفتم..

خدا رو از خودم گرفتم وقتي كه خيلي راحت ازش مي نوشتم و ..................

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 3:31  توسط مداد سفید 

"هنر بازي شطرنج هنر دونستن زمانيه كه يه مهره بيشترين ارزش رو داره و بعد در همون لحظه توانايي ت در قرباني كردن اون مهره است.

براي اينكه تو خلاء ناشي از زيان با ارزش ترين مهره ات فرصت هاي زيادي به وجود مياد كه تاثير رو حداكثر مي كنه

و اشتياق سرنوشت رو مشخص مي كنه"

سريال فرينج- قسمت 21 از فصل 4


پ.ن: اين بشر فوق العاده است... جي جي آبراهامز رو ميگم. كارگردان و نويسنده اي كه قبل از اين لاست رو ساخته. هنوز لاست رو نديدم اما واقعا فرينج بهم يه احساس فوق العاده ميده.

به نظر من يه دوره كلاس خلاقيته اين سريال. هم به درد نويسندگي ميخوره هم كارگرداني هم برنامه سازي و هم تخيل و هر چيز ديگه اي كه فكرشو بكنيد..

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:53  توسط مداد سفید 

امروز كه تمام دنيايم در چهار ديواري يك اتاق نه متري خلاصه شد با خودم فكر مي كردم اگر بال پرواز هم داشتم باز هم با سر محكم مي خوردم به اين سقف بالاي سرم.

...

دنيا دنيا مهربوني بريزي به پاي آدم هاي اين روزگار باز هم ازت توقع دارن. بعد از يه مدت آدم خوب بودن براي تو ميشه تكليف نانوشته. ديگه همه دوست دارن تو همون بي نهايت مهربوني باشي. ديگه كسي به اين فكر نمي كنه بابا تو هم آدمي گاهي دلت ميتركه و دوست داري داد بزني. گاهي به معناي واقعي كلمه از همه آدما خسته ميشي. گاهي دلت نميخواد يه كلمه كمتر و بيشتر بشنوي. تمام اين ها براي تو ميشه زشت و نامرسوم. چرا؟ چون هميشه خوب بودي و بقيه خوب بودنت رو وظيفه ي تو دونستن.

...

ژست دپرسي بر نميدارم و ناراحت و افسرده هم نيستم و دوست هم ندارم از شبه جمله ي "تف به اين روزگار" استفاده كنم. نه...

اين بار ناراحت كه شدم مي روم تا پشت ديوار اندوه و با گچ روي ديوار مي نويسم آمديد نبوديم!

...

روي زمين مهر و جانماز از نماز ظهر جا مانده. از همان لحظه كه نفهميدم نماز عصرم را در ركعت دوم تمام كردم يا چهارم. همان موقع كه گفتم نمازت پيش كش برو لااقل به فكرهايي كه بين نماز به سراغت مي آيند فكر كن تا يكي از كارهايت را درست انجام داده باشي... يادم رفت نماز عصر.. قضا شد...

...

دلم واسه نوشتن تنگ بود.

براي خودم هم همينطور

همين

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:3  توسط مداد سفید 

1- هيچ كس به اختيار خودش به دنيا نيومد. خيلي ها هم توي سال هاي زيادي از زندگيشون ناراحتن كه چرا بدون اينكه بخوان به دنيا اومدن. خوب آخه آدميزاد حسابي تو اونجاهايي كه اختيار داشتي خيلي شاهكار به خرج دادي كه اينو هم بذارن به اختيار خودت؟

2- اينكه شب تولدم حس خاصي نداشته باشم. نه از جنس شادي و نه از جنس ديگه اي برام عادي شده بود. تازه برعكس هميشه حالم گرفته بود دقيقا عين سال تحويل. كلا همچين آدم خل و چلي تشريف دارم ديگه. اما خوب با وجود تمام اين احساس هاي بيگانه با اون مناسبت اين خيلي خوبه كه فكر كني لااقل وجودت مفيده. فكر كني كه كسي هست كه انتظارت رو بكشه. نه اينكه حتما اون آدم شريك زندگيت باشه ها نه.. گاهي يه آدم توي خوندواده خودش اينقدر شاده كه نياز به بودن كسي نداره. اما خوب خدا رو شكر اين لطف خدا شامل حالم شده كه دوستاي خوبي توي زندگيم دارم.

3- خلاصه مقوله ي تولد و روز تولد يه چيز عجيب غريبيه و اصلا معلوم نيست يه آدم واسه چي بايد خوشحال باشه كه سال به سال داره از عمرش ميگذره يا اينكه مثلا چرا بايد توي اون روز هديه بگيره و بقيه شاد باشن و اين حرفا. البته خوب هر آدمي به اين سوالات در درون خودش يه جوابايي ميده اما خوب اين كه بهونه اي براي با هم بودن و به ياد هم بودن باشه خوبه.

4- از تبريك گفت هاي اجباري و اين مدلي اينقدر بدم مياد كه اصلا تاريخ تولدم رو توي فيسبوك برداشتم تا يهو يه روز يكي داره توي فيسبوك چرخ ميزنه و ميبينه تولدمه الكي نگه تولدت مبارك. به نظرم تولد آدم و تبريكايي كه ميشنوه نبايد اينقدر لوس بشه كه همه گير بشه. البته خوب اين نظر منه .

5- اين مطلب نوشته نشده كه كسي بخواد تولدم بهم تبريك بگه. صرفا از اين جهت نوشتم كه يهو نرم توي جو حال گيري و فضاي بسيار مقدس دپرسي :)

6- در پايان توجه شما را به پيامك ساسس جلب مي كنم كه در شب تولدم فرستاد و بسيار جالب بود:

سلام بر دوست، برادر و رفيق دوست داشتني خودم.

ميلاد با سعادت اولين اختر تابناك آسمان خاندان پوريوسف را تبريك و تهنيت عرض مي نمايم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:59  توسط مداد سفید 

هر آدمي توي زندگيش يه لذت هايي رو داره و يه دردهايي.

گاهي اين احساس ها با برخي آدماي ديگه در نقاطي مشتركند و گاهي هم در تضاد.

تا اين جاي ماجرا زياد اهميتي نداره. خوب آدميزاده ديگه.

اما گاهي وقت ها آدم ها اصرار دارند كه بفهمند مثلا چرا فلاني از يه چيز لذت ميبره يا چرا اون از چيزي لذت ميبره كه براي من باعث عذابه.

خوب در اين مواقع بايد يه كم كوتاه اومد. هم اون كسي كه اصرار داره بفهمه. هم اون كسي كه اصرار داره بفهمونه به طرفش.

بعضي لذت ها چشيدنيه. يعني بايد با گوشت و پوستت دركش كني. پس چرا اصرار داري كه بخواي به يكي ديگه با توضيحات منطقي و خالي از احساس بفهموني؟

پ.ن: همينجوري واسه خالي نبودن عريضه...

پ.ن3: خدا رو شكر بعد يه مدت بي سعادتي ديروز خوب گذشت...

پ.ن2: لباس عزا و اشك ريختن براي عزاي تو و خانواده ات نهايت لذت دنياي منه...


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 13:17  توسط مداد سفید 

گاهي دلت دوست داره كه بي بهونه حرف بزنه..

بي بهونه بودن خودش بزرگترين بهونه رو دست دلت ميده تا بشيني يه گوشه باهاش بگي و باهاش زمزمه كني تك تك بهونه هايي رو كه حالا ديگه نيستن تا بخواي واسه خاطر وجود اونا بنويسي.

بي بهونه بنويس اي دل..


+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 22:26  توسط مداد سفید 

اهل دنیا سگانی هستند که پیوسته پارس می کنند و درندگانی که مدام زوزه می کشند و با خشم و نفرت به یکدیگر یورش می برند. قدرتمندشان، ضعیف تر را می بلعد و بزرگترشان بر کوچکتر سلطه می یابد. همگی چهار پایند. برخی پای بسته و عده ای لجام گسسته. عقلهایشان را گم کرده اند و بر مرکب جهالت،راهی جاده های نامعلوم شده اند. حیوانات بی زبان، رها شده در سختی بیابان، مشغول چریدن علفهای خسران و زیان.نه چوپانی که سر و سامانشان دهد و نه شبانی که به چراشان برد.دنیا به کوره راهشان می راند و چشمشان را از روشنای هدایت می پوشاند. در وادی حیرت دنیا سر گردانند و در دریای نعمت دنیا دست و پازنان. 

اهل دنیا همان ها که دنیا را خدای خویش ساخته اند. هم بازیچه دنیا گشته اند و هم به بازی با دنیا پرداخته اند. و آن سوی این جهان را به فراموشی سپرده اند... باش تا پرده های تاریک کنار رود... خواهی دید که کاروان به سامان رسیده، هر که به آن رسیده با مرکب شتاب رسیده...

وصیت حضرت امیر علیه السلام به امام حسن علیه السلام ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 11:11  توسط مداد سفید 

علی علیه السلام، بغض کرد یادش آمد محمّد صلی الله علیه و آله و سلم
گفته بود: سپرت را بفروش
و با پولش زندگی بساز برای دخترم
اما نگفته بود دخترم خودش سپر می شود برایت... .. . !!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 13:49  توسط مداد سفید 


پ.ن: خودشون ميدونن چطوري بهت يه دل شكسته بدن ...


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 14:52  توسط مداد سفید