هرگاه هر روز دقیقا آنچه ضمیر درونت احساس می کند باید به انجام رسانی به انجام برسانی هر لحظه احساس می کنی که آزادی که جهان را ترک کنی . باید به کاری سرگرم بشی که دوستش داری .
اگر می دانستی که فردا خواهی مرد آیا برنامه های امروزت را عوض نمی کردی؟ آیا با زندگیت کاری به جز آنچه تا امروز می کردی نمی کردی؟
این سوال را از هر کس می شناسی بپرس قطعا دو دسته جواب می شنوی
مردمان بدبختی که از زندگی خود لذت نمی بردند چرا به کاری دست بزنند که از آن نفرت دارند ؟
اما دسته دوم که اقلیت هستند به همان کاری می پردازند که هر روز زندگیشان به طور معمول انجام می دادند . هر کدام از ما به طریق خودمان می توانیم نابغه باشیم حتی اگر جامعه ما را نابغه نداند
نبوغ یعنی به انجام رساندن آنچه از آن لذت می برید این نبوغ راستین زندگی است .

آیا این را گستاخی نمی دانی که مردمان می پندارند که عمری دراز در پیش دارند ؟ به خود می گویند که هنوز فرصت دارم و بعدا به این کار می پردازم آنگاه پیری فرا می رسد و می بینند که کاری نکرده اند
پس راز نیکبختی این است که هر روز آنچنان زندگی کنی که گویی آخرین روز زندگی توست . با این اندیشه زندگی کن : بدون جرات به انجام رساندن آنچه می خواهم نمی میرم !
نباید با این احساس مهیب بمی ری که ترسهایت عظیمتر از رویاهایت بود و هیچچ گاه در نیافتی که به راستی از چه لذت می بری باید بدانی چگونه شهامت داشته باشی
"قسمتی از کتاب حکایت دولت و فرزانگی نوشته ی مارک فیشر "
*********
حالا به نظر شما چرا هنوز ما نمی تونیم از زندگیمون لذت ببریم ؟
جاده تا صبح قیامت منو این پاهای خسته!

*********
رنگی از رنگین کمان :
خداوند می فرماید :
هرکسی به علت ذکر من از درخواست خود باز ماند به او بدهم از آنچه به کسی که از من درخواست کرده داده ام . و هر کسی که مرا در پنهانی یاد کند من او را آشکارا یاد می کنم
*********
حرف آخر:
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد !
شاد باشید و سربلند ![]()
شب ستاره بارون می باره
با یک گل یاس بازم بهاره
هیچ کسی مثل تو دلبری نداره
یاری اگر نظیر تو داره بیاره
دل شراره ! آروم نداره
قاتل جونم ابروی یاره
می خوام که مستی نکنم دل نمی ذاره
تقصیر خال زیر لبهای نگاره

***********
تا حالا با دلتون حرف زدین؟ شده که دلتون آروم قرار نداشته باشه همش دنبال یه چیزی بگرده ؟ حتما شده ولی اون موقع چی بهش میگین؟
من یه شعر قشنگ دیدم که حیفم اومد شما اونو نخونیدبرای همین اونو اینجا می ذارم
درد دل بعضیاست که دلشون بعضی موقع ها آروم قرار نداره و شاید منتظر یه مسافر باشن شاید هم مسافرشون اومده باشه و ذوق زده باشن ! خلاصه هر کس یه جوری تعبیر می کنه دیگه ! حالا با هر لحنی که دوست دارید و هر تعبیری که می کنید بخونیدش :
شیواتر از همیشه و مفتون تر از همه
رسواتر از حماره و مجنون تر از همه
گاهی به سینه ای و گهی نیستی بگو
با من که در هوای کیستی بگو
لیلا ندیده ای و بی محملی هنوز
ای دل چه دیده ای که چه بی دلی هنوز
بی خانمان حلقه ی گیسوی کیستی ؟
خلوت نشین ابروی کیستی ؟
بوی که می دهی دل از لاله برده ای
هوش از شقایق وقد از ژاله برده ای
در آرزوی کوی که بی بال و پر شدی ؟
شوریده تر از هر شب و دیوانه تر شدی
این سان ندیده بودمت این چنین
چوگان چیست خورده ای گوی آتشین
با من بگو که آمده ای خاک راه او
خاکستر شکفته غرق در نگاه او
لختی به کنج سینه دلم آشیان گرفت
لب را گشود و به مستی زبان گرفت:
امشب تمام جبهه معبود دیدنی است
تصنیف شور نغمه داوود دیدنی است
بر تخت ناز خضر سلیمان رسیده است
یوسف ترین به دامن کنعان رسیده است
جبرئیل نور بر حرمش پرکشانده است
یحیای وجود بر قدمش سر دوانده است
نوح وجود غرقه موج تلاطمش
ادریس عقل رفته ز هوش از تبسمش
موسی ترین به ساحل دریا رسیده است
عیسی ترین امام مسیحا رسیده است
میلاد با عظمت زیبا گل هستی امام رضا (ع) افتخار ایرانیان بر همه مبارک![]()
***********
رنگی از رنگین کمان:
خدا خداوند بلند مرتبه می فرماید :
هرکسی مرا در میان گروهی از مردم یاد کند او را در میان گروهی از فرشتگان یاد می کنم
***********
درس زندگی :

زندگی –بسته به چهارچوب ذهنیت- می تواند بر روی زمین باغ گل سرخی یا جهنمی باشد . خودت را در دل گل سرخ گم کن و به خاطر داشته باش که لازم نیست بار مشکلات را بر شانه حمل کنی
***********
حرف آخر :
نمی دونم چی بگم اوضاع ما خیلی خرابه من که تقریبا دیگه نت تعطیله اینا رو هم قبلا نوشتم اومدم کافی نت بذارم . خاکستری هم که فکر کنم کامپیوترش ترکیده ! خلاصه ببخشید خدا شاهده من زیاد نمی تونم بیام اگه خواستید یه نگاهی به آرشیو بندازین هنوز نمی دونم آ پ بعدی کی هست ولی سعی می کنم تو هفته آینده باشه حتما . از خجالت همه در میائیم این دفعه هم آپ رو نمی خواستیم به کسی خبر بدیم چون رومون نمیشد ولی ... !
بودیم و کسی پاس نمیداشت که بودیم
باشد که نباشیم و بدانند که بودیم
آرزومند بهترین آرزوهایتان : مداد سفید و خاکستری![]()
![]()
نمی دونم از کدوم ستاره می بینی منو
چشماتو می بندی و دوباره می بینی منو
گل بغض جمعه های ناگزیر و بی صدا
خیلی خستم باورم کن دنیا زندونه برام
توی کوره راه چشمام عکس بارون بوی سیبی
واسه عاشقونه موندن تو همون حس غریبی
تو همون حس غریبی که همیشه با منی
تو بهونه هر عاشق واسه زنده بودنی
می دونم هنوز اسیرم تو حصار لحظه ها
کاش میشد با یه اشاره تو آزاد می شدم
با توام که گفته بودی غصه هام تموم میشن
پس کجایی که بیایی منو بگیری از خودم
ناجی ترانه هام منو به واژه ها ببر
این حقیر و به سخاوت شبانه ها ببر
نمی دونم از کدوم ستاره می بینی منو
.........
************
یادمه یه جایی دیدم که نوشته بود هر موقع خواستی یه ستاره برای خودت داشته باشی اونی که کوچیکتره و کم نورتره انتخاب کن چون اونی که پرنوره همه بهش نگاه می کنن ولی می خوام بگم که بعضی موقع ها ستاره پور نورتره خیلی خوبه ...می خوام بگم من بازم ستاره پورنوره رو انتخاب می کنم شاید از همونجا داری منو نگاه می کنی ...
کاش که بیای چون دیگه اصلا نمی خوام آرزویی جز این داشته باشم می دونم که هرچی بگم فایده نداره جز اینکه تو بیایی و خودت آرزوهامون رو رقم بزنی
پس کاش که بیایی![]()

*********
جمعه غروب ها دلم می گیره نمی دونم چرا شاید شما هم اینطوری باشید . شاید کمبود چیزی رو کنار خودمون حس می کنیم .
یه سری از هموطنامون هم تازگیا خیلی قشنگ رفتن
همه چیز این ماجرا یه طرف اینم یه طرف که یه حرفی داشت که به ما بزنه اینکه : خدا هنوز هم دوست داراشو خوب گلچین می کنه و خوب می بره . کاش مرگ ما هم زیبا باشد
...

*********
رنگی از رنگین کمون :
*********
درس زندگی:
تجربه های خود را چونان فرش عظیمی در نظر بگیرید که می توان بر روی آن هر نقش و نگاردلخواهی را طراحی کرد
همگی جاودان باشید![]()
گم شده بودم بیآنکه به اداره آگاهی زنگ بزنند . گم شده بودم بی آنکه مادری روی لباسهايم بگريد يا پدری دور تا دور اتاقم قدم بزند وسيگار بکشد. گم شده بودم بیآنکه برای يابندهام جايزهای گذاشته باشند، زير ملحفههای بيمارستان را بگردند يا کشوهای سردخانه را يکی يکی بيرون بکشند.
گم شده بودم ونشانی نه در جيب هايم بود و نه در حافظهام . اوراق رسمی هيچ هويتی همراهم نبود.در تراکم پياده روی خيابان گيج جلو میرفتم.لابلای تنههاولگدها. مثل بقيه عابران کنار دسته روزنامههای چيده کنار پيادهرو ايستادم.
مثل بقيه سرم را خم کردم.مثل بقيه به خطوط سياه کاغذ چرک خيره شدم.چشمهای زيادی از بالای سر کنار شانههاوپشت گردنم مثل من به خوط خيره بودند.
خودم را ديدم در تيتر اول،دوم،ستونهای کناری،سرمقاله،آگهیها...خودم را ديدم:جوان!
جوان!جوان!در کنکور اول شده بودم.شاعر شده بودم يا هنر پيشه.مصاحبه کرده بود با من يا گزارشم کرده بودند.خنديده بودم توی عکسم يا گريسته بودم.فرار کرده بودم سرقت،قاچاق.خودکشی کردهبودم يا کسی را کشته بودم.
جوان ! جوان ! جوان ! در ستون گمشدهها اما اسمم نبود.
خود را از ميان چشم ها بيرون کسيدم.هيچ کس مرا نشناخت.هيچ کس شباهت عکس عجيب روزنامه را به من نفهميد.نشانيها را با من مقايسه نکرد.گيج شدم بيشتر گم شدم.حتی به اندازه يک نگاه ديده نمی شدم.انگار فقط بايد عکس می شدم می رفتم روی آن کاغذ چرک تا بايستند تا برای ديدنم يکديگر را کنار بزنند.دلم ازين فکر هم خورد.
خودم را دلم می خواست .خودم را توی مردمک های مردم.چشمها رد می شدند ويک نگاه را هم دريغ می کردند.کجا بايد می رفتم کجا داشتم ميرفتم؟ کف پياده رو نشستم.تکيه دادم به ديوار وبه عبور آدم بزرگها خيره شدم.کدامشان آينده من بودند؟
کاش بزرگتری رد می شد نشانی را می دانست.که میتوانست مرا بشناسد،که میتوانست مرا برساند.بزرگترها همه خسته بودند.دست به عصا، تکيده، فرتوت.شوق رساندن هيچ کس درچشمهايشان برق نمی زد.همه بيشتر نيازمند بازويی برای تکیه بودند تا حس گرم رساندن آوارهای به خانه.همه پيرتر از آن بودند که تاريخ تولد مو و قيافه شان می گفت.خيلی پيرتر ـ آقا می شود مرا برسانید؟
ـ رساندن که هیچ کسی را نای اشاره کردن به سمت راه هم نیست.
رهگذران حلقه حلقه دورم جمع می شوند.همه ناگهان باهم حرف می زنند.جوانی را که فکر می کند رفتن لازم است باید اصلاح کرد.همه با هم حرف می زنند از دلزدگی های خودشان کبسولی درست می کنند می گذارند ته حلقم تا شوق رفتن همانجا بمیرد.همانجا گوشه پارک،سر چهارراه ،پشت میله های دانشگاه،همانجا بمیرد.حرفهایشان که تمام می شود می روند باز همه با هم.در سکوت بعد از همهمه خوابم می گیرد.کسی بی خبر دست می گذارد روی شانه ام.از جا می پرم کی هستی؟
ـابراهیم
در ذهنم همه ابراهیم هایی که می شناسم مرور می کنم.از پشت نیمکتهای مدرسه تا حالا.شبیه هیچ کدامشان نیست.می گوید:پیم بیا اینجا خیلی شلوغ است نمی شود حرف زد.
وقتی گم شده ای دنبال هر غریبه ای تا هر جا که بگوید ممکن است بروی.نمی فهمم چند قدم می رویم وچه طوربه آن بیابان وتخته سنگ می رسیم.آهسته دست می کشد روی سنگ.مثل کسی که روزی سر پسری راروی آن گذاشته وکارد را روی گلویی نازک فشرده است.ناگهان از جا می پرم کنارش روی خاک می نشینم.فکر می کردم پیرتراز اینها باشی!در خیال من همیشه پیرمرد بوده ای پدر اسماعیل واسحاق .میخندد:روزی که پیش آزر نشسته بودم ودستهایش را نگاه می کردم شاید درست هم سن وسال تو بودم... نشسته بودم روی سکو ومهارت دستها را تماشا می کردم.
نشسته بود روی سکو ومهارت دستها را تماشا می کرد. دست های آزر را که بت می تراشیدند. آزر دو گودی روی صورت تراشید...نگین را برداشت. جوان محو مهارت دستها بود.نگین به گودی چشم خانه چسبید.جوان به عمق نگین زل زده بود.بگوید یا نگوید مردد مانده بود.
ـ پدر!
ـ هان
ـ این!... نمی بیند!
پیرمرد بلند خندید.در بین خنده سکوت .از لابلای سکوت خشم واز عمق خشم فریاد: کفر می گویی ابراهیم!این خدای توست
- ونمی بیند!
ـ می بیند می شنود این را با خودت تکرار کن.
تکرار کرد می بیند ،می شنود،...می شنود می بیند.
سر بلند کرد خودش را دید در مردمک چشمهای پیرمرد.خودش را که آزر شده بود .خودش را که داشت بت می تراشید.
فریاد کرد: نه! نه! نه!...
ـ تب داری ابراهیم . برو قدری بخواب
خواب ديد آزر شده است. خواب ديد بت مي تراشد. نفس نفس زنان پريد. راه افتاد دور اتاق . از پنجره ها کلمه مي آمد. کلمه ها هجي مي شدند و تکرار: از آزر شدن تا ابراهيم بودن تنها يک تبر فاصله است. تبر! تبر! تبر!..........
سرش را گرفت لاي دستهايش، به خودش دلداري داد: يکي از همه ام همه مي تراشند .همه مي پرستند.
چشمهاي آزر عمق خالي يک نگين! به سمت تبر خيز برداشت.
تکيه داده ايم به سنگ وهردو به صحراهاي دور خيره شده ايم مي گويم : باورم نمي شود خودت باشي. يک پيامبر و اينجا کنار من نشسته باشي. عادت کرده ام دور باشي. توي کتابها کلمه باشي . در تصاوير گنگ و مبهم باشي، فرو رفته در هاله هاي نور يا ابهام. باورم نمي شود خودت باشي مي گويند تو خليل خدايي. آن وقت اينجا نشسته باشي کنار من؟
مي گويد: خدايي که من خليل او هستم بين تو ودلت نشسته است . نزديک تر از دلت به تو! چرا عجيبست که من که فقط پيامبرش هستم اينجا کنارت نشسته باشم؟ کي تورا اين همه از من دور کرده است؟ کي مرا از لمس دست هاي تو ربوده است؟
بي واهمه چشم در چشم هايش مي دوزم: ابراهيم خسته ام! گريه هاي تلخ مدت هاست بي اشک ، بي صدا به درونم مي ريزند. بغض ها در اعماقم مي شکنند، بي آنکه حتي ته گلو را بسوزانند . انتهاي پيراهن بلند عربيش را مي گيرم: بگو زخم نشکستن کدام بت در من است که اين آتش سرد و سلامت نمي شود؟
به نخل تنهاي تپه خيره مي شود: درست مثل تو خسته بودم وتنها، وقتي در چوبي معبد را گشودم. با تمام شکاف هاي روحم درگير بودم وقتي لابه لاي پيکرهاي سنگي قدم مي زدم.
لابه لاي پيکرهاي سنگي قدم بر مي داشت. چه سکوتي سکوت خدايان! تنها صدايي که مي آمد پژواک قدم هاي خودش بود پژواک قدم هاي خودش که از صداي همه خدايان تراشيده بلندتر بود
قدم هاي يک جوان!
مردم به صحرا رفته بودند. در شهر هيچ کس نبود که ببيند اودر پناه ديوارها نرم و بي صدا به معبد آمد.آهسته در چوبي را گشود . هيچ کس نبود که ببيند او چطورمي لرزيد و چه قدر مي ترسيد .
دسته تبر را در مشتش فشرد. ياد کابوسي که ديشب ديده بود افتاد. در آن کابوس تبر را برتن بت مي زد بت را تکه مي کرد وبعد خودش چون نفرين شده اي سنگ مي شد. با دو نگين جاي چشم . خودش بت مي شد و خدايان همه پيش چشمش سجده مي کردند. از انتهاي حنجره اش فرياد زد: نه! دسته تبر را در مشتش فشرد. شانه هايش لرزيدند. تبر را گذاشت کف معبد. دو دستش را گشود. به خطوط دستها خيره شد . چه طالعي در اينخطوط پيدا بود؟ آتش!
خودش را ديد که در آتش مي سوزانند. خاکسترش را ديد که باد مي برد. کسي ناگهان خاکسترش را از باد گرفت. خاکستري را که از سوختن او بر جاي مانده بود.
دسته تبر را چنگ زد. بازوهايش جان گرفته بودند. ناگهان بي دليل دلش براي خاکستر شدن پر زد.
ـ تبر را بالا برد.
ـ آتش شعله کشيد.
ـ بالاتر!
ـ او را بر منجنيق بستند.
ـ تبر بر تن بت فرود آمد
ـ او در آتش افتاد.
ـ بت تکه تکه شد.
ـ او ذره ذره خاکستر.
ـ تکه هاي بت پاشيد به اطراف.
ـ باد خاکسترها را برد.
ـ بوي عطر گل آمد.
ـ گيج شد ، مست!
ـ تبر افتاد.
ـ گلستاني بر جاي مانده بود.
بيابان ساکت است سر مي گذارم روي شانه اش.
ـ ابراهيم مي داني گم شدم؟
ـ مي دانم.
پي چيزي مي گردم. بزرگترها مي گويند : نرو ما پيراهن ها پاره کرده ايم.
ـ مي خندد: پسرم! رفتن پيشاني نوشته آدمي است. منکر نا گزير!
ـ مي گويند : کوچه ها بن بست است.
ـ خانه او در انتهاي بن بست هاست.
ـ ميگويند: اگر بروي سنگ به سرت مي خورد يا سرت به سنگ!
ـ پسرم! زخم سرهاي به سنگ خورده را او مي بندد.
ـ مي گويند چاههاي عميق در راهست.
ـ از عمق چاه ها او تورا عزيز مصر بيرون مي آورد . معشوق هزار زليخا !
به پاهايش نگاه مي کند و مي گويد: من هم يک بار گم شدم درست مثل تو . من هم يک روز راه افتادم.
راه افتاد خودش خودش را گم کرد.تا پي خاکستري ک در دستهاي کسي جا مانده بود بگردد: پي او.
زمزمه کنان راه افتاد. شب بود شب غليظ بي اويي! تنهايي، ظلمت . دورها ازدحام بود . مردم انگار با دهانهاي باز، چيزي را حيرت کرده بودند . نزديک شد کور سويي چشمک مي زد، ستاره اي . بين مبهوت ماندگان ايستاد . سجده ميکردند. فکر کرد : اوي من هم مي درخشد شايد همين باشد؟ خواست سجده کند . در فاصله بين پيشاني و خاک، صبح شد . ستاره نا پديد شد .دور خودش چرخيد، گريست.
همه سو را گشت همه رفته بودند. از راه خسته بود پاهايش تاول زده بودند. زانوهايش از ضعف از هراس نيافتن ، مي لرزيد . کاش مي شد چون همه به ستاره اي دل ببندد . دلش مي خواست بماند تقديرش ماندن نبود. راه افتاد. با تاول هاي ترکيده . با زخمهاي سر باز. خود را پيش کشيد نور چشمشرا زد . خورشيد بود که پر نورتر از همه ستارگان شب مي تابيد . گرم شد. شايد او باشد؟ پيش از آنکه به خاک بيفتد ، شب شد . خورشيد مرد. او ماند با زانوهايي که روي خاک بودند و پيشاني غريبي که کسي را براي سجده نداشت .
در شب غليظ بي اويي شکست، افتاد، گريست. تمام تنهاييش را گريست: اگر قرار نبود بيابمت ، چرا سرگردانم کردي؟
فرياد کشيد: ميرندگان را دوست ندارم. همه آنها را که ميروند. من کسي را براي هميشه مي خواهم. براي همه تنهاييهايم. اوي من ماندني است آنها که مي روند اوي من نيستند.
راه افتا،د دوباره، نفس نفس زنان، عرق ريزان، زخمي، خسته.
دست مي کنم لاي شنها . از لاي انگشتهايم شنهاي داغ فرو مي ريزند. چند دانه مي پاشد روي پاي او. به نعلينهاي پا ره اش نگاه مي کنم که انگار تمام بيابانهاي دنيا را دويده اند . به دلمه هاي خون کف پا به ترک ها به تاول هايي که از جستجويي طولاني بر مي گردند.
مي گويم: هميشه دلم مي خواست بدانم چرا جاي پايت را گذاشته اند در چند قدمي خانه اش؟ چرا مقام ابراهيم مقبره نيست؟ جاي کف دست؟ تمثال صورت؟ يک جاي پا است؟ چرا آدمها بايد بروند پشت جاي پا نماز بخوانند؟
چشمهايش خيس مي شود. به پارگي نعلينها زل مي زند ومن به جاي پا. فکر مي کنم که تا چند قدمي خانه رسيده است....
رسيده بود بعد از آن همه رفتن، جستجو، افتادن، گريستن. صدايش در آمد از پشت فرازها و خارها :" اني وجهت وجهي للذي فطر السماوات و الارض حنيفا"
خوني که از زخم پايش مي ريخت يا شايد از دلش ، باريکه راهي شد براي هر که گم شده بود . يک بار براي هميشه راه پيدا شد. چراگمشده ام؟ چرا انقدر مي گردم؟
اگر پي اوييم روي باريکه راه خون و دلش، خون پاي و دل ابراهيم مي شود تا او رفت. به گمانم همين را مي گويند :حج
پیش از تمام شدن سال می آیی
پیش از تمام شدن ماه
پیش از تمام شدن هفته
پیش از تمام شدن این روز
.پیش از مرگ این لحظه
پیش از اینکه به گریه بیفتم
سرانجام می آیی
پیش از اینکه این شعر به پایان رسد.
پیش از آنکه مرگ از راه رسد
تو پیش از عشق
پیش از مرگ
تو از همه زودتر خواهی رسید
**************
چه اسفندها ... آه !
/ چه اسفندها دود کردیم !
/ برای تو ای روز اردیبهشتی /
که گفتند این روزها می رسی /
از همین راه !
**************
چگونه و به حیرت کدامین افسانه این همه ستاره را عاشق کردی که قرار است هر شب برایت چشمک بزنند !!!
پس به من حق بده که شب ها چشم از آسمان برندارم . ستاره ها نگاه تو را تداعی می کنند
قلبم منقبض شده،دقيقا مثل يه مشت گره خورده كه حتما بايد به يه جايي كوبيده شه.نمي تونم فكرمو متمركز كنم.
اي كاش قلبم مي ايستاد.آخه اين چه بد درديه!!!!!!!دارم به اين نتيجه ميرسم كه حتما يه مشكلي پيدا كردم كه اشك چشام خشك شده
.نمي دونم اين دل من قسي القلب شده؛مثل سنگ شده كه حتي تو سالگرد فوت دوستم،حتي نتونستم يه قطره اشك بريزم،دوستي كه اين همه زجر كشيده بود و با وجود سرطان ريه اش؛سال آخر پيش دانشگاهي رو به سختي گذرونده بود و بعد از قبول شدن در كنكور سراسري 83 توي دانشگاه تهران با بهترين رتبه،بيش از چند روز نتونست درس بخونه
.
واقعا كلافه شدم؛هر چي فكر مي كنم مي بينم توي اين 1 ماه من حتي يه قطره اشك نريختم،از اتفاق هاي ناگوار ودلخراش اطرافم،از ياد خاطرات غم انگيز گذشته ام؛از خوندن كتابهاي غم انگيز؛از گوش دادن به موسيقي مثل سياوش و ...،هيچ كدوم روم تاثير نداشت كه نداشت.![]()
واقعا اگه انسان از اين نعمت بزرگ خدا محروم باشه؛چي كار ميتونه بكنه؟؟؟؟![]()
اگه بارون چشم ها نباره و توي حوض دلت نريزه،كجا ديگه اون ماهي هاي قرمز حوض دلت سرشون رو ميارن بالا؟؟؟؟؟
اگه بارون چشم ها نباره؛كجا جوونه هاي دلت ميتونن جوونه بزنن؟؟
همين اشك چشمه كه بغض گلوت رو باز ميكنه؛راه رو براي بهتر نفس كشيدن باز ميكنه.
همين اشك چشمه كه همراه هميشگيه تنهايي ات مي مونه.
همين اشك چشمه كه فشار زندگيو از رو دوشت كم ميكنه.
همين اشك چشمه كه... ...............
اه!!!ديگه خسته شدم كه اين همه از اشك چشم گفتم و اشكي از چشام نمي ياد.![]()
اي خدا؛دل هاي كويري رو بي بارون نذار!!!!
((در رنج من آرامش و در اشك هاي من آزادي است.))
مداد خاکستری
************
اینو بدون:
شايد يه کسي شبها براي اينکه خوابتو ببينه به خدا التماس ميکنه!!شايد يه کسي به محض ديدن تو دستش يخ ميزنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه!! مطمِئن باش يکي شبها بخاطر تو تو دريايي از اشک ميخوابه!!ولي تو اونو نميبيني؟؟شايدم هيچ وقت نبيني.
************
درس زندگی :
ازدامی به نام موفقیت بهراسید. اگربه یک موفقیت بسنده کنید همین موفقیت برایتا ن دامی خواهد شد که شما رادر خود می بلعد.
( آنتونی رابینز)
************
رنگی از رنگین کمون:
خداوند بلند مرتبه به حضرت داوود (ع) وحی فرستاد :
ای داوود ! هر کس دوستی را دوست بدارد گفته اش را تایید می کند . و هر کس از دوستی خشنود باشد از کردارش راضی است و هر کس به دوستی اشتیاق دارد در حرکت به سویش کوشش کند و هر کس به دوستی اطمینان دارد به او اعتماد کند .
ای داوود ! یاد من برای یادکنندگانم . بهشت من برای اطاعت کنندگانم . محبت من برای مشتاقانم و
خود من مخصوص دوستدارانم است
************
************
و پنج جمله آخر:
v اگر هم اکنون دست به عمل نزنید هرگز تغییر نخواهید کرد.....جوزف مک کلندون
v هرچه آسمان تیره تر باشد به همان تناسب ستارگان درخشان ترند ......لئوناردو داوینچی
v آرزو و تمنا نیمی از زندگی و بی تفاوتی نیمی از مرگ است
v برای ترک عادات بد انگیزه های خوب نیازمندیم
v هرگز در مقابل سوالی نماندم جز آنکه از من پرسیدند تو کیستی ؟ .....جبران خلیل جبران
قضيه از اين قرار بود كه روز 4شنبه،2 آذر؛به همراه استاد وبقيه دانشجوها رفتيم عملگي.عملگي كه نبود
.از اونجايي كه استاد مي خواست سر ساختمون بهمون آموزش بده،ما ها رو گروه گروه بالاي يه ساختمون 3 طبقه ي ناتموم برد كه مصالح ساختمون رو نشون بده.اينجانب
خيلي بي خيال روي بلوك هاي طبقه دوم ايستاده بودم و منتظر بودم استاد شروع كنه كه استاد گفت:آخه واسه چي پا تو رو بلوك ميذاري؟
يهو زير پات خالي ميشه.برو روي تيرچه يا تيرآهن وايسا!!(البته شايد بعضي دوستان اين تيرچه و بلوك معرف حضورشون نباشه؛از مصالح ساختمونه
).اينگونه بود كه اگر 2 دقيقه ديگه روي بلوك وايساده بودم،زير پام خالي ميشد.![]()
خودم كه هيچي،استاد و بقيه دوستام (خدا نكرده) براشون يه اتفاقي مي افتاد
.
اما درمورد محسوس نبودن حضورم بگم كه واقعا شرمنده اين همه محبت هاتونم
؛هم شما و هم مداد سفيد كه واسه خودش وبلاگ نويسيه
.اين دانشگاه يه وقت آزاد واسم نذاشته،5روز در هفته،اون هم اين مسافت طولاني كه روزي حداقل 5 ساعت وقت صرف رفت و آمدم ميشه.درس ها كه خودتون مي دونيد سنگين!!!!!!!![]()
در هر حال بازم ازتون ممنون.
دارم سعي ام رو مي كنم كه بيام پيشتون ====>مداد خاکستری![]()
***********
خاك عاشقي مي داند
گريه مي كند
رنج مي كشد
و صبر مي كند
سر به آستان مرگ مي گذارد
بر شانه هايش مي گريد
اما نمي ميرد
خاك عاشقي صبور است
بر برگ هاي پاييز بوسه مي زند
تقدير جهان را عوض مي كند
جوانه ها را بيدار
و درختها را خواب مي كند
اما خود،هرگز نمي خوابد
خاك
عاشقي صبوراست
كه سالها و سالها
براي آسمان صبر مي كند
و من،همانم
كه از خاك آمده ام
چون خاك عاشقم
و چون خاك،روزي،
صبوري را هم خواهم آموخت.
((جبران خليل جبران))

***********
از امروز یه قسمت جدید توی هر مطلب اضافه میشه که مخصوص اونایی هست که دوست دارن با خدا حرف بزنن و یا حرفای خدا رو بشنون ...
ولی هنوز براش اسم انتخاب نکردیم لطفا یشنهاداتون رو در مورد اسم این قسمت به ما بگین و ما هم بهترین رو می ذاریم ممنون ![]()
و این هم اولیش :
دوست من باش
خداوند بلند مرتبه در برخی از کتب مقدس فرموده است :
"ای بنده من ! به حق آن حقی که بر تو دارم من تو را دوست دارم پس تو هم دوست من باش "
*********
و اینم پنج جمله آخر :
-
همیشه با واقعیت باید زیست نه با وهم و خیال ...مری استوارت
-
بهترین دام برای دوست یابی گشاده رویی و خوشرویی است ... حضرت علی (ع)
-
هر گناه افزونتر شود قبح آن در نظر گاهکار کمتر می شود ...شیلر
-
در عالم چیزی جز محبت نمی بینم ... بتهوون
-
افکار بزرگ از دل بر می آید ... ناک
راستی همین جا از همه دوستان که در مطلب قبلی ما رو همراهی کردن تشکر می کنیم و باید بگیم اصلا انتظار این استقبال رو نداشتیم امیدواریم حالا که مسئولیتمون سنگین تر شده از پس اون بر بیاییم ولی بگیم که نمی تونیم بهتون قول بدیم که مثل قبل بهتون سر بزنیم شاید همین آپ کردن رو هم به زور انجام بدیم
پس اگه دوست داشتید کنار ما باشید پیش ما بیایید ( می تونید آی دی یکی از ما ها رو ادد کنین تا با خبر بشن اگه هم که نه خودتون یادتون می مونه که هیچ ) ما هم به موقع خودش جبران می کنیم مطمئن باشید ![]()
![]()
تو وبلاگ یکی از دوستان یه مطلبی خوندم که خیلی بهم چسبید همونجا تو کامنت یه مطلب که به ذهنم اومد نوشتم ولی چون زیاد بود تو کامنت نشد واسه همین برداشتم گذاشتمش اینجا ...اول شما مطلب خانوم کوچولو رو بخونین بعدش مطلبی که من نوشتم .
************
.....یه روزبهم گفت:می خوام باهات دوست باشم،آخه می دونی من اینجاخیلی تنهام...بهش لبخندزدم وگفتم:آره می دونم،فکرخوبیه،منم خیلی تنهام...
یه روزدیگه بهم گفت:می خوام تاابدباهات بمونم،آخه می دونی من اینجاخیلی تنهام... بهش لبخندزدم وگفتم:آره می دونم،فکرخوبیه،منم خیلی تنهام...
یه روزدیگه گفت:می خوام برم یه جای دور،جایی که هیچ مزاحمی نباشه،بعدکه همی چیزروبه راه شدتوهم بیا. آخه می دونی من اینجاخیلی تنهام...بهش لبخندزدم وگفتم:آره می دونم،فکرخوبیه،منم خیلی تنهام...
یه روزتونامه اش نوشت:من اینجایه دوست پیداکردم. می دونی من اینجاخیلی تنهام...براش یه لبخندکشیدم وزیرش نوشتم: آره می دونم،فکرخوبیه،منم خیلی تنهام...
یه روزیه نامه نوشت وتوش گفت:من قراره اینجابااین دوستم تاابدزندگی کنم. می دونی من اینجاخیلی تنهام... براش یه لبخندکشیدم وزیرش نوشتم: آره می دونم،فکرخوبیه،منم خیلی تنهام...
حالادیگه اون تنهانیست ومن ازاین بابت خیلی خوشحالم وچیزی که بیشترخوشحالم می کنه اینه که اون نمی دونه من هنوز خیلی تنهام!
* * * * *
![]()
يه روز بهش گفتم که بيا چون خيلی تنهام ولی اون گفت نميشه ! گفت من از همه تنها ترم .
گفتم پس چرا تو اين تنهايی بمونيم؟ گفت تا اينکه بفهميم که تنهای واقعی وجود نداره .
گفتم آخه دارم دق می کنم تنهايی امونم رو بريده ديگه دارم می ميرم بيا ! گفت اشتياقی که من به ديدنت دارم اشکت رو در مياره هنوز منو نشناختی ...
نمی دونی من تو تنهاييت شريکم . نمی دونی که هرلحظه که تو تنهايی هزار برابر من برای اين تنهاييت غصه می خورم .
گفتم آخه پس چيکار کنم مردم تو اين دنيا با اين همه دروغ با اين همه ريا تو لا اقل تنهام نذار چون می دونم که تنهاييم فقط با تو پر ميشه .
گفت صبور باش اين شوق تو وصال ما رو شيرين می کنه . همین اشتیاقت باعث میشه که وقتی که به هم رسیدیم دیگه طاقت نیاری . همونجا دلت بخواد که همه چیزت رو بدی تا وصال ابدی منو داشته باشی . گفتم عاشق نشدم تا به حال چه کنم رسم عاشقی بلد نیستم ؟!
گفت یاد می گیری غصه نخور . گفتم آخه من تو عشقم به تو شک دارم چه کنم؟ بهتر بگم اصلا از عشق و عاشقی می ترسم . من طاقت این روزا رو ندارم نمی دونم که می تونم تحمل کنم یا نه ...
گفت ترست بی مورده اونی که دلش رو به من بده دیگه ضرر نمی کنه ..
.گفتم آخه من دروغ زیاد دیدم اینقدر دلدادگی ها دیدم که می ترسم نمی تونم اصلا نمی دونم تکلیفم با خودم چیه . اونایی که دل دادن رو دیدم می دونم که چه روزگاری دارن .
گفتم که از من نخواه ! .گفت مگر دوستم نداری؟ .
گفتم به پاکی باران صحرگاهی به لطافت گل های بهاری به بزرگی اقیانوس زندگی به زیبایی لحظه لحظه زندگی به روشنایی ستاره ها تو دل شب تار به همون خدایی که قبولش دارم به همون خدا خیلی دوستت دارم نرگسم !!!
گفت پس چرا منتظرم نیستی؟ گفتم هستم . گفت دروغ می گی ...اینقدر دلم ازت خونه که نگو ..
.گفتم می خوای امشب جگر منو بسوزونی با این حرفات ؟
گفت نه من طاقت ندارم که یه خار کوچیک تو پات بره چطور اینو به من می گی .
گفتم چه کنم ؟ من که دوستت دارم ديگر چه کنم؟ گفت تو هم تو اين دنيا دروغ رو زياد ياد گرفتی ولی من به حرفت اعتماد می کنم گفتم پس هنوز دوستم داری؟
گفت از اولين گریه ی بعد از تولدت در قلبم بودي و ... گفتم پس رهايم نکن .
گفت من هرگز رهايت نمی کنم اين تويی که رهايم می کنی ...گفتم ديگه طاقت ندارم از خودم بدم اومده جونم رو بگير راحت شم .
گفت چرا ؟ به اين زودی خسته شدی؟ هنوز باهات کار دارم .
گفتم آخه خيلی بهت بد کردم بهت دروغ گفتم الان از خجالت دارم آب می شم دارم می ميرم دارم ضجه می زنم می خوام داد بزنم ولی نمی تونم خسته شدم ...می خوام بلند فرياد بزنم ولی ديگه از دور و برم شرم دارم اين مردم فکر می کنن ديونه ديدن ديگه نمی گن با اين همه غصه آدم دق می کنه يه کم خوبه که داد بزنه يه کم ابرای دلش رو بهاری کنه
گفت خوب اشکال نداره پس ببین من چی می کشم !
گفتم حق داری دیگه اذیتت نمی کنم . گفت دروغ زیاد می گی . گفتم میدونم دیگه حنام برات رنگ نداره ولی همین دفعه منو ببخش .
گفت اگه تا الان نمی بخشیدمت که وضعت این نبود ..
گفتم تو داری منو می کشی ! گفت راهش همینه .
گفتم خوب حالا من چیکار کنم ؟
گفت هیچ ! زندگیت را بکن ولی بدان که همیشه یه نفر هست که بدون هیچ دروغ و چشم داشتي دوستت داشته باشه . گفتم این همه محبت رو چطور جبران کنم؟
گفت نمی تونی جبران کنی فقط منتظرم باش همین ....
و من تو این فکرم که می تونم منتظرش بمونم یا نه !![]()
تقدیم به ...... که فقط برای خودش نوشتم وبس ![]()
غایب همیشه حاظر تو کجایی ! ؟
به امید ظهورش
*******
در ضمن :
غروب ششمین آفتاب هستی رو به همه شما عزیزان تسلیت عرض می کنم. ![]()

تجربه های خود را چونان فرش عظیمی در نظر بگیرید که می توان بر روی آن هر نقش و نگاردلخواهی را طراحی کرد

غمهايت را روي شن بنويس تا باد آنها را با خود ببرد و شاديهايت را روي سنگ بنويس که هيچوقت تنهايت نگذارد تمنا كن ولي خار نشوبراي عشق قبول كن ولي غرورتت رو از دست نده براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگيربراي عشق وصال كن ولي فرار منكن براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن براي عشق بمير ولي كسي رو نكش براي عشق خودت باش ولي خوب باش
بیشتر مردم می خواهند خوشبخت باشند اما نمی دانند جویای چیستند . پس ناگزیر بی آنکه هیچگاه آن را یافته باشند می میرند حتی اگر آن را بیابند چگونه آن را تشخیص دهند؟
اگر ندانی به کجا می روی معمولا به جایی نمی رسی !

**********
خوشبختی ناشی از چیزهایی که داریم نیست بلکه ناشی از نحوه زندگی ماست
"جیم ران"
**********
هرگاه گرفتن تصمیم مهمی را دشوار یافتید
بدانید که علتش فقط یک چیز است :
نداشتن تصور روشن از ارزش های زندگی
**********
خداوند بلند مرتبه به حضرت داوود (ع) وحی فرستاد :
ای داوود ! هر کس دوستی را دوست بدارد گفته اش را تایید می کند . و هر کس از دوستی خشنود باشد از کردارش راضی است و هر کس به دوستی اشتیاق دارد در حرکت به سویش کوشش کند و هر کس به دوستی اطمینان دارد به او اعتماد کند .
ای داوود ! یاد من برای یادکنندگانم . بهشت من برای اطاعت کنندگانم . محبت من برای مشتاقانم و
خود من مخصوص دوستدارانم است
*************
دوست من باش
خداوند بلند مرتبه در برخی از کتب مقدس فرموده است :
"ای بنده من ! به حق آن حقی که بر تو دارم من تو را دوست دارم پس تو هم دوست من باش "
*************
*************
خداوند بلند مرتبه می فرماید :
هرکسی مرا در میان گروهی از مردم یاد کند او را در میان گروهی از فرشتگان یاد می کنم
*************
خداوند به حضرت داوود وحی کرد :
به راستی که بندگانم با زبان هایشان با یکدیگر دوستی می کنند و با دل هایشان به یکدیگر دشمنی می ورزند و عمل نیکو را برای دنیا آشکار می نمایند و فریب و دغل را در دل های خود پنهان می دارند .
*************
رسول اکرم (ص) فرمود :
مردی گناهان زیادی در حق خود مرتکب شده بود و هنگامی که مرگ به سراغش ؟آمد فرزندانش را صدا زد و گفت : هنگامی که مردم مرا بسوزانید سپس ریز ریز کرده و خاکسترم را به دریا بریزید . برای آنکه به خدا سوگند اگر پروردگارم دستش به من برسد چنان مرا تنبیه کند که هیچ کس دیگر را نکرده !
بنابراین فرزندانش با او چنین کردند
سپس خداوند به زمین گفت :
آنچه را برگرفتی به وجود آور .
و آن مرد به وجود آمد
و خداوند به او گفت :
چه چیز تو را واداشت که چنان کنی؟
مرد گفت : ترس از تو ای پروردگار !
وبه خاطر همان خداوند گناهش را بخشید .
*************
خداوند می فرماید :
هرکسی به علت ذکر من از درخواست خود باز ماند به او بدهم از آنچه به کسی که از من درخواست کرده داده ام . و هر کسی که مرا در پنهانی یاد کند من او را آشکارا یاد می کنم
*************
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تا مردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند. پيادهروي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق ميريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟» دروازهبان: «روز به خير، اينجا بهشت است.» - «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم.» دروازهبان به چشمه اشاره كرد و گفت: «ميتوانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان ميخواهد بنوشيد.» - اسب و سگم هم تشنهاند. نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است. مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود. مسافر گفت: روز به خير مرد با سرش جواب داد. - ما خيلي تشنهايم.، من، اسبم و سگم. مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيد بنوشيد. مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند. مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد. مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟ - بهشت - بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است! - آنجا بهشت نيست، دوزخ است. مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود! - كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند... بخشي از كتاب «شيطان و دوشیزه پريم»، پائولو كوئيلو برگرفته از وبلاگ زندگی بهتر کارلوس کاستادنا:دانایان با عمل زندگی می کنند, نه با اندیشه عمل . آلبر کامو :شغل تنها زمانی ارزش و اعتبار دارد که آزادانه پذیرفته شود. کارل یونگ :تا چیزی را نپذیریم نمی توانیم تغییرش دهیم . ناپلئون :صاحب همت در پیچ و خم های زندگی هیچ گاه با یاس و درماندگی رو به رو نخواهد شد. مارو اکلینز:اگر به دنبال موفقیت نروید خودش به دنبال شما نخواهد آمد. باسیل اس .والش:اگر ندانید که به کجا می روید, چگونه توقع دارید به آنجا برسید؟ و دیگر هیچ !
![]()

