تبليغاتX
سفید مثل شب...
داغ کن - کلوب دات کام

 

و اما صبر…

چه واژه غریبی است

هیچ کجا نمی بینمش

نه در خود ..

و نه در اطرافم

پر شده ایم از بی صبری

…..

 

کوله بارم را بسته ام

در جستجوی شهر صبر

 

خدایا تا شهر تو چقدر فاصله است ؟

 

مداد سفید 

*********

پروردگارم. تو خود شاهدی که این ناچیز انسان به عشق تو و برای تو زنده است.

از برای تو عمر را طی می کند و از برای تو زاری و شیون سر می دهد.

پروردگارم. از تمام وجود و از تمام انسانیتم فریاد می زنم و شکرت می گویم.

می خواهم آنقدر فریاد بزنم تا حنجره ام پاره پاره شود.

دلم برایت تنگ است.

می خواهم ببینمت.

می خواهم...

 (منبع)

 

نوشته شده در 2006/12/19ساعت 16:30 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام

 

می نویسم واسه دل خودم٬دل ساده ام...

فقط این چند ورق آخرو می نویسم٬چون این دفتر دیگه بسته شد...

آره این چند ورق آخرو می نویسم٬آخه دلم بعد از این همه روز دوباره شکست٬بدجور شکست٬

انقدر بدجور شکست که دستم به کمک دلم اومد تا بار دلمو سبک کنه٬فقط دستم نه کس و چیز

دیگه!!

هنوز نمی تونم به این راحتی بگذرم٬نمی تونم به این راحتی...

خدا جون٬تو خودت خوب میدونی که من دارم سعیمو می کنم ولی اطرافیانم دوباره همه چیز گذشته رو

واسم تداعی میکنن٬میخوام توجه نکنم٬نبینم و نشنوم ولی بعد از چند وقت دوباره میشکنم!!

من ساده بودم٬سادگی رو دوست داشتم و دارم ولی بازم از این سادگی ام ضربه خوردم.

آخه چرا خدا جون؟؟چرا بازم من؟؟چی رو میخوای به من ثابت کنی؟؟اصلاْ دیگه چی مونده که باید بازم

بهم ثابت شه؟؟خدا جون مگه من این وسط چیزی کم گذاشتم؟؟همیشه بهترین بهترینارو براش خواستم

همیشه ازت خواستم کمکش کنی و هیچ وقت تنهاش نذاری٬همیشه...

خدا جون من خیلی صادق بودم و خیلی ساده٬خیلی...

اما این دفعه خدا جون دیگه هیچ کدومو نمیخوام٬پس بذار همین دفعه ریشه هاشون تو وجودم خشک

شه...این دفعه کمکم میکنی؟؟ 

 مداد خاکستری

 

نوشته شده در 2006/12/14ساعت 16:0 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام

 

و اگر سکوت کند هميشه در خودش خواهد مرد و رسالت ما اين نيست.

رسالت ما اين است که عشق را آواز کنيم.

resalate ma

نوشته شده در 2006/12/9ساعت 18:28 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
 

فصل خزانش بود

باید می رفت ..

هیچ کس نگاهش نمی کرد

چون دیگر در نظر دیگران جایی نداشت . 

خیلی دلش گرفته بود .

با خود می گفت :

زندگی چقدر نامرد است .

و هیچ کس مرا دوست ندارد .

اما فرشته ای برایش مژده ای آورد .

او دوباره زندگی یافت

 

کاش ما هم مثل گل چشم به راه فرشته ای باشیم

که بهار را برایمان به ارمغان آورد !

رویا نخواهد بود ...

 ********

اگر روزی دلم گرفت یادم باشد


که خدای من اینجاست

همین نزدیکی


و من، تنها نیستم ...

 

نوشته شده در 2006/12/6ساعت 12:49 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
 

ساده حرف می زنم ...

دلم خیلی برات تنگ شده .

بازم دارم تولدت رو جشن می گیرم .

ولی یادش به خیر اون تولدی که کنار خودت برات گرفتم ...

هنوزم نمی خوای دعوتم کنی ؟!

 

باشه ...

تولدت مبارک ای زیبا گل هستی

 

نوشته شده در 2006/12/2ساعت 17:26 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
 

 

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛

 فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.


توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ...

 هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد.

بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را.

بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.

 

بقیه متن را در ادامه مطلب ببینید ...



ادامه مطلب
نوشته شده در 2006/11/27ساعت 16:10 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
بسمه تعالی

بدون شرح !

نوشته شده در 2006/11/23ساعت 15:21 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام

All Rights Reserved [myblog] .:::. Designed By Barbod Arjmand