ثانیه به ثانیه تنهایی هایم را با تو می گویم تا احساس کنم کسی هست که می شنود

لحظه به لحظه نامت را می خوانم تا حس کنم که کسی هست که منتظر ندایم است
تنها تویی در اوج تنهایی هایم که هیچ گاه نامت از دفتر ﭘر برگ غم هایم پاک نمی شود
و در تمام لحظه هایم وقتی نیستی دیگران را حس می کنم
مگر نگفتی که از رگ گردم نزدیکتری به من ﭘس کاری کن که همیشه ببینمت
و دست پرمهرت را بر شانه هایم حس کنم

ای همه داشتنی ام در اوج نداشتنی ها !
۸۶/۱/۲۱
************
سلام ...یه کم می خوام از این به بعد از نوشته های خودم بنویسم البته می دونم که خیلی قشنگ نیست ولی دیگه ببخشید
...فلان 

+آرشيو مطالب با همين موضوع (آسمونی)

از جنگ بر می گردی،خدا می داند که به جنگ رفته بودی.
خاک روی پیراهنت را می تکاند و نشان لیاقتی به تو می دهد.
نشان لیاقتش اما مدالی نیست که بر گردنت بیاویزی.نشان لیاقت خدا تنها چند خط ساده است.
از جنگ بر می گردی،هیچ کس اما به استقبالت نمی آید.هیچ کس نمیداند که به جنگ رفته بودی.
با شکوه ترین جنگها اما همین است.جنگی غریبانه ،جنگی تنها،جنگی بی سپاه و بی سلاح.
از جنگ بر می گردی،خدا می داند که به جنگ رفته بودی.خاک روی پیراهنت را می تکاند و نشان لیاقتی به تو می دهد.
نشان لیاقتش اما مدالی نیست که بر گردنت بیاویزی.نشان لیاقت خدا تنها چند خط ساده است.خط های ساده ای که بر پیشانی ات اضافه می شود. و روزی می رسد که پیشانی ات پر از دستخط خدا می شود.
آیینه ها می گویند آن کس زیباتر است که خطی بر چهره ندارد. آیینه ها اما دروغ می گویند. دستخط خدا بر هر صفحه ای که بنشیند، زیبایش می کند.
***

جوانی بهایی است که در ازای دستخط خدا می دهیم.دستخط خدا اما بیش از اینها می ارزد،
کیست که جوانی اش را به دستخط خدا نفروشد!
عرفان نظر آهاري
+ آرشیو مطالب با همین موضوع (داستانی)
بگذر زمن اي آشنا چون از تو من ديگر گذشتم
ديگر تو هم بيگانه شو چون ديگران با سرگذشتم
مي خواهم عشقت در دل بميرد
مي خوانم تا ديگر در سر يادت پايان گيرد
هر عشقي ميميرد ،خاموشي مي گيرد عشق تو نمي ميرد
باور كن بعد از تو ديگري در قلبم جايت نمي گيرد

+ آرشیو مطالب با این موضوع ( خودمونی )

پیامبری از کنار خانه ما رد شد.
باران گرفت.
مادرم گفت: چه بارانی می آید.
پدرم گفت: بهار است.
و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است.
پیامبری از کنار خانه ما رد شد. لباسهای ما خاکی بود.
او خاک روی لباسهایمان رابه اشارتی تکانید.
لباس ما از جنس ابریشم و نور شد و ما قلبمان را از زیر لباسمان دیدیم.
پیامبری از کنار خانه ما رد شد. آسمان حیاط ما پر از عادت و دود بود. پیامبر ، کنارشان زد.
خورشید را نشانمان داد و تکه ای از آن را توی دستهایمان گذاشت.
پیامبری ازکنار خانه ما رد شد و ناگهان هزار گنجشک عاشق از سر انگشتهای درخت کوچک باغچه روییدند و هزار آوازی را که در گلویشان جا مانده بود ، به ما بخشیدند .
و ما به یاد آوردیم که با درخت و پرنده نسبت داریم.
پیامبری از کنار خانه ما رد شد. ما هزار درِ بسته داشتیم و هزار قفل بی کلید.
پیامبر کلیدی برایمان آورد. اما نام او را که بردیم، قفل ها بی رخصت کلید باز شدند.
من به خدا گفتم: امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد.
امروز انگار اینجا بهشت است.
خدا گفت: کاش میدانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد
و کاش میدانستی بهشت همان قلب توست
"عرفان نظر آهاری"
********
میلاد پیامبر (ص) و امام صادق (ع) مبارک باد !![]()
+آرشیو مطالب در همین موضوع ( داستانی)
خدا می داند که ما هنرمندان زندگی هستیم.
روزی چکشی به ما می دهد تا مجسمه بسازیم.
روز دیگر قلم مو و رنگ می دهد تا نقاشی بکشیم ، یا کاغذ و قلم می دهد تا بنویسیم.
اما هرگز نمی توان چکش را بر بوم نقاشی به کار برد یا مداد را بر تندیس.
کتاب زهیر اثر:پائولو کوئلیو

********
آی خورشید
روی این آسمان
روی تخته سیاه جهان
با گچ نور بنویس:
زیر این گنبد گرد و کور و کبود
آدمی زاد هرگز
دانش آموز خوبی نبود.
صبحگاه ، كه خورشيد طلوع مي كرد ،
روباهي از لانه اش بيرون آمد
و به سايه اش نگريست
و با تعجب گفت : «امروز شتري را خواهم خورد !»
سپس به راهش ادامه داد و تا ظهر به دنبال شتر گشت .
اما ظهر دگر بار به سايه اش نگريست
و گفت : « آري ، يك موش برايم كافي است ! »
**********
شايد گاهي اوقات ما هم مثل همون روباه عمل كنيم ...
گاهي اوقات خودمون رو خيلي بزرگ مي بينيم
ولي نمي دونيم كه اين بزرگي مثل سايه اي است كه اول صبح بلند است و در ظهر كوچك !

باقي بماند به عهده خودتون ...
ایام خوشی داشته باشید![]()

