چقدر زيباست
كه حس كني
كسي منتظر شنيدن حرفهايت است
و دست آماده براي ياري دستانت
و چه تلخ كه اين احساس را
خود از خود بگيري !

به اين فكر مي كردم كه يعني مي شه هر شب كه مي خوام بخوابم، صبح به اين اشتياق بيدار بشم كه ديداري با خداي خودم ، با همه اونايي كه دوستشون دارم يا دوستم دارند داشته باشم ؟
يا نه صبح كه از سحر گذشت من هنوز در خوابم و موقع خواب نه خدايي مي شناسم و نه كس ديگري...

چقدر غريبي
نه كسي رو داري كه دلتنگت بشه
نه كسي كه حتي بهت فكر كنه
چشم به راهي
مي دانم
منتظر آمدن مايي ...
انتظار را تو معنا كن
ما كه نمي دانيم

گاه این روزمرگی ها را می ستایم
چرا که مرا دور می کند
از افکاری
که در ذهنم ریشه دوانده اند
و قدرت تفکر را از من می گیرند
هنوز احساسم رهایم نمی کند
اما من این روزها
می خواهم با عقلم آشتی کنم ...
۸۶/۷/۴
قبل از کلاس زمین شناسی

***********
+ نوشتن را دوست دارم اما اگر دایره کم واژگانم بگذارد
این روزا اگه از کسی دلخوری به خاطر روی گل تنها گل آسمونی روی زمین ، به حرمت پهن بودن سفره خدا و ... ازش بگذر .
بیایید با هم دیگه یه یادگاری از خودمون بذاریم تو این روزا از هرکسی که چیزی به دل داریم بگذریم و ببخشیمش و بدونیم که بخشیده نخواهیم شد جز اینکه ببخشیم دیگران رو ...
بعد اون موقع مي بينيم كه چقدر استفاده از اين قوانين زندگي لذت بخشه ...

پی نوشت :
+یاد این شعر افتادم :
بگذر زمن ای آشنا چون از تو من دیگر گذشتم
دیگر تو هم چون دیگران بیگانه شو با سرگذشتم ...
+ همین جا از همه کسانی که حقی به گردن من حقی دارند می خوام که منو ببخشند![]()
![]()

