.jpg)
خوب چهار تا سكانس رو گذرونديم و حالا هنرپيشه هاي ما ديگه دارن خودشون رو براي سكانس هاي آخر آماده مي كنند . فرمولي كه خيلي ها براي اين سكانس مي نويسن اينه :
سكانس چهارم ×(جمع سكانس اول تا سوم) = سكانس پنجم
اسمي كه اكثرا براي اين سكانس ميذارن عشق هست ! ...
شايد هم خيلي ها مثل من زياد با اين فرمول موافق نباشن !!!گرچه همين نامگذاري اين قسمت از ماجرا هم يه كم گير داره ولي حالا ديگه وقتي مثل داستان ها رفتيم جلو بقيش رو هم داستاني بريم جلو ...!
خوب حالا با اين گذر زمان چه كاري مي تونن بكنن ؟ خيلي هم رفتار كليشه اي رو دوست ندارند . از اين دوستي هايي هم نبوده كه از يه چشم و ابرو شروع بشه ! ... به خاطر همين هم دوست ندارند كه خيلي راحت اونو از دست بدن و ديگر به جايي رسيده بودند كه تو وجودشون يه چيز دوست داشتني پيدا كرده بودند وكه حاظر نبودن شيريني اون رو به اين زودي به تلخي مبدل كنن...
"دوستي" كه هر دوي اونها از ته دل دوستش داشتند و تصور پايان اون خيلي زجرشون مي داد. چشم كه به هم زدن ديدن سه سال بزرگتر شدن و حالا با خيلي از خاطرات ريز و درشتشون دارن زندگي مي كنن اما ديگه حالا اون نوجون بي تجربه قبل هم نبودن . خوب مي دونستند كه دارن به سكانس هاي انتهايي نزديك مي شن.
وقتي يه بازيگر بدونه كه مهلت زيادي براي بازي پيدا نمي كنه ،از اون به بعد به بهترين شكل ممكن نقشي رو كه قبول كرده رو بازي مي كنه ...
ادامه دارد...
********

ما زاده شدیم و کلمه زاده شد
و این چنین آغاز شد تراژدی تخریب انسان و خدا !
از شیطان که کلمه بود
واز کلمه که شیطان بود !
کلمه یی از پس کلمه یی زاده می شد
و انسان بنای همه چیز را بر کلمه نهاد
و خدا را با کلمه تعریف کرد
و تا این لحظه هرگز نیندیشید که کلمه نیاز ما بود
و خدا نیاز نبود و خدا کلمه نبود !
خدا ، خدا بود و هرگز کسی به این حقیقت نیندیشید!
در سکوت سترگ آفرینش ، ما حرف زدیم
و حرف نیاز ما بود وهم گونی کلمات محال بود !
پس قابیل صخره بر سر هابیل کوبید ،
که خدا کلمه ی من است و کلمه ی تو خدا نیست !
و این چنین شد که ما با کلمه به جنگ خدای یک دیگر رفتیم
و هم دیگر را کشتیم !
هم گونی کلمات محال است !
پس نه تو به خدای من اعتماد کن
و نه من به خدای تو ...
ما تلخ می میریم و خدا بر جنازه ی ما اشک می ریزد ،
با کلاغی در بکراندش ...
همه چيز عادي در حال جريان است . فقط يك چيز غير عادي وجود اومده و اون هم اين كه اين دو نفر ديگه نمي تونن مثل قبل در مورد هم فكر كنند ! اگه هم بخوان مثل روزاي اول آشناييشون تصميم بگيرن نمي تونن چون اين وسط يه چيزي به اسم زمان بدجوري داره خودنمايي مي كنه .
آره چيزي كه حتي تا الان تصورش رو هم نمي كردن كه يه روزي بخوان با اون هم درگير بشن.
خودشون رو براي رويارويي با هركسي يا چيزي آماده كرده بودن جز اين و حالا ديگه دست جفتشون از پشت بسته ميشه و اين قدر غافلگير شدن كه نمي تونن درست تصميم بگيرن.
تصميم مي گيرن كه مثلا ناديده بگيرن اين كه نزديك به دو سال هست كه پاشون تو زندگي هم باز شده و ...
اما نمي تونن ،زمان چيزي نيست كه به اين راحتي ها بشه اون رو از خاطر پاك كرد. شايد وقتي كنار پدربزرگ و مادربزرگ ها بشيني و به حرفاشون گوش كني اينو خيلي راحت تر مي توني درك كني ...
خوب ديگه چاره اي نيست و بايد با اين هم كنار اومد گرچه مشكل بزرگي نبوده ولي چشم اونا نگران يه فدايي مثل امروز بود كه تفاوتش با امروز چند ساعت،چند روز ، يا حتي چند ساله . البته شايد امروز با زمان مشكلي نداشته باشن و گذشت اين روزها رو به عنوان خاطره اي براي فردا تلقي كنند اما هميشه ترس گذرا بودن خاطرات خوش شيريني اونا رو كمتر مي كنه ...
...

********

وقتي دو تا گدا به هم مي رسن چيكار مي كنن ؟! انگار خيلي راحت تر با هم كنار ميان ...
مثل دو تا آدم داستان ما كه كاسشون تا حالا خاليه خاليه ! توي سني هم قرار گرفتن كه هنوز نمي تونن به خودشون بقبولونن كه اين كاسه مثل كاسه هاي ديگه نيست كه كسي براي كمك بهت بياد و چيزي توش بذاره و يه چيزي رو كه از قبل داشتي رو از توش بر نداره !
مگر اين كه ...
شب و روز براي كسي كه احساس مي كنه به نفر رو داره كه هميشه بتونه بهش اتكا كنه خيلي زيباتر ميگذره ، اينو از خيلي از آدم ها شنيدم ...
اما كاش بدونيم كه هركسي رو نمي شه به عنوان تكيه گاه انتخاب كرد !
دو تا پرنده قصه ما هنوز به خونشون نرسيدن !
همين شكلي روز و شب رو مي گذروندن و خودشون هم نفهميدن كه چرا از بين اين همه پرنده اونا بايد سنوشت كلاغ رو پيدا كنن كه هيچ وقت تو قصه ها به خونش نمي رسه ...
كسي كه طعم يه محبت زميني رو بچشه تو نمي توني بهش بگي كه محبتي رو سراغ داري كه هيچ وقت از بين رفتني نيست مثل محبت خدا . اون آدم حتي دوستش رو از خدا نزديكتر مي بينه ، چون تا حالا اينقدر با خداي خودش احساس نزديكي نمي كرد كه بشينه و براش درد دل كنه و روي شونه هاش سر بذاره و اشك بريزه !..
همين موقع شروع مي كنه و از چيزي كه به دست آورده براي خودش يه بت ميسازه ! چون چيزي كه دلخواه و آرزوش بوده رو حالا پيدا كرده و شايد اين رو درك نكنه كه اين احساس خيلي زودگذره و اين آرزو مثل يه سراب ...
******
آخرین باری را که توبه کردم
به یاد دارم ...
دلم برای خدایم می سوزد
چقدر خون دل می خورد ؟!
آخر همین دیروز بود که ...

دلم برای خودم می سوزد...
خودم !...
چه واژه غریبی !!!...
******
پی نوشت :
+ خوشحالم که با انتخاب این موضوع نظرات متفاوت دوستان رو می بینم ...
+ این داستان چیزی دور از تصور نیست چیزیه که هر روز داره دور و برمون اتفاق میفته حالا با سناریوهای متفاوت و بازیگرهای مختلف ..
+ قصدم از خیلی از کلمات بیان اعتقادم به چیزی که می گم نیست خواهشا توجه کنید !!!
توجه : برای بهتر متوجه شدن موضوع سکانس قبلی رو بخونید !![]()

وقتي عادت ناخودآگاه يا خودآگاه ! به وجود اومد ديگه نميشه جلوي محبت رو گرفت . مگه محبت چيزي غير از اينه كه يه آدم به چيزي يا كسي عادت خاصي داشته باشه و همين اون رو هر روز بيشتر به سمت اون شي يا آدم ديگر سوق بده !؟
محبت به وجود اومده بود و ديگه كاري نمي شد كرد . حالا ديگه ماجرا خيلي عوض شده بود ، اونا تا چشم باز كردند ديدن كه وسط يه ماجرايي قرار گرفتن كه حس كنجكاوي اونا رو به سمتي سوق مي داد تا بدونن فرداي اون روز چه اتفاقي در پيشه !... چشم سپردن به بازي روزگار تا ببينن كه تو اين بازي مهره مقابلشون كجاست و خودشون كجا ! تماس ها ، پيغام ها و .. همه و همه دست به دست هم دادند تا باور كنند كه جزيي از زندگي همديگه شده اند . اين ماجرا نمي تونست خيلي غير منتظره باشه !
وقتي يه نوجوون تو بحران هاي اون دوره از زدگيش دستي رو پيدا نكنه كه به سمت اون دراز بشه و بخواد كمكش كنه ، چكار مي تونه بكنه جز اين كه دست يه سمت يه نفر ديگه كه اون هم از جنس خودشه دراز کنه ؟!
شايد هم اين ماجرا داشت به وجود ميومد كه چيزي به اونا ياد بده ..
مزه محبت رو هميشه اولين بار شيرين تر احساس مي كني . همون موقع كه تو بچگي دست نوازشگر پدر و مادرت روي سرت مياد ،

اما حيف كه هيچ كس نمي دونه كه يه جوون يا نوجوون بيشتر از كودكيش تو اين دوره به اون دست نياز داره تا محتاج نباشه كه كاسه گدايي دست بگيره و به دنبال يه ذره محبت بگرده اونم تو اين دنياي ... !!!![]()
ادامه دارد...
*********
به آینه نگاه می کنم
چیزی در آن به من می نگرد
مانند گرگ است
می خواهم اعتراف کنم...
من یکبار دیگر خودم را کشتم !
مرا قصاص نمی کنی ؟!...
*******
چه احمقانه است
تصور اینکه
هرگز زمین نخواهی خورد...
و احمقانه تر اینکه
خود، خود را زمین بزنی !...


- سلام
سلام
- خوبي؟
ممنونم ،تو خوبي؟
- مرسي ،ميشه با هم صحبت كنيم ؟
....
همون ادامه اي كه ما رو به خيلي از ماجراها مي رسونه...
آشنايي اين دو گرچه در نظر خيلي ها غير متعارف و شايد بي معني تعريف مي شد اما براي اون دو نفر اين چنين نبود. همين آشنايي بود كه پنجره تازه اي رو به دنياي دور و برشون باز كرد.
پسرك تازه طعم يك رابطه اين چنيني رو مي چشيد و البته دخترك هم همينطور ! ...
داشت فكر مي كرد كه دو تا آدم با اين همه تفاوت ولي فقط با داشتن يك نقطه مشترك چطور مي تونن اينقدر زود توي زندگي هم براي خودشون جا باز كنند و اون نقطه مشترك جز اين نبود كه هر دو در خانواده اي بودند كه بهترين دوست آنها در آن خانواده تنهايي بود ،بهترين رفيق روزهاي دلتنگي شان يك قلم و كاغذ و بهترين يارشان يك بغض در گلو مانده ...
انگار خوب دو نفري تو راه همديگه قرار گرفتن . بدون اين كه متوجه بشن روز به روز به همديگه بيشتر عادت مي كردند . عادت كردن به يك سلام و خدا حافظ . عادت به ...
اينا همه براشون شده بود عادت و اونها اينو نفهميدن تا اينكه يه روز ...
يه روز جفتشون فهميدن كه اين عادت داره تو زندگيشون جا باز مي كنه
و اون روز يه شروع بود ...
ادامه دارد ...
*********

«همه چيز از ياد آدم ميره
مگر يادش كه هميشه یادشه »
يادمه يه روزي
فكر مي كردم كه زمان
فراموشي مي آره
اما حالا به اشتباهم پي بردم
من فراموش كردم
اما نه اون چيزي رو كه
فكرش رو مي كردم !!!
*******
پي نوشت :
+ اول شرمنده كه يه كم دير شد .. اين ماجرايي كه شروعش رو نوشتم تو شش سكانس ادامه داره اگه خوندين و دوست داشتيد ادامش رو بدونيد شماره هاي بعدي رو هم بخونيد ...
+ خوب نگاه كن ببين تو هم مثل آدماي قصه ما نيستي ؟ بهترين دوستت كيه ؟!! ...
+ زندگي رو دوست دارم اما ...
هرکه شد در عشق صورت مبتلا
هم از آن صورت فتد در صد بلا


