ای به دستت چشم بیمارم طبیب
مانده ام مضطر بخوان امن یجیب
ای که با من بسته ای لب در کلام
پلک بر هم می زنی جای سلام ..
خانه را خالی ز خوشحالی مکن
فاطمه پشت مرا خالی نکن ..

این روزا علی خیلی بی تابی می کنه دستاتون رو بیارید بالا یه امن یجیب براش بخونیم ...
امن یجیب المضطر اذا دعاء و یکشف و سوء ...
******
پی نوشت:
+ برای من که چیزی ندارم خیلی سخته که بخوام تسلیت بگم رفتنش رو ..علی جان همین رو قبول کن
+ امسال برام یه جور دیگست از دست دادنت .. ایشالله مدینه که اومدم از خجالتت در میام مادر ...
+ حلالم کن ...

زیبا سلام...
زیبا دغدغه هایم مجال اندیشیدن را از من می گیرند ..
هزاران حرف ناگفته در گلو خشک می شود و به جمع هزاران حرف خشک شده دیگر می پیوندد.
زیبا برای از تو گفتن نمی توانم دقیقه ای صبوری کنم
اما چه کنم که نمی توانم از تو چیزی به کسی بگویم ..
زیبا سلام ...

تا خدا هیچ فاصله ای نیست
ما هستیم که فاصله ها را می سازیم
تنها یک گام کافی است
نفس خود را که زیر پا بگذاری
آن زمان است
که در آستانه خدایی ...
یک بار امتحان کنیم...
خودم

وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی او تمام شد
من آغاز شدم
و چه سخت است
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن
دکتر شریعتی
من از طرف ترديد خاكستري به یه بازی دعوت شدم.
چشماتو می بندی و سه کلمه که بیشترین انرژی رو بهت می ده به ترتیب می نویسی.
بعد سه نفر رو به بازی دعوت می کنی.
چشمام رو مي بندم...
اشك
تنهايي
بارون
![]()
و اما دعوتي هاي من :
*******
پي نوشت :
+ اسم بازي كه اومد دلم باز هواي بچگي رو كرد .
+ اين سه تا واژه تمام زندگي من هستن ...
+ هركسي كه خواست نظر بده هم ۳ تا كلمه رو بگه ..
توجه: پاسخگويي به كامنت ها همچنان ادامه دارد
کسی را دوست می دارم
اما چه کنم که دروغ های دور و برم
اجازه نمی دهند
تا این احساس را جدی بگیرم
چگونه می توان در این
وانفسای دوستی های پوشالی
کسی را دوست داشت
اصلا قبول..
دوست داشتی ..
باید چه کار بکنی ؟
چه کاری می توانی بکنی ؟!
من می ترسم ..
فراموش می کنم ..
به خود تلقین می کنم :
من کسی را دوست ندارم !؟
خودم
********
پی نوشت :
+ ببخشید دیر اومدم ...
+ این فقط یه دلنوشته بود زیاد برداشت خاصی نکنید !
+ توجه: پاسخگويي به كامنت ها همچنان ادامه دارد ..
خاک را که به بازی می گیرد،
بغضش می ترکد
های های می گرید
می خواهد انسان بیافریند
می آفریند
این از گٍل ساخته شده هبوط می کند
می آید می نشیند در رحم از گٍل ساخته شده ی دیگری
و اندکی آرامش...
چشمانش را باز می کند
آی ای مخلوق، اینجا زمین است...
صدای گریه اش را می شنوی؟
می داند که پای بر چه سرایی گذارده
باز گریه می کند
می خواهد همان گل باشد در دستانٍ خدا

فردا می گریم
میلادم تسلیت !
دستانٍ خدا را می خواهم...
اشرف مخلوقات
******
پی نوشت:
+ هرچی خواستم یه چیزی بنویسم دیدم حرف جدیدی برای گفتن ندارم و حس نوشتنم هم نمیومدجز همین مطلبی که پارسال هم نوشتم .. خیلی دوستش دارم دوست عزیزم اشرف مخلوقات تو وبلاگش زده بود ..
+ ۱۳ اردیبهشت هر سال جدایی ام را از خدا گریه می کنم . کاش همان گل بودم ...
+ هر انسانی با این پیام به دنیا می آید
که خدا هنوز هم از انسان نا امید نیست!!!!
شرمنده اگر ناامیدت کردم ...

یادش به خیر
روزی مادرم دندانهای سپیدم
را می شمرد .
یک دو سه ...
و اما اکنون مشغول شمردن
موهای سپیدم است ..
- چه زود پیر شدی پسرم !...
زندگی بی رحم است مادر ..
خودم
********
در انتهای هر سفر 
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟
********
به دنیا آمدنم نزدیک است !!! ...

گاه آرزو می کنم که
ای کاش راحت ار کنار دیگران می گذشتم
اما ...
شبهای آرام زندگیم
انگشت شمار شده اند ..
باز شبی دیگر را
باید با این بغض لعنتی
به صبح برسانم
خدایا من که گفته بودم طاقت ندارم .
پس چرا دوباره ...؟
اصلا قبول ..
"هرچه از دوست رسد نکوست"
اما من هنوز نتوانسته ام این جمله را درک کنم
باشد..
فقط مرحم تاول چشمانم با تو ..
اشک امانم را برید...
کمکم کن...
خودم
*******

همون کسی که به روزی
اسم منو مداد سفید گذاشت
بهم گفت سیاه شدی !
شاید راست میگه
آخه مرز بین سفیدی و سیاهی
خیلی باریکه ...
شاید سیاه شدم و خودم خبر ندارم
راست میگه ؟
معذرت می خوام ..
اگه دنیای سفیدت رو سیاه کردم !
گاهی با مداد سفید هم میشه خط سیاه کشید ...

چه تكرار غم انگيزي
من مي روم ..
تو براي آمدنم دعا مي كني
دست دراز مي كني ..
من دست پس مي كشم .
و تو باز تكرار مي كني
اما...
شايد با خود مي گويي:
سرش كه به سنگ خورد باز مي گردد
اكنون با سري شكسته بازگشته ام
و چشم اميد به رحمتي دارم
كه مرا جسور به ترك كردنت مي كرد...
باران می بارد ..
باز برای من گریه می کنی ؟
خودم

