سفرنامه - قسمت دوم: مدینه
بعد از اینکه از جده راه افتادیم بچه ها از خستگی همه توی ماشین خوابیدند. نزدیک اذان صبح بود که رسیدیم به یه مسجد میان راهی و بعدش هم کنار همون مسجد صبحانه رو خوردیم و دوباره راه افتادیم ..
تقریبا کسل کننده بود کل مسیر حالت بیابونی داشت . اما خوب شوقی که برای دیدن مدینه داشتیم اینو جبران می کرد. خیلی سعی کردیم که نخوابیم تا وقتی مدینه می رسیم بیدار باشیم اما خوابمون برد ! خوشبختانه وارد شهر مدینه که شدیم از خواب پریدیم ..
همه داشتن از دور دنبال مناره های مسجدالنبی می گشتن. مناره ها رو دیدیم اما دور تا دور مسجد پر از هتل بود و یه جورایی میشه گفت بین اون همه هتل محاصره شده بود ...

ساعت 7 صبح بود که رسیدیم به هتل... وسایل ها رو بردیم بالا بعد از خوش آمدگویی مدیر هتل و کاروان قرار شد که ساعت 11 صبح کاروان به سمت مسجدالنبی بره .
اما من و دوستم حوصله نداشتیم 3 ساعت صبر کنیم ! ... زود یه غسل زیارت کردیم و رفتیم برای زیارت.
همین جا داخل پرانتز یه توصیه کوچیک بکنم بهتون این که هروقت یه جای زیارتی رو برای اولین بار زیارت می کنید نذارید تشریفات کاروان و شلوغی بچه ها شما رو از حال خودتون در بیاره. چون همیشه اولین دیدار خیلی جذابه و به یاد موندنی . به خاطر همین اگر حس و حال خوتون رو داشته باشید قشنگ تره...
خلاصه راه افتادیم به سمت مسجد . از لابه لای هتل ها که رد می شدیم حیاط مسجدالنبی رو می دیدیم !
داشتم توی ذهنم تصور می کردم و تصویرهایی رو که تو خاطرم بود رو مرور می کردم.
همیشه از مسجدالنبی یه گنبد سبزرنگ به یاد داشتم و کلی ستون که دور تا دور مسجد رو احاطه کردن.
نمیشه گفت چه حسی داشتم اما واقعا یکی از بهترین لحظات عمرم بود.
به دو سه قدمی حیاط که رسیدیم یه سلام دادیم به پیامبر و وارد شدیم! هنوز گنبد خضرا رو ندیدم، چون از دری که ما وارد می شدیم مشخص نبود. هنوز هم باورم نمی شد که توی مسجدالنبی دارم قدم میزنم.
وارد حیاط که می شی یه بوی خاصی توی مشامت می پیچه ..
شاید بوی غربت علی و فاطمه بود.
شاید که نه حتما همین بوده!

به ستون ها که خیره می شدم یاد اون روزایی می افتادم که این تصاویر رو توی ذهنم می ساختم .
یاد همه شماها می افتادم که روز رفتنم هر کدومتون چه جور خدافظی کردید.
یاد اونایی که سفارش ویژه کردند...
یاد همه...

از کنار دیواره ها که گذشتیم و تقریبا یه دوری زدیم گند خضرا معلوم شد .
رو به رومون هم همونجایی بود که آرزوی دیدنش رو داشتم.
بقیع...
از باب بقیع وارد مسجدالنبی شدیم . به محضی که وارد میشی مزار پیامبر سمت راستته. که طبق معمول هیچ نشونه ای نداره و جز یه دیوار سبز رنگ با شبه های کوچیک و ریز که هیچ چیز درونش معلوم نیست چیزی نمی بینی. چند تا از این آدمای کثیف وهابی دور تا دورش می چرخن که دست به ضریح نزنی یا اینکه توش رو نگاه نکنی...
آخ که چقدر دل آدم می سوزه از این حرکات این مسخره ها... دوست داری بگیری خفشون کنی ..
الان شاید نفهمید که من چرا دارم اینجوری حرف می زنم و بهم خرده بگیرید اما به امید خدا اگر رفتید اونجا واقعا می بینی که پیامبر الان هم میون یه سری آدم مثل همون عصر جاهلیت قرار گرفته ...
اینا همه هیچ ! وقتی یاد خراب کردن خونه حضرت زهرا، کوچه بنی هاشم، دیوارهای بقیع و بستن در مسجد حضرت علی می افتی اینقدر دلت می سوزه که خدا می دونه ...
نماز خوندیم و زیارت کردیم...
از بیرون یه بار دیگه عمیق نگاه کردم به گنبد پیامبر...
اینجا همون جاست...
...
پ.ن: ببخشید اگه طولانی شد. بیشترتون دوست داشتید یه کم بیشتر از جزئیات بگم ..
پ.ن۲ : از موقعی که از ایران راه افتادیم فکر می کردم می تونم لحظه به لحظه سفرم رو تو خاطراتم بنویسم اما خاطره نوشتن هام به همین رسیدن به مدینه ختم شد به جز یکی دو بار دیگه توی بقیع و مسجدالحرام. اصلا دیگه وقت خاطره نوشتن هم نداشتیم. فقط تونستم عکس بگیرم و همین ها به دادم رسید که حالا با دیدنشون از اون حال و هوا تعریف کنم .. اما دیدن این عکس ها اصلا بدون اینکه اونجا باشی هیچ لطفی نداره خدا انشاالله زود زود قسمت همتون بکنه...
پ.ن آخر: خاطرات قبلی رو اینجا ببینید.
به نام حق
این روزا خسته ام
و سردرگم...
نمی دانم برای دنیایم بدوم
یا برای آخرت !
خدایا کمک کن
تا در هیاهوی زندگی
تو را به پشیزی نفروشم!
پ.ن: دو ماراتن خیلی سختیه این زندگی !
پ.ن۲: مطلب بعدی اگه خدا بخواد خاطره دوم رو می نویسم...

در کودکی در کتاب ها خواندیم :
آن مرد در باران آمد...
اما حقیقت این است:
تا آن مرد نیاید
باران نخواهد آمد ...!!!
پ.ن:
یه روزی میرسه که دیگه هیچ کس به دیگری دروغ نمیگه!
هیچ کس به دیگری خیانت نمی کنه ..
هیچ کس برای به دست آوردن روزی خودش خون مردم دیگه رو توی شیشه نمی کنه !
هیچ کس پشت برادر و دوستش چیزی نمی گه که جلوش نتونه بگه ..
هیچ کس محتاج محبت آدمای دیگه نمیشه ..
و خیلی چیزای دیگه ...
اینو فقط توی شهری که زندگی می کنی تصور کن بعد ببین اگه کل دنیا اینجوری بشه چی میشه!؟
یه روزی میرسه که خانواده ها دور هم میشینن و میگن بیایید از اماممون حرف بزنیم ...
اگر به این ایمان نداری بدون یه مشکلی توی اعتقادت به امامت هست !
اون روز میرسه !
حتی اگر ما نباشیم ...
ترسم که بیایی و من آن روز نباشم ![]()
مطلب پایینی رو هم بخونید ...
طلبه جوانی در نجف بود. برای دیدار امام زمان لحظه شماری می کرد. 40 روز به مسجد سهله رفت اما امام را زیارت نکرد. از آن جایی که واقعا علاقمند بود و خیلی تلاش می کرد در خواب دید که به او گفتند:« فردا صبح برو در بازار مسگرها آن مغازه پنجم سمت چپ، مغازه پیرمردی است با این مشخصات. وقتی آنجا رسیدی حضرت را در آنجا می بینی»
جوان به همان آدرس رفت و امام زمان را دید!
امام نگاهی به او کرد و بعد فرمود:
اولا آقای طلبه تو که آدرس ما را نمی دانی تا بدانی کجاییم، نمی خواهد بروی مسجد سهله یا جمکران. تو وظیفه ات را انجام بده ما مثل این پیرمرد پیش تو می آییم !
حالا چرا امام پیش این پیرمرد آمد؟
قبل صحبت امام پیرزنی آمد و قفلی آورد که بفروشد. قفل بسته شده بود و کلید هم نداشت. پیرمرد به قفل نگاه کرد و گفت مثلا دو قران می ارزد..
پیرزن با تعجب پرسید دو قران؟ از سر بازار تا اینجا به من گفته اند بیشتر از یک قران نمی خریم. پیرمرد دو قران به پیرزن داد و او هم خوشحال شد و رفت...
امام فرمد به خاطر این که پیرمرد به وظیفه اش درست عمل می کند و حق مردم را می دهد ما گاهی اوقات پیش او می آییم ...
اگه اومدی که فقط یه تبریک خشک و خالی بشنوی بهت تبریک میگم این عید بزرگ رو...![]()
اما اگه خواستی یه کم درد و دل خودمونی با هم بکنیم بیا ادامه مطلب رو بخون ...

روزی خواهی آمد
میدانم ...
می آیی و این بغض در گلو مانده را
درمان می کنی...
حرف آخر :
آقا اگر به ما رسیدید چشم های مبارکتان را بر هم بگذارید و الا آبروی ما خواهد رفت.![]()
![]()
ادامه مطلب

زیبا سلام
زیبا چه لحظات با شکوهی است
زمانی که خود را آماده می کنی
تا به دیدار دوست بروی
زیبا من آماده ام...
اما می ترسم ..
چرا که دلم سیاه شده ..
دلهره دارم
که حضورت را درک نکنم ..
من آمدم،
زیبا تو هم بیا ..
۸۷/۴/۳۱
سالن انتظار
«مسافرین کاروان دانشجویی لطفا پس از آماده کردن گذرنامه و بلیط آماده سوار شدن به هواپیما شوند»
این جمله مرتب داشت از بلندگو فرودگاه پخش می شد .
ما هم کم کم فهمیدیم که دیگه باید بریم...

پرواز
تقریبا 20 دقیقه ای میشه که از زمین بلند شدیم... تجربه جالبی بود.
همین از زمین بلند شدن رو می گم !
الان هم توی آسمون هستیم . اینجا دیگه دستت به هیچی بند نیست.
با تمام وجود حس می کنی که فقط خداست که حافظ و نگهدارته.
خلبان بعد از سلام و خوش آمدگویی اعلام کرد تا 20 دقیقه دیگر مرز ایران را ترک خواهیم کرد. این بالا تو آسمون چقدر زمان زود میگذره . خوب البته 900 کیلومتر در ساعت سرعت هم سرعت کمی نیست!
از گوشه کنارا زمزمه بچه ها میومد. هنوز همون حال و هوای زمینی بودن باهامونه..
هواپیما که راه افتاد یکی گفت سلامتی آقای راننده صلوات ! بعد هم بچه ها شروع کردند به ادامه دادن شوخی ها ..
انگار این اختلاف ارتفاع نتونسته روی ما زمینی ها تاثیری بذاره !

فرودگاه جده
چشمام داشت گرم خواب میشد که اعلام کردند وارد شهر جده شدیم و کمربند هاتون رو ببندید.
حالا چند دقیقه ای هست که هبوط کردیم !
موقع فرود چیزی که برام جالب بود اشتیاقی که تو چهره همه برای فرود هرچه سریعتر دیده می شد در حالی که این اشتیاق رو توی صعود توی کمتر کسی می دیدم !
هوای جده خیلی آدم رو اذیت می کنه . گرم و شرجی ..
منتظریم که ساک ها رو بگیریم و سوار اتوبوس ها بشیم برای رفتن به مدینه ..
ساعت تقریبا 2 نیمه شب به وقت تهرانه..
5 ساعتی توی راه هستیم تا مدینه ...
پ.ن: امیدوارم این سبک نوشتن خاطراتم رو بپسندید و خسته کننده نباشه ...
همه چیز چه زود گذشت..
همین دیروز بود که داشتم خداحافظی می کردم
همین دیروز بود که مدینه بودم !
همین دیروز بود که اسمم توی قرعه کشی دراومد.
که دعا می کردم اسمم دربیاد.
که دعا میکردم دانشگاه قبول بشم ..
که ...
همین دیروز بود که به دنیا اومدم.
همش انگار همین دیروز بود ..
امروز هم برای فردا میشه "دیروز" !...
یادمون نره که چقدر زود داریم بزرگ میشیم
زود داریم ثانیه ها رو از دست میدیم ...
شاید فردا دیگه من نباشم ، تو نباشی
کاری کنیم که دیروزها در ذهن ها به یاد ماندنی باشند..

از روزی که وبلاگ نویسی رو با مداد خاکستری شروع کردم و اسم وبلاگمون مداد سفید و خاکستری بود خیلی خاطرات ریز و درشت داشتم که توی وبلاگم ازشون نوشتم . خیلی از چیزایی که برام به وجود میومد و خیلی از احساساتم ...
شهریور 84 تا امروز هر صفحه این وبلاگ برام مثل یه برگ از دفتر خاطراته که هر وقت بهش نگاه می کنم خاطره اون روز برام دقیقا تداعی میشه ... و شاید زیباترین اون ها هم همین ماجراهای سفرم برای حج عمره بود ...
دو سالی با مداد سفید و خاکستری ادامه دادیم. بعد من تنها شدم و اسم وبلاگ شد "طوفان دیگری در راه است" اول که اسمش رو این گذاشتم هیچ خبر نداشتم که این ماجراها تو زندگیم به وجود میاد و این طوفان ها به راه میفته ولی حالا فهمیدم توی هر دوره از زندگی ماها یه طوفانی در حال راه افتادنه ...
حالا هم که اسمش شد "سفید مثل شب" شاید به خاطر اینه که چشمم رو باز کنم و توی سیاهی ها هم به دنبال سفیدی بگردم ، توی ناامیدی ها به دنبال امید و ...
بیشتر شماها تازه با وبلاگم آشنا شدید اما دوستانی هستند که از همون اول باهام بودند و هنوز هم هستند این هم یه درس قشنگ داد بهم که خیلی آدم ها برای مدت زمان کمی تو زندگی آدم وارد میشن و خیلی راحت هم خارج میشن اما بعضی ها هستند که می مونند تا ...
فکر می کنم وبلاگم به تنوع نیاز داشت، همچنین خودم ! ... دلم نیومد این همه آرشیو پر خاطره رو بذارم و برم یه جای دیگه به همین خاطر همین جا می مونم اما یه لباس نو به تن وبلاگم می دوزم ...
به امید روزی که توی ظلمات و تاریکی های شبونه روزنه های سپیدی که خدا برامون مهیا کرده است را ببینیم !
سلام ..
۱- من برگشتم ..![]()
۲- همونجور که توی کامنت ها نوشتم به یاد همه بودم و اونجا به کامنت ها سر میزدم ...دعاتون کردم .![]()
۳-- شاهد یک سری تغییرات خواهید بود ! البته در وبلاگ (مثل عوض شدن اسم و قالب) و احتمالا در خودم !![]()
۴- یه برنامه ای برای نوشتن خاطرات و گذاشتن عکس ها دارم به زودی عملی می کنم ..
۵- فعلا یه سر بزنید اینجا و به وبلاگ من رای بدید که بیچاره امتیازش پایینه ...
۶- دیگه نمی دونم چی بگم .. همین ...
