تبليغاتX
سفید مثل شب...

 

همون بهتر که ساکت باشه این دل

جدا از این ضوابط باشه این دل

از این بدتر نشه رسوایی ما

که تنهاتر نشه تنهایی ما ...

...

..

.

پ.ن : و حرف هایی است برای نگفتن !...

 

نوشته شده در 2008/10/20ساعت 15:46 توسط مداد سفید | |

 

داشت لباسش رو تنش می کرد..

موهاش رو گرفته بود توی دستش و با ظرافت خاصی شا نه رو لا به لاش می کشید..

کوله پشتی اش رو آورد و چیزایی که براش آماده کرده بود رو توش گذاشت. خیلی با دقت و بدون این که چیزی از قلم بیفته. دلش نمیومد اما خوب باید باهاش خداحافظی می کرد.

می دونست یه روز دیگه و یه جای دیگه باز هم همدیگه رو می بینن. اما نمی دونست که به همین صورت که اون رو صحیح و سالم و پاک امانت میداد باز هم همونجور او را خواهد دید یا خیر...

لحظه خداحافظی رسید.

امانتی اش رو به یه سفر دور فرستاد... امیدوار بود که او کمبودی پیدا نکنه چرا که با یه کوله پشتی پر از نیازهای ضروریش اونو به سفر میفرستاد.

نشست و قدم هایی رو که کم کم داشت دور می شد شمرد.

تا چند وقتی مسافر به یادش بود و براش نامه می نوشت اما الان مدتهاست که خبری ازش نیست.

کوله پشتی اش را در میانه راه جا گذاشته و با ظاهری نا مرتب در کوچه پس کوچه های بی قراری دنبال مامنی برای آرامش می گرده. در حالی که نمی دونه کسی هم هست که چشم به راه اوست...

آی مسافر یادت هست روزی که از بهشت بیرون اومدی؟

یادته چقدر پاک بودی؟ کوله پشتی ات کو ؟ همون کوله پشتی که پر بود از عقل، منطق، صداقت، یک رنگی، هربونی، بی ریایی و ...

می دونی همه این سال ها چه کسی منتظر توست ؟

همان کسی که بعد از رفتنت پشت سرت آب ریخت ...

آبی که از چشمانش سرچشمه می گرفت ...

برگرد...

منتظر توست ...

پ.ن: صداش رو میشنوی که میگه :

کاش ای مسافر اندکی بیشتر می ماندی...

می دونم می بینمت یه روز دوباره

توی دنیایی که آدمک نداره ...

نوشته شده در 2008/10/17ساعت 11:34 توسط مداد سفید | |

 

این روزا بیشتر از همه به خودم نیاز دارم ...

به تنهایی...

پ.ن: چه دردی است در میان جمع بودن

ولی در گوشه ای تنها نشستن ...

 

نوشته شده در 2008/10/12ساعت 14:45 توسط مداد سفید | |
 

 اینجا آسمان ابری است ..

آنجا را نمی دانم !

اینجا شده پاییز ..

آنجا را نمی دانم !

اینجا فقط راه است...

آنجا را نمی دانم!

اینجا دلی تنگ است...

آنجا را نمی دانم!

فصل دوست داشتنی ام ...

پادشاه فصل ها

پاییز...

پ.ن:  نمی دونم چرا امسال رنگ و بوی پاییز اینقدر باهام غریبه شده ...

 

 

نوشته شده در 2008/10/8ساعت 10:10 توسط مداد سفید | |
 

توی این جعبه مداد رنگی

با بی نهایت رنگ

کم کم داره یادم میره چه رنگیم ..

یا چه رنگی باید باشم ؟!

بقیه رو چه رنگی ببینم ؟

روزگار غریبی است نازنین...

 

این روزا با خودم به این فکر می کنم که چقدر غریبم روی این کره خاکی ..

هیچ وقت نمیشه کسی رو دوست داشته باشی و به خاطر این دوست داشتن آزار نبینی.

البته دوست داشتن های زمینی رو میگم ..

شاید چون خدا دوستمون داره اینطوری میشه ..

میخواد بگه این دوست داشتن های پر زرق و برق خیلی هاش دروغه ...

بیخیال..

تو خوش باش من رو بیخیال..

 

از بخت یاری ماست شاید

که آنچه میخواهیم یا بدست نمی آید

 یا از دست میگریزد...  

   "م.بیگل"

پ.ن: دلم گرفته ... 

نوشته شده در 2008/10/6ساعت 13:15 توسط مداد سفید | |

 

پنجشنبه 11 مهر1387 ساعت: 22:24 توسط:صحرا
سالهای گذشته خوندن قرآن برام جدی نبود ماه رمضانو دوست داشتم ولی درکش نمی کردم
یه کمی قبل از شروع ماه رمضان این فکر به ذهنم رسید که خیلی وقته من هیچ زیارتگاهی نرفتم خیلی وقته با خدا درد دل نکردم خیلی وقته خدا نگام نمی کنه
هیچ راهی برای تغییر جلو پام نمیذاره
بدجوری دلم گرفته بود
تا اینکه : اتفاقی با وبلاگت آشنا شدم
نمیدونم از تاثیر قلمت بود یا این آهنگی که اینجاست یا باطن چیزهایی که دربارشون نوشته بودی که دلم لرزید...شکست...صدای خدارو شنیدم
شروع کردم به قرآن خوندن...با اسمای مختلف تو طرحتون شرکت کردم
نمیگم زیاد قسمتم شد نه ولی منی که تا پارسال 1 جر هم نخونده بودم امسال 7 جز خدا توفیق داد که بخونم
توفیق توبه داد حالا خیلی از گناهارو ترک کردم و حالا محتاج دعام تا این توبه نشکنه تا خودم نشکنم تا ایمانم فرو نریزه
حالا دیگه خیلی از امامزاده ها میطلبن...حالا دیگه خدا خیلی باهام حرف میزنه یا بهتر بگم من میشنوم که چی میگه
خدا خیرتون بده

 

پ.ن : این کامنت یکی از دوستان در مطلب قبلی بود . نمیخوام خودستایی باشه نه فقط میذارم بگم اگر یک سال بگذره و هیچ کس این وب رو نخونه و تنها من یک بازدید کننده داشته باشم که اینجور بتونم وسیله ای بشم برای تاثیرگذاری خیلی برام ارزش داره ...

 حتما خدا میخواسته که تو تغییر کنی دوست عزیز وگرنه من این وسط فقط وسیله ام ..

 

 

نوشته شده در 2008/10/4ساعت 20:7 توسط مداد سفید | |

 

کاش از فردا شب به بعد هم نزدیک غروب

 لحظه شماری کنم برای شنیدن صدای اذان...

نمی دونم چی باید بنویسم ..

کلی چیز تو ذهنم بود . اما خوب گاهی اوقات باید چیزی نگفت ...

عیدتون مبارک..

 امیدوارم نسبت به سال های گذشته و یا حتی قبل ماه رمضون یه تغییری کرده باشیم

و البته این تغییر رو توی درونمون نهادینه کنیم ..

پ.ن: از تمام دوستانی که در ختم قرآن شرکت کردند ممنونم . انشاالله اجرشون با خدا ..

در مجموع ۵ دور ختم قرآن شد هدیه به روح مطهر پنج تن ... روحیه گرفتم برای طرح های بعدی ..

 

نوشته شده در 2008/9/30ساعت 14:22 توسط مداد سفید | |
 

از این به بعد برای ثبت نام ختم قرآن در قسمت کامنت های این پست ثبت نام کنید.

دور چهارم هم تموم شد درست توی روز میلاد امام حسن که این دور هم هدیه به خودش بود ...لیست دور پنجم در ابتدای کامنت های همین مطلب ...

لیست افرادی که برای دور اول و دوم و سوم و چهارم ثبت نام کردند در ادامه مطلب ...

به پیشنهاد یکی از دوستان ثوابی از این ختم رو هم تقدیم کنین به عزیزانتون که در قید حیات نیستند.

 

پ.ن: این مطلب تا آخر ماه رمضان مطلب اول وبلاگ خواهد بود برای دیدن مطالب جدید ثبت شده مطالب پایینی رو مطالعه کنید ..

 


ادامه مطلب
نوشته شده در 2008/9/30ساعت 9:53 توسط مداد سفید | |
 

پاک شدنت مبارک ..

احساس نمی کنی تازه متولد شدی؟

تولدت مبارک ...

 

پ.ن: مراقب این لباس سفیدی که بر تن کردیم باشیم ..

 

نوشته شده در 2008/9/24ساعت 15:29 توسط مداد سفید | |
 

دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی
دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم ، آرام برایت بگویم و بگریم ، در آن
لحظات شانه های تو کجا بود ؟

گفت: عزیز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی . من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟

گفت : عزیزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند ،اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود .

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی ؟

گفت : بارها صدایت کردم ، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی ، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیز از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟

گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، بارها گل برایت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برایم بگویی آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی ؟

گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم ، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر ، من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفایت می دادم .

گفتم : مهربانترین خدا ، دوست دارمت

گفت : عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت...

منبع: یه کامنت

پ.ن: از مطلب کپی کردن خوشم نمیاد اما اینو یه دوست عزیز قبل رفتنم به حج کامنت گذاشته بود قشنگ بود مناسب این روزا هم هست ...

پ.ن۲:

 صدای بال و پر کبوتر میاد

انگار داری پر میگیری...

منو هم دعا کن...

 

سبحانک یا لا اله الا انت الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب

 

نوشته شده در 2008/9/23ساعت 16:58 توسط مداد سفید | |

All Rights Reserved [myblog] .:::. Designed By Barbod Arjmand