دست در دستش نهاد تا با گرمای وجودش انرژی بگیرد
و تسلی خاطر..
چرا که هر کس دست در دست او گذاشت، قلبی آسوده دارد.
گفت و گفت...
و همه شنیدند و شنیدند...
زبان به تایید باز می کردند و سرها را به اشاره تکان دادند...
حرفش که تمام شد.
دستش را بالا برد...
گفت: هر که دست در دستش بگذارد آرامش می یابد.
و در غیر این صورت اگر آرامشی هست، دروغی بیش نیست!
باز هم همه تایید کردند...
عده زیادی آمدند و تبریک گفتند...
نمایندگی خدا در زمین چیز کمی نیست ...
اما در چشم هایشان برق حسادت موج می زد ..
به کنایه تبریک می گفتند و بیعتی می کردند ..
کینه ها از همان روز آغاز شد...
کینه ای که در خانه را آتش زد و دست علی را بست...
کینه ای که سوزاند ..
کینه ای که خوشبو ترین گل یاس زمین را پر پر کرد...
کینه ای که 25 سال علی را سوزاند...
کینه ای که جگر حسن را پاره پاره کرد..
کینه ای که حسین را به کربلا کشاند..
فرزندانش را در جلوی چشمانش قطعه قطعه کرد...
پسران برادرش را... بهترین دوستان و یارانش را...
و از همه بالاتر عباسش را ...
کینه ای که مشک عباس را سوراخ کرد و تمامی آرزوی کودکان را سراب کرد...
کینه ای که عرق شرم بر پیشانی عباس نشاند ...
کینه ای که در قتلگاه بهترین مردمان روی زمین را با هزاران زخم بر تن نقش زمین کرد و زیر سم اسبان و تیر باران سنگ های کوفیان قرار داد...
و هزاران کینه دیگر ...
کینه ای که امروز دل بازمانده علی بر روی زمین را می سوزاند ...
تمام کینه ها از همان روز آغاز شد...
و انگار بدترین گناهان همان کینه بود ..
چه آسان سند بدبختی خود را امضا کردند ...
کاش تبریک گفتن ما با کنایه نباشد
کاش کینه در دل خود راه ندهیم ..
علی جان کمک کن ...
پ.ن: عیدتون مبارک... ببخشید این مطلب هم یهویی اینجوری شد ...
به پیشنهاد یکی از دوستان به این آدرس رفتم ...
به نظرم تست جالبی بود حالا نمی دونم نتایج اون واقعا درسته یا نه !
اما در مورد من این رو گفت :
خیالباف
(تاثیر پذیر، درون گرا، آرمان گرا، احساسی)
|
تو یک تیپ "خیالباف" هستی. کم حرف و با قوه تخیل زیاد. تو اصولاً شخصیت خجالتی و ساکتی داری. تو علاقه زیادی به حقایق، وقایع و کلا چیزهایی که در اطرافت می گذرد نداری ولی در عوض جهانی درونی برای خودت ساخته ای که کاملا پیچیده و باشکوه است. قدرت خلاقیت و حس نیرومندت، باعث شده که شخصیتی قوی داشته باشی که اگر کسی تلاش کند تو را بشناسد، حتماً این شخصیت قوی را می بیند. البتّه کمتر کسی چنین تلاشی می کند، چون مردم معمولاً فکر می کنند که در زندگی آدم نا موفقی هستی.برای همین هم، جوان! سعی کن با خودت کمتر حرف بزنی و با مردم بیشتر. ******* شما هم اگر دوست داشتید برید به آدرس زیر و یه تست بکنید ... http://www.iranmatch.org/personality/index.php اونایی که دوست داشتند نتیجه رو برام کامنت بذارن ... |
گوش کن...
صداها رو میشنوی؟!
بازار آهنگرها شلوغ شلوغ است..
هر کس به دستش نیزه ای٬ شمشیری٬ خنجری. یا می سازند و یا تیز می کنند ...
حاجی ها وارد عرفات شدند
صدای دعا گوش صحرا را کر کرده و همچنین گوش مردم را !
آنهایی که نمی شنوند صدای صاحب دعا را...
بر بالای دارالعماره کسی را بر دار آویخته اند!
در حالی که هنوز گونه هایش خیس اشک است.
گوش که کنی صدایش می آید:
حسین به کوفه میا !!!
حاجی ها در طوافند٬ به دور خود!
آنان که در این جمع نبودند از قافله جدا شدند
رفتند تا به دور کعبه طواف کنند ...
حسین گفت :
من خارج می شوم ..
در این راه سختی است.. هرکه می آید بسم الله ...
چشم های یک خواهر نگران است
اضطرابش شروع شد..
باز هم همان کابوس همیشگی در صفحه چشمانش مرور شد.
آنها که نامه نوشته بودند منتظرند!
با شمشیر های تیز و برنده... فقط با یک تفاوت:
در مقابل امام ٬ نه در کنارش!
در جایی کسی مشغول نیرنگ است
سه تیر را به گونه ای بهم متصل می کند
که گویا قرار است پهلوانی را از پای در بیاورد!
اینجا همه پهلوانند انگار ... حتی کودک شش ماهه !
حاجی های واقعی آماده اند
برای قربانی کردن خودشان!
منیت و خود خودشان ...
اسماعیل درون را ذبح می کنند ...
و گوشه ای مادری دست به دعا برداشته است
و این چنین زمزمه می کند :
ای اهل کوفه رحمی ...
حسین مادر ندارد ...
و اکنون سال ها از آن روز گذشته است ...
اما صدایی از بازار آهنگرها می آید ...
من در کجایم؟!
بر بالای دارالعماره یا ...
پ.ن: نمی دونم چی شد این کلمه ها کنار هم قرار گرفتند فقط می دونم اینا حرف من نبود!
اگر خدا گفتنمان از جان برآید
بر جان هم می نشیند ...
من آن خاكم كه عاشق میشود …
سر تا پای خودم را كه خلاصه میكنم ،
میشوم قد یك كف دست خاك
كه ممكن بود یك تكه آجر باشد توی دیوار یك خانه ،
یا یك قلوه سنگ روی شانه یك كوه ،
یا مشتی سنگریزه ، ته ته اقیانوس ؛
یا حتی خاك یك گلدان باشد؛ خاك همین گلدان پشت پنجره.
یك كف دست خاك ممكن است هیچ وقت ، هیچ اسمی نداشته باشد
و تا همیشه ، خاك باقی بماند، فقط خاك .
اما حالا یك كف دست خاك وجود دارد كه خدا به او اجازه داده
نفس بكشد، ببیند، بشنود، بفهمد،
جان داشته باشد ...
یك مشت خاك كه اجازه دارد عاشق بشود ،
انتخاب كند ، عوض بشود ، تغییر كند .
وای، خدای بزرگ!
من چقدر خوشبختم . من همان خاك انتخاب شده هستم .
همان خاكی كه با بقیه خاكها فرق میكند .
من آن خاكی هستم كه توی دستهای خدا ورزیده شدهام
و خدا از نفسش در آن دمیده .
من آن خاك قیمتیام.
حالا میفهمم چرا فرشتهها آنقدر حسودی شان شد .
اما اگر این خاك ، این خاك برگزیده، خاكی كه اسم دارد،
قشنگترین اسم دنیا را، خاكی كه نور چشمی و عزیز دُردانه خداست.
اگر نتواند تغییر كند، اگر عوض نشود، اگر انتخاب نكند،
اگر همین طور خاك باقی بماند،
اگر آن آخر كه قرار است برگردد و خود جدیدش را تحویل خدا بدهد،
سرش را بیندازد پایین و بگوید: یا لَیتَنی كُنت تُراباً.
بگوید: ای كاش خاك بودم...
این وحشتناكترین جملهای است كه یك آدم میتواند بگوید.
یعنی این كه حتی نتوانسته خاك باشد، چه برسد به آدم !
یعنی این كه ...
خدایا دستمان را بگیر و نیاور آن روزی را كه هیچ آدمی چنین بگوید.
(آمین)
پ.ن: این رو یکی از دوستان برام ایمیل زده بود خیلی قشنگ بود گذاشتم اینجا ...
پ.ن۲: بازم به خاطر تاخیرم شرمنده ام ...

