
دیروزها کسی را دوست داشتی
این روزها دلتنگی...
این روزها تنهایی...
تنها...
تمام عمر ما به همین سادگی گذشت ...
پ.ن: خیلی حرف نگفته دارم اما خوب اگه گفته بشه که دیگه اسمش نگفته نیست...
نچ نچ های ما را هنگام مشاهده جنایات صهیونیست ها در غزه
بلندتر از نچ نچ مادربزرگ هایمان قرار بده!!

برای سالها بعد می نویسم
سال ها بعد که چشمان تو عاشق می شوند
افسوس که قصه مادربزرگ درست بود...
همیشه یکی بود یکی نبود ...
پ.ن: می دونم که شاید اصلا اینجا نیاد اما نوشتم که بدونه خاصیت طعم میوه ها رو نداره !!!
« نپندار که تنها عاشوراییان را بدان بلا آزموده اند و لاغیر،
صحرای بلا به وسعت همه ی تاریخ است»
شهید آوینی
غزه به روایت تصویر:


![]()


امروز غزه کربلا شده است
این روایت همچنان ادامه دارد...
پ.ن: یادمه یکی از دوستام می گفت ما این همه گرسنه و بدبخت بیچاره داریم اونوقت میریم به لبنان و فلسطین کمک می کنیم!
- این حرفا رو که می شنوم یاد مردم کوفه میفتم که وقتی مسلم دستگیر شد و به سمت سپاه ابن زیاد حمله بردند با کوچکترین حیله ای دست برداشتند و گفتند : « چرا ما خودمان را به خطر بیندازیم؟ خدا بین هر دوی آنها داوری کند!»
این همه سال محرم اومد و رفت...
چه قدر از ماها حسینی شدیم ؟!
به قول شهید مطهری: یزید مرد، یزید زمانمون رو بشناس!
حسین(ع) رفت، رفت تا من بمونم ، تو بمونی، اسلام بمونه ...
وای اگر من نمانم...
وای اگر تو نمانی و اسلام نماند ...
حسین به همگان ثابت کرد که حقیقت اسلام چرخیدن دور کعبه نیست بلکه طواف به دور صاحب کعبه است...
همان زمان که حج خود را نیمه کاره رها کرد و رفت ...
رفت نه به این خاطر که خودش را به قاتلان خود بسپارد..
بلکه رفت تا شاید روزنه ای کوچکی نور در دل آنها ایجاد کند و از هلاکت نجاتشان دهد.
رفت اما چه سود ؟!
آنقدر سیاهی های دل و روحشان زیاد شده بود که نور را نمی دیدند...
آنهایی که به شکرانه بریدن سر عزیزترین انسان روی زمین روزه گرفته بودند!
آنهایی که اینقدر طمع و تکبر چشمشان را کور کرده بود که تازه روزها پس از عاشورا فهمیدند که چه کسی را به قتل رسانده اند ...
حسین رفت تا پوشالی بودن اسلام یزیدیان را به همگان نشان دهد...
حسین رفت..
رفت تا من بمانم ..
«کل یوم عاشورا» رو به من یاد داد ..
اما من نفهمیدم ..
نفهمیدم که یعنی چی که هر روز عاشوراست... و یعنی چی که همه جا کربلاست...
ثانیه به ثانیه در زندگی من عاشوراست.. عاشورا یعنی نبرد حق علیه باطل!
کربلا قتلگاه نفس ماست...
باید هر روز خود را کشت ... خود و منیت خود را ..
یک روزی خواهیم فهمید که در کدام سپاه شمشیر می زدیم..
اما شاید دیر شود...
امروز که می توانیم به لبیک حسین پاسخ دهیم ..
درد حسین درد زخم ها و تشنگی اش نبود..
درد او نامردی مردم کوفه بود ..
همان ها که گفتند حسین بیا به کوفه ما با توایم...

کاش لبیک ما مثل مردم کوفه نباشد...
کاروان عشق در راه است...


من می خوام برگردم به کودکی...
- دیگه چی؟ چیز دیگه ای نمی خوای؟!
نه ... همین...
هنوز هم می توان امید داشت ..
گرچه ...

پ.ن: دیگر باید کوتاهترین شب سال را جشن بگیرم در میان انبوه شب های یلدایی ام ...
شب یلدام ساکت و سرد
حسرت شب خالی از درد
تا که دق نکرده رویا
تو رو جون لحظه برگرد...!


