گرد حرم دویده ام
صفا و مروه دیده ام
هیچ کجا برای من
کرب و بلا نمی شود ...

پ.ن: به یاد همتون بودم ... فقط می تونم بگم در یک کلام عالی بود....
به خودم گفته بودم که حرف نزنم اما دیگه نتونستم ...
نتونستم این بغض توی گلو مونده رو نگه دارم ... به خاطر این دوست نداشتم بگم که شاید یه جور نقاب واسم میسازه .. اما دل رو می زنم به دریا و می گم ..
خداحافظی قبلی رو هنوز یادمه دقیقا همینجوری شد نشستم پشت سیستم و همینجور دونه دونه کلمه ها رو کنار هم چیدم و نوشتم .. اما انگار این من نبودم که حرف می زدم .. حتی بعد از نوشتنش و چند وقت دیگه که خوندمش انگر برام تازگی داشت.
نمی خواستم بگم اما خیلی از حرفا با دل آدم بازی می کنه . این روزا خیلی شنیدم که خوش به سعادتت که همچین لیاقتی داری و از این حرفا.. اما هر چی کلاه خودم رو قاضی می کنم می بینم که چی میگن اینا؟ من که خودم رو بهتر از همه میشناسم ..
اون لحظه که مدینه رو برای اولین بار دیدم هیچ فکر نمی کردم این چشمای من لیاقت داشته باشن که اون همه عظمت رو یه جا ببینن . گرچه چشم دل می خواست که من اونو ایران جا گذاشته بودم .. اما همین که این چشم سر هم تونست اون همه نور رو ببینه برام خیلی ارزشمند بود .
تا آخر عمرم یادم نمیره بهترین هدیه ای که در تمام عمر گرفتم رو از مادرم حضرت زهرا...
مادر جان تو رو به غربت علی منو ببخش .. اونی نشدم که باید می شدم .. خودم تا آخر عمر شرمنده مهر و لطف بزرگی که در حقم کردی هستم اما دیگه چرا ؟

می خوای دیوونه کنی منو؟ من و چه به کربلا ؟! من رو چه به نجف ؟!
من رو چه به جایی که جای پای حسین و فرزنداش بوده؟!
من و چه به قتلگاه حسین؟ من و چه به تل زینبیه ؟! به فرات...
یا علمدار ...
آخه من چطور طاقت بیارم این همه مهربونی رو ؟
آی همه اونایی که بهم گفتین خوشا به سعادتت ! یه چیزی بگم خیالتون راحت بشه؟
به خدا من یکی فهمیدم که این خانواده خانواده لطف و کرم هستند.. سیاهترین آدم روی زمین بودم .. اما به خدا حضرت زهرا دستم رو گرفت .. یه روزی ازش خواستم .. بهش گفتم می دونم خیلی بدم اما به خدا ما هم دل داریم . به خدا دارم دق می کنم .. گفتم منو ببر مدینه دیگه هیچی ازت نمی خوام ..
خیلی زود جوابم رو داد .. خیلی زود..
رفتم و خیلی دنبالش گشتم .. توی بقیع. کنار قبر پیامبر .. اما نبود !
اما این دفعه خیلی داغونم .. چون مطمئنم روز اربعین میاد کربلا .. اون موقع نمی دونم با چه رویی اونجا باشم و بگم منم از زائرای حسینت هستم ...
بچه های حضرت زینب اومدن پیش مادرشون و گفتن که دایی به ما اجازه نمی ده بریم میدان ! چکار کنیم مادر؟
حضرت زینب گفت گفت رمزش رو بهتون یاد می دم ..
گفتن چه رمزی؟ گفت : برید و حسین رو به جان مادرش قسم بدین ...
آقا ۴۰ روزه دارم برات زار می زنم .. ۴۰ روزه منو دیوونه کردی .. آقا تو رو به جان مادرت من رو اینجوری به مادرت نشون نده .. آخه شرمنده ام آقا .. پسر دست گلت قطعه قطعه شد .. بچه ۶ ماهت روی دستت پرپر زد.. بچه های برادرت روی دستت جون دادن... برادر عزیزت رو اونجوری توی آغوش گرفتی .. آقا نیار اون روزی رو که من روسیاه اینجوری جلوی مادرت بیام زیارتت .. تو را به جان ادرت بذار برات دق کنم .. بذذار دیگه برنگردم آقا .. بذار قطعه قطعه بشم .. البته می دونم خیلی خواسته زیادیه اما به خدا دارم می میرم . خسته ام از این زندگی ..
مگه اون غلام سیاهتون نبود که وقتی بهش اجازه میدان رفتن ندادی بهت گفت : آقا چون سیاهم و بدبو هستم میذاری برم میدان؟
آقا منم میگم.. چون اینقدر گناهکارم و بوی گناه میدم نمیذاری ؟
می دونم .. می دونم که واسه پدر مادرم سخته .. هر کسی طاقت و صبر تو رو نداره ... می دونم که دعای اونا واسه سلامتیم بیشتر از من مستجاب میشه .. اما اگه واقعا من می خوام برگردم و بشم همون آدم قبلی برنگردم بهتره ! کمکم کن آقا ...
یا اباالفضل همه دوستام اونایی که دارن این صفحه رو می خونن یه جوری بهم التماس دعا گفتن که واقعا دیگه روم نمیشه اونجا از خودم چیزی بگم .. به خدا من هم نماینده همین هام ... وگ تو رو به جان مادرت هرچی حاجت دارن براشون برآورده کن اگه به صلاحشون هست .. البته میام و کنار ضریح قشنگت هم ازت این خواهش رو می کنم .. آی همه اونایی که التماس دعا گفتین یه چیز بگم بهتون؟ ارمنی ها و مسیحی ها از این آقا حاجت می گیرن! خیلی ضعیفیم اگر ازش نخوایم ها ! باور کن میده . اگه به صلاحت باشه میده بهت .. مطمئن باش . حالا شاید یه کم دیر ...

اگه آرامش حقیقی و ناب تو زندگیت می خوای ازشون می خوام که قسمتتون بشه و برید مدینه اینقدر آتیش بگیرید که حسابی گر بگیرید بعد برید توی حیاط مسجدالحرام و برای اولین بار که چشمتون به کعبه افتاد تمام غمای عالم از دلتون برداشته بشه ..
من که هنوز کربلا و نجف رو ندیدم ولی می گن اونجا هم همینطوره .. ازشون می خوام زود زود نصیبتون بشه و برید به زیارتشون ..
بور کنید اگر عمرمون تموم بشه و این جاها رو نبینیم یلی ضرر کردیما ! ..
فردا این موقع ها شاید ما نزدیک مرز باشم ..
اگر دوست داری واقعا یه زیارت حسابی بکنی دلت رو بده به من تا برات ببرم کربلا ...
هر روز یه زیارت عاشورا بخون.. زیاد طول نمی کشه حداکثر ۱۰ دقیقه اگر هم نشد رو به قبله وایسا یه سلام بده به امام ..
السلام علیک یا ابا عبدالله و علی الارواح التی حلت به فنائک. علیک منی سلام الله علیه. ما بقیت و بقی اللیل و النهار و لا جعله الله و آخر العهم منی لزیارتکم ..
السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین.
بدون که حتما سلامت بهشون می رسه .. منم هر جا که باشم به نیت همه اونایی که اینجا اومدن و رفتن ۲ رکعت نماز می خونم... دیگه ببینم چه می کنید .. ببینم می تونید یه کاری کنین که سال دیگه این موقع کربلا باشید یا نه .. باور کنید میشه ...
آخر از همه هم می خوام ازتون که این حقیر رو حلال کنید ...
خوبی و بدی اگر دیدید شرمنده ..
ببخشید زیاد حرف زدم و سرتون رو درد آوردم ..
همش حرف دل بود .. اگه چشمات بارونی شد یه وقت اشکات رو پاک نکنیا !
خودشون گفتند اشکی که برای حسین ریخته بشه اگه روی صورتش جاری بشه تمام گناهانش رو می بخشیم.. بذار خود عباس بیاد و اشکات رو پاک کنه .. گرچه اون که دست در بدن نداره ...................
به یاد همتون هستم ..
پیشاپیش میگم زیارتتون قبول کربلایی ها ..
یا علی

پ.ن: سوغاتی من برای همه ۲ رکعت نماز در نجف کربلا و کاظمین ...
پ.ن۲: اگر برنگشتم حلال کنید ...
پ.ن آخر: جواب کامنت هاتون رو بخونید ... حرفا رو تو کامنت ها میزنم ..

پای ثانیه می لنگد
دلی تنگ است اینجا
تنگ رفتن ...
نفس ها به شماره درآمدند
شمارش معکوس آغاز شد
۱۰
...
...
پلک ها می پرند
دست ها می لرزند
باز مست می شوم
چه باده نابی...
خرده نگیر بر من
که خراب خرابم ...
پ.ن:
حرفت را در سینه نگه دار..
شاید آمدنی در کار باشد..
و البته شاید هم رفتنی ...
همیشه رفتن رسیدن نیست
اما برای رسیدن باید رفت...
این رو قبلا شنیده بودم ..
اما حالا میگم برای رسیدن باید ایستاد...
باید کمی صبر کرد و به آینده فکر کرد. به گذشته ای که چه زود گذشت و هیچ نفهمیدم .
خسته شدم از این تکرار ثانیه ها. از این عادت ها و روزمرگی ها. از این همه بی هدفی ...
می خوام دیگه جلوتر نرم. یه کمی صبر کنم..
حتی چند قدم به عقب بردارم و به قدم های بعدیم فکر کنم...
به آرشیو زندگیم مثل آرشیو این وبلاگ روزها و ماها اضافه میشه در حالی که من همچنان همون آدم
قبلی ام...
شاید ۲ هفته دیگه واسه یه خداحافظی برگردم !
اما دیگه تا موقعی که درست و حسابی فکر نکنم نمیام ..
می خوام دیگه اگه حرفی میزنم بهش ایمان داشته باشم نه اینکه از سر عادت و تکرار باشه..
پس میرم...
اگر جاده نبود، دیگر غربت معنایی نداشت
.jpg)
جاده تا صبح قیامت
من و این پاهای خسته ...
پ.ن: از درد سخن گفتن و از درد شنيدن / با مردم بي درد نداني كه چه درديست
پ.ن: دعام کنید.
پيش از اينها فكر ميكردم خدا
خانه اي دارد ميان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس وخشتي از طلا
پايه هاي برجش از عاج وبلور
بر سر تختي نشسته با غرور
ماه برق كوچكي از تاج او
هر ستاره پولكي از تاج او
اطلس پيراهن او آسمان
نقش روي دامن او كهكشان
رعد و برق شب صداي خنده اش
سيل و طوفان نعره توفنده اش
دكمه پيراهن او آفتاب
برق تيغ و خنجر او ماهتاب
هيچكس از جاي او آگاه نيست
هيچكس را در حضورش راه نيست
پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي رحم بود و خشمگين
خانه اش در آسمان دور از زمين
بود اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده وزيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيچ معنايي نداشت
هر چه مي پرسيدم از خود از خدا
از زمين، از آسمان،از ابرها
زود مي گفتند اين كار خداست
پرس و جو از كار او كاري خطاست
آب اگر خوردي ، عذابش آتش است
هر چه مي پرسي ،جوابش آتش است
تا ببندي چشم ، كورت مي كند
تا شدي نزديك ،دورت مي كند
كج گشودي دست، سنگت مي كند
كج نهادي پاي، لنگت مي كند
تا خطا كردي عذابت مي كند
در ميان آتش آبت مي كند
با همين قصه دلم مشغول بود
خوابهايم پر ز ديو و غول بود
نيت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي كردم همه از ترس بود
مثل از بر كردن يك درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه
مثل صرف فعل ماضي سخت بود
مثل تكليف رياضي سخت بود
تا كه يكشب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر
در ميان راه در يك روستا
خانه اي ديديم خوب و آشنا
زود پرسيدم پدر اينجا كجاست
گفت اينجا خانه خوب خداست!
گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند
گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند
با وضويي دست ورويي تازه كرد
با دل خود گفتگويي تازه كرد
گفتمش پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست اينجا در زمين؟
گفت آري خانه او بي رياست
فرش هايش از گليم و بورياست
مهربان وساده وبي كينه است
مثل نوري در دل آيينه است
مي توان با اين خدا پرواز كرد
سفره دل را برايش باز كرد
مي شود درباره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران حرف زد
با دو قطره از هزاران حرف زد
مي توان با او صميمي حرف زد
مثل ياران قديمي حرف زد
ميتوان مثل علف ها حرف زد
با زبان بي الفبا حرف زد
ميتوان درباره هر چيز گفت
مي شود شعري خيال انگيز گفت....
تازه فهميدم خدايم اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست
دوستي از من به من نزديك تر
از رگ گردن به من نزديك تر...
زنده یاد قیصر امین پور
پ.ن: دوست ندارم که مطالب کپی بذارم اما این هم قشنگ بود هم اینکه خودم فکرم واسه نوشتن کار نمیکنه ... خیلی خسته ام ... دعام کنین.. شاید اینبار که بیام کلی حرف بزنم ! شاید!

