تبليغاتX
سفید مثل شب...
داغ کن - کلوب دات کام
 

 

روزی که در آن گناهی مرتکب نشوی آن روز عید است ....

از ۳۶۵ روز سال ۸۷ چند روزش برامون عید بود ؟!!!

****

ای بالاترین از تو تنها این را می خواهم :

حول حالنا بالاحسن الحال...

****

پ.ن: یه مسافرت پیش اومد و چیز دیگه ای هم نداشتم که بگم ...

اگر این روزا عید بود براتون مبارک باشه...

اینم مطلب تبریک سال نو پارسال

 موضوع: خودمونی. درد دین

نوشته شده در 2009/3/19ساعت 11:13 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
 

زیبا سلام

زیبا تنها تصور چشمانت کافی است

تا در دلم آتشی به راه بیفتد...

این مخصوص یک شب نیست

دل من برای تو همیشه

چهارشنبه آخر سال است...

زیبا سلام ...

پ.ن: مطلب بعدی برای سال نو ...

پ.ن ۲: این نامه استثناعا کامنت فعال دارد !

موضوع: نامه ها

 

نوشته شده در 2009/3/17ساعت 20:36 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
 

 

زیبا سلام

زیبا قدیم تر ها هوای حوصله ابری میشد

اما چه کنم که دیگر هوایی نمانده ...

که بخواهد ابری شود یا نشود...

زیبا دلم برای قدیم ها تنگ است

خیلی هم تنگ است..

زیبا سلام ...

 

پ.ن: زیبا سلام ها کامنت نیاز نداره...

موضوع: نامه ها 

نوشته شده در 2009/3/13ساعت 17:29 توسط مداد سفید |
داغ کن - کلوب دات کام
 

۲ روز پیش یه جمع زیادی از دوستان دوره هم جمع بودیم ..

بگذریم که چطور گذشت ..

چند نفری به سنگ اوپن آشپزخونه تکیه داده بودند که یهو سنگ از زیر کنده شد

و همه وسائلایی که روش بود افتاد زمین!

....

دیشب یهو دیدم دوستم رفت سمت قرآن روی همون سنگ و اونو بوسید ..

یه نگاهی کردم بهش با تعجب توی چشمام سوالم رو فهمید.. 

گفت آخه دو روز پیش وقتی افتاد زمین کسی تحویلش نگرفت ...

گفتم این که چیز تازه ای نیست ..

هر روز قرآن زمین می خوره و ما تحویلش نمی گیریم !

....

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگي ساخته ام

 که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند ميشود همه از هم ميپرسند چه کس مرده است؟

چه غفلت بزرگي که مي پنداريم خدا ترا براي مردگان ما نازل کرده است .

قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از يک نسخه عملي به يک افسانه موزه نشين مبدل کرده ام .

 يکي ذوق ميکند که ترا بر روي برنج نوشته،‌يکي ذوق ميکند که ترا فرش کرده ،‌يکي ذوق ميکند که ترابا طلا نوشته ،‌يکي به خود ميبالد که ترا در کوچک ترين قطع ممکن منتشر کرده و ... !

 آيا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازي کنيم ؟

قرآن ! من شرمنده توام اگر حتي آنان که ترا مي خوانند و ترا مي شنوند ،‌آنچنان به پايت مي نشينند که خلايق به پاي موسيقي هاي روزمره مي نشينند .

 اگر چند آيه از ترا به يک نفس بخوانند مستمعين فرياد ميزنند احسنت ...!

گويي مسابقه نفس است ...

قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به يک فستيوال مبدل شده اي حفظ کردن تو با شماره صفحه ،‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌يک معرفت است يا يک رکورد گيري؟

اي کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ،‌حفظ کني ، تا اين چنين ترا اسباب مسابقات هوش نکنند.
خوشا به حال هر کسي که دلش رحلي است براي تو .

آنانکه وقتي ترا مي خوانند چنان حظ مي کنند ،‌گويي که قرآن همين الان به ايشان نازل شده است.

 آنچه ما باقرآن کرده ايم تنها بخشي از اسلام است که به صليب جهالت کشيديم

 منبع: ایمیل از یکی از دوستان

 موضوع: درد دین

 

نوشته شده در 2009/3/11ساعت 11:56 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
 

الا اي طوطي گوياي اسرار

مبادا خاليت شکر ز منقار

سرت سبز و دلت خوش باد جاويد

که خوش نقشي نمودي از خط يار

سخن سربسته گفتي با حريفان

خدا را زين معما پرده بردار

به روي ما زن از ساغر گلابي

که خواب آلوده‌ايم اي بخت بيدار

چه ره بود اين که زد در پرده مطرب

که مي‌رقصند با هم مست و هشيار

از آن افيون که ساقي در مي‌افکند

حريفان را نه سر ماند نه دستار

سکندر را نمي‌بخشند آبي

به زور و زر ميسر نيست اين کار

بيا و حال اهل درد بشنو

به لفظ اندک و معني بسيار

بت چيني عدوي دين و دل‌هاست

خداوندا دل و دينم نگه دار

به مستوران مگو اسرار مستي

حديث جان مگو با نقش ديوار

به يمن دولت منصور شاهي

علم شد حافظ اندر نظم اشعار

خداوندي به جاي بندگان کرد

خداوندا ز آفاتش نگه دار

*******

پ.ن: صحرا جان ممنون ..

پ.ن۲: زیبا سلام ...

نوشته شده در 2009/3/10ساعت 14:58 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
 

 

دیشب وقتی سریال یوسف پیامبر رو می دیدیم یه چیزی به فکرم رسید.

وقتی داشت زلیخا رو توی اون پیری نشون می داد یهو یه صحنه برگشت به عقب و جوونی های خودش و یوسف رو نشون داد . به دوستم گفتم ببین زلیخا چی بود چی شد ! اون موقع ها ملت می نشستن که زلیخا رو ببینن ولی الان ! *

دوستم گفت اتفاقا من این روزای زلیخا رو بیشتر دوست دارم !

گفت اینکه عشق یوسف این بلا رو سرش آورده و اینقدر قشنگ عشق بازی می کنه خیلی زیباتره ...

*******

+ زلیخا تموم خدایانی که می پرستید رو شکست تا خدای یوسف رو بپرسته !

یه جایی گفت همیشه برای یوسف گریه می کردم اما اینبار برای تو خدای یوسف گریه می کنم...

آدم اگه قراره عاشق هم بشه اینجوری عاشق بشه ! نه مثل دوست داشتن های ما که خدا رو از ما می گیره ...

+ سال های سال دنبال یوسف می گردیم غافل از اینکه باید از این حصار محله ای که دور خود ساخته ایم ٬ از کنعان وجودمون خارج بشیم و به طرف مصر یوسف بریم! اونوقت می بینیم که عزیز مصر چه استقبالی ازمون خواهد کرد ...

+ اگر پیر و شکسته شدی خجالت نکش... یوسف ما باطن صاف و زلال می خواهد ...

+ یک سال دیگر هم گذشت و نیامد . نمی دانم چرا به هم تبریک می گوییم !

نیامدنش تسلیت ...

+ چرا نمی آید؟!!!!!!!!

شاید ما زلیخا گونه نیستیم ...

* البته این حرف من نبودا ٬ چیزی بود که دور و اطراف خودم می دیدم و البته به شوخی به دوستم گفتم !

******

پ.ن: این مطلب به هیچ عنوان جنبه نقد فیلم را نداشت هر کس متوجه منظور شد که شد دیگه ...

پ.ن۲: همچنان دارم روی موضوع صحبت ها و وبلاگ گروهی فکر می کنم اما...

 

نوشته شده در 2009/3/7ساعت 15:12 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
 

- دیروز یه جایی خوندم که :

افسوس اهل دوزخ به این خاطر نیست که چرا نماز نخواندند و روزه نگرفتند و یا در این زمینه کوتاهی کردند...

بیشترین افسوس انسان ها در قیامت این است که چرا در دنیا بیشتر تفکر نکردند !

شاید حالا بشه معنی این سخن از پیامبر که یک ساعت تفکر از یک سال عبادت بهتره رو فهمید !

البته تفکری سازنده که باعث بشه فرد به اندازه یک سال جلو بیفته !

- یاد شب آخری که کربلا بودیم افتادم ... یک آقایی بود که خیلی با هم رفیق شده بودیم .شب آخر تو حرم حضرت عباس یه گوشه ای نشسته بودیم که بهم گفت:

بین همه مردم که میومدن به سمت ضریح تا اون رو لمس کنند یکی رو دیدم که داره خودش رو از پشت به ضریح می رسونه و آخر هم به ضریح رسید و کمرش رو داشت به ضریح می رسوند! با خودم که فکر کردم گفتم لابد بنده خدا کمر درد یا ناراحتی داره که داره این کارو می کنه ! اونوقت با خودم گفتم کاش ما هم یه کم این کلمون رو می زدیم به ضریح تا خدا یه عقلی و فکری به ما بده !

- حالا با گذشت همه بحث ها تازه می فهمم که چقدر از این تفکر و تعقلی که جای جای قرآن هم اومده دور افتادم ..

نظرات و بحث های مطلب قبلی به من یکی که خیلی چیزا یاد داد. اما من دوست دارم از این توان و نیرو و وقتی که همه داریم میذاریم به بهترین شکل استفاده بشه. درسته که هنوز خودم در جایگاهی نیستم که هدایت مناسبی به این موضوعات بدم .. اما دوست دارم این اتفاق بیفته ..

ساره خانوم٬ فریاد عزیز٬ صحرا جان٬ آقا جاوید٬ احسان عزیز و همه دوستان ازتون تشکر می کنم!

می دونم که لااقل این چند نفر که دور هم هستیم همچین دغدغه ای رو داریم که بخوایم وضع تغییر کنه.

پس بهم کمک کنید تا با انتخاب یه روند و موضوع مناسب هم قدم به قدم جلو بریم و هم اینکه بحث فقط به صورت نقد بین عقاید طرفین نباشه ...

منتظرم...

 

نوشته شده در 2009/2/28ساعت 12:50 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام

به قول احسان :

«یه دوره ای ما آدما فقط به مظلومیت و سر بریدن حسین گریه می کردیم و اون کوچه معروف. این خیلی خوبه که الان به چیزای جدیدی فکر می کنیم. خیلی عالیه. این یعنی داریم به اصل نزدیک میشیم. داریم بیشتر می فهمیم. پس مرحله خوبیه، خیلی خوب. اما ایستگاه خوبی نیست. چون شده مثل همون مداحیا. این روزا هر جا می رم همین حرفا رو میشنوم. اینا هم داره واسم تکراری میشه. ماجرا اینه که اینا خوبن ولی بازم اصل نیست. اصل نیست چون تاثیری توی زندگیمون ندارن...»

من نه می خوام که شهادت امام حسن رو تسلیت بگم یا اینکه از غریب بودنش و اینکه چرا اونجوری هنوز چند سال از رحلت پیامبر نگذشته عزیزترین مردم پیش اون رو به اون شکل مورد ظلم قرار دادند ..

اینا مهم نیست ..

این که چی شد اونایی که می گفتند همه صحابه پیامبر عادل هستند و هیچ کس حق توهین به اونا رو نداره با نزدیک ترین صحابه پیامبر این کار رو کردند ! اونایی که حتی یزید رو به نقلی جزو صحابه می دونند و اعتقادشون اینه که هر کس پیامبر رو درک کرده جزو صحابه هست ..

حالا چی شده که نوه پیامبر این چنین مورد ظلم قرار می گیره و به اون شکل تشییع جنازه میشه به کنار...

اینا همه جای خود ..

حالا من می خوام یکی به من بگه اصل چیه ؟!!

پ.ن: پیام تسلیتی که به مناسبت این روزا می بینم یاد این میفتم که روی زبون همه ماها هم هست : خدا رفتگان شما رو هم رحمت کنه !

همین؟...

 

 

نوشته شده در 2009/2/24ساعت 13:25 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
 

به تو خبر دادند که پدرت دو روز است که حال خوبی ندارد و از خانه خارج نمی شود!

هیچ کسی هم نتوانسته او را آرام کند .. تو که عزیز ترین او در زمینی به نزدش برو شاید تو بتوانی...

دست پسر کوچکت را گرفتی و دوان دوان به منزل پدر رفتی ..

دلشوره نمی گذاشت حتی فکر کنی که چه چیزی پدر را این گونه آشفته کرده ..

درب را که زدی و صدایش را شنیدی کمی آرام شدی .. گفت : که هستی؟

و تو گفتی : پدر منم .. دخترت ..

گفت: تنهایی؟ گفتی : نه با پسرم آمدم ... 

درب را باز کرد و با دیدن تو و فرزندت آن چنان خوشحال شد که انگار دردش را برای لحظه ای فراموش کرد.

نزد پای شما نشست.. و تو گفتی : پدر این چه کاری است که می کنی؟

گفت: مگر تو نمی دانی حسین برای من عزیزترین انسان های روی زمین است؟!

و تو لحظه ای چشم به آینده دوختی و ...

چشمان پیامبر هنوز از شدت گریه سرخ بود و همچون ابر بهار می گریست..

گفتی : پدر جان ، فاطمه به فدایت چه شده ؟

و او گفت: جبرئیل به نزدم آمده بود.

برایم پیغام آورد که ای پیامبر دری از درهای جهنم تنها مخصوص ورود گناهکاران امت توست !

.........

....

.

برای چه کسی گریه می کردی؟

برای همان هایی که در لحظات آخر وقتی خواستی وصیتت را بنویسی گفتند که این مرد هذیان می گوید؟*

یا برای آنهایی که بعد از مرگت لحظه ای را برای به دست آوردن مسند خلافت درنگ نکردند...؟

یا برای آنان که نگذاشتند حسن (ع) پاره تنت را در کنار تو دفن کنند و تابوتش را تیرباران کردند؟

یا برای قاتلان جگر گوشه ات حسین(ع) ...؟

یا برای ...؟

...

...

...

یا برای من که بعد از ۱۴۰۰ سال فقط زمانی تو را به یاد می آورم که توهینی به پیامبر و دینم می شود؟

چرا ؟

...

* اصلا منظورم خلیفه دوم نبودا !!! 

پ.ن: دلم برای حرمت تنگ است ...

و البته بیشتر برای غربت بقیع و حرم فرزندانت...

 

نوشته شده در 2009/2/23ساعت 14:24 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
 

زیبا هوای حوصله ات ابریست؟
چرا دلت گرفته؟
مثل آنکه تنهایی
و چقدر هم تنها ...
کوه ها با همند و تنهایند ..
حکایت ما آدم هاست نه؟
چه جالب ..
همه در کنار هم ولی تنهاییم..
با که سخن می گویی؟
جوابت از که می خواهی؟
تو نکردی چیز گم .. چیزی مجو ...

اگر دوباره جا بزنی و زمین بخوری چی؟!!!
مگه قبلا کی دستت رو می گرفت و از زمین بلندت می کرد؟
جز اینکه خود خودش بود؟
خسته ای نه ؟ خسته ای از شب؟ از روز؟
راه نو گیوه نو ؟ ...
می خوای برگردی به کودکی؟
دیگه چی؟
کی تا حالا برگشته به کودکیش؟ کی ؟ کجا؟ کی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!
چی می خوای؟
یه کم هوای تازه؟
خوب بکش..
نفس بکش ..
تو همونی که بودی .. فقط یه عالمه تغییر کردی نه؟!!!
خوب اگه تغییر نکنی که تکراری میشی.. نمی شی؟
پاشو یه گوشه بشین
پر مهربونی باش..
دستات رو ببر بالا
برو آسمونی باش ...
جای تو روی زمین نیست .. از اولش هم نیومدی که بمونی..
نیومدی که دل مشغولی ها تو را زمینگیر کنن ..

 خسته ای؟ خوب استراحت کن ..
نمی خوای فکر کنی؟ خوب نکن ..
منم نمی خوام به خیلی چیزا فکر کنم ..

اما خوب چه فایده ؟..بعدش می شم یکی مثل همین هزاران آدم دور و برم ..
گرچه الان هم همینطورم .. اما باید فرق کنیم .. باید بزرگ بشیم..
بزرگ شدن سختی داره .. فهمیدن زیادی رنج داره ..
اما...
بیخیال ..
من چی گفتم اصلا؟!!!!!!

 پ.ن: لطفا نظرات هم با قبل تفاوت داشته باشه ...

 

نوشته شده در 2009/2/22ساعت 10:21 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
 

دوست دارم یه تغییرای اینجا رخ بده ..

هم توی موضوع متن ها و هم توی مفید بودن اونها ..

شاید یه کم حال و هوا عوض بشه .. اما خوب تغییر باید هر چند وقت یک بار باشه تا آدم در جا نزنه ..

هر کسی دوست داشت و همراه شد که هیچ ..

هرکس هم حوصله نداشت باز هم هیچ!

حالا هنوز خودم هم توی فکرم که چه تغییراتی نیاز دارم ...

 

نوشته شده در 2009/2/21ساعت 10:21 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام

All Rights Reserved [myblog] .:::. Designed By Barbod Arjmand