تبليغاتX
سفید مثل شب...
داغ کن - کلوب دات کام
 

یه صلوات..

نیت...

نوشته شده در 2009/5/18ساعت 15:11 توسط مداد سفید |
داغ کن - کلوب دات کام
 

خوشا آنان که الله یارشان بی

که حمد و قل هوالله کارشان بی

خوشا آنان که دائم در نمازند

بهشت جاودان ماوایشان بی

 

دیروز یکی از بچه ها گفت آخه چرا مرد؟

گفتم خوب مرگ حقه دیگه چرا نداره که !

گفت خوب از عمر ما کم می کردن میدادن به اون..

گفتم مرد حسابی اون خودش خیلی وقته مشتاق رفتنه...

رفتی و آدمکا رو جاگذاشتی ...

سلام ما رو برسون به اون طرفیا...

 پ.ن: و زمانی به پایان خواهد رسید تمام دلتنگی ها ..
زمانی ..
حتی اگر ما نباشیم...

 

نوشته شده در 2009/5/18ساعت 10:59 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
 

به گزارش قلم نیوز، این طرح که از سوی یکی از علاقمندان حامی مهندس موسوی (امانی) ارائه شده است، تصویری از مهری است که نام میرحسین موسوی بر آن حک شده است.
کمیته ی رسانه و تبلیغات میرحسین از عموم ستادهای مردمی و حامیان تقاضا کرد برای داشتن وحدت رویه، تبلیغات رسمی را در زمان قانونی با این طرح آغاز کنند.

یادآور می شود این طرح به نوعی طراحی شده است که به سادگی توسط هموطنان قابل استفاده و تکثیر باشد.

پ.ن:  یاد مهر روح ا... موسوی (امام راحل) افتادم !  اینقدر نزدیکی به امام ؟

 
 
جدال دو طرفه :
 
 
 
 
 

 

نوشته شده در 2009/5/17ساعت 9:44 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
 

فاطمه، فاطمه

مرا خواندی و مسافر شدم.. اما ای کاش به پای جسم سفر نمی کردم که این پا خیلی زود فراموش می کند که در کجاها قدم گذاشته..

کاش پای دلم همراهی ام می کرد تا اینقدر زود ...

 

فاطمه، فاطمه

به که باید گفت که چه شیرین است این لطف و مهربانی مادرانه تو را حس کردن..

به که باید گفت وقتی هیچ انتظاری نداری و با این همه توجه روبرو می شوی چه بالی در می آوری..

گفتم بال... راستی تو بال هایم را ندیده ای؟...

چی؟ ...کدام بال؟!

 

فاطمه، فاطمه

گذشت و گذشت تمام آن سفیدی ها یک حلقه فیلم شد . یک حلقه فیلم در کنار حلقه های دیگر فیلم های زندگی ام..

اما نه.. جنس این با همه قبلی ها فرق داشت..

در جشنواره فیلم های زندگی ام تمام سیمرغ های بلورین را همین فیلم گرفت..

و تو بهترین کارگزدان ، بهترین نویسنده و بهترین....

 

فاطمه، فاطمه

چقدر این دو کلمه با دل آدم بازی می کند..

انگار که یک دنیا در خود جای داده..

انگار بی نهایتی است که از ماندن در چند سطر یک کاغذ بی تابی می کند...

انگار که نه.. مطمئنا از جنس خیلی از حرفهای نقش بسته روی این کاغذ نیست..

 

فاطمه، فاطمه

چرا وقتی این قلم به نام تو می رسد آرام و قرار ندارد؟

انگار از دل بی قرار من هم خبر دارد..

سخت است از تو نوشتن به خدا سخت است...

اینقدر سخت که مطمئنم تمام این کلمات به اشاره و اذن تو بر این صفحه حک شده است..

 

فاطمه، فاطمه

تو خلاصه ترین پیغام رو به من رسوندی...

چه زیباست این مستی عطر یاس...

 

نوشته شده در 2009/5/14ساعت 16:23 توسط مداد سفید |
داغ کن - کلوب دات کام
 

نوشته شده در 2009/5/13ساعت 15:9 توسط مداد سفید |
داغ کن - کلوب دات کام
 
 
 
 
بوی یاس با آدم حرف می زند .

خیلی حرف ها را من فقط از بوی یاس شنیده ام .

گل یاس بو ندارد .

آنچه از او می تراود ،

خاطره های معطر ،

خیال های لطیف و پنهانی و پاک و خوب شاعری است .

شاعری که هیچ کس او را نمی شناسد .

شاعری که خود را هم اکنون ،

در عمق متروک محرابی مخفی کرده است .

بوی یاس می آید ...

دکتر شریعتی 

پ.ن: بدجوری بوی یاس میاد...

نوشته شده در 2009/5/12ساعت 17:7 توسط مداد سفید |
داغ کن - کلوب دات کام
 

اولا که یه خط میفتاد حسش می کردم ..

می فهمیدم یه ردپا تو صفحه برام حک شد..

اما بعدها کم کم عادت کردم و این آغاز قصه سقوط بود.

حالا دنبال یه پاک کن می گردم ...

اندکی صبر ...

قرار نیست که زود پاک بشه. قراره؟

 

پ.ن:  به موقع بود فریاد...

 

 

نوشته شده در 2009/5/11ساعت 10:45 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
 

 

 

نوشته شده در 2009/5/10ساعت 12:54 توسط مداد سفید |
داغ کن - کلوب دات کام
 

دیروزها کسی را دوست داشتی

این روزها تنهایی

دلتنگی ..

تمام عمر ما به همین سادگی گذشت ..

دیروزها دلتنگیت را با کسی تقسیم می کردی .. همان خدایی که می دانستی در این نزدیکی است..

دیروزها غصه که امانت را می برید یک تکیه گاه محکم را کنارت می دیدی..

می دانستی اگر تنهاترین باشی باز هم او هست .. می دانستی این حرف ها شعار نیست..

دیروزها به واسطه نزدیکیت با او نزد خیلی ها عزیز بودی..

هر آنچه می خواستی بی واسطه به خودش می گفتی ..

خواسته هایت از دل و جان بود. همه چیز را به خودش می سپردی... می دانستی بهترین ها را برایت کنار می گذارد، نه اعتراضی داشتی و نه طلبکار بودی .. هر چه بود لطف او بود..

دیروزها فشار و بار غم که به سراغت می آمد یک گوشه می نشستی و یک دل سیر برایش درد دل می کردی، آنقدر که دلت نمی آمد این خلوت را با هیچ چیزی عوض کنی. آنقدر می گفتی و بغض سنگین در گلو مانده را می ترکاندی که سبک می شدی.. دوست داشتی پرواز کنی..

این خودش هم یک پرواز بود...

دیروزها مشورت کردن را هم خوب بلد بودی.. و جواب خودت را هم می گرفتی ..

دیروزها...

دیروزها ..

این روزها چقدر دلتنگ آن روزهایی...

و تمام تلاشت را می کنی تا ذره ای به عقب بازگردی و همان آدمی شوی که دلخواه اوست..

همان که عزیز و دست پرورده خداست ..

به سراغش می روی..

دوست داری غرورت را زیر پا له کنی.. چرا که دفعات قبل از همین ضربه خوردی..

می روی...

اما با دستی که به سمت آسمان بلند است و دعایی که بر لبت نقش بسته که :

خودت دستم را بگیر و نگذار لحظه ای بدون تو سر کنم که می دانم آن لحظه شروع یک سقوط است...

 پ.ن: می خواستم دیگه از احساسم ننویسم ولی...

 

نوشته شده در 2009/5/10ساعت 10:2 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام

 

 

بی تو نه بوی خاک نجاتم داد

 نه شمارش ستاره ها تسکینم ! 

چرا صدایم کردی؟!!

چرا؟...

در کودکی نمی دانستم که باید از زنده بودنم خوشحال باشم یا نباشم!

 چون هیچ موضع گیری خاصی در برابر زندگی نداشتم!

فارغ از قضاوت های آرتیستیک در رنگین کمان حیات ذره ای بودم که می درخشیدم! آن روزها میلیون ها مشغله‌ی دل گرم کننده در پس انداز ذهن داشتم! از هیات گل ها گرفته تا مهندسی سگ ها، از رنگ و فرم سنگ ها گرفته تا معمای باران ها و ابرها، از سیاهی کلاغ گرفته تا سرخی گل انار. همه و همه دلمشغولی های شیرین ساعات بیداری‌ام بوده اند! به سماجت گاوها برای معاش، زمین و زمان را می کاویدم و به سادگی بلدرچین سیر می شدم.

گذشت ناگزیر روزها و تکرار یکنواخت خوراکی های حواس، توقعم را بالا برد! توقعات بالا و ایده‌آل های محال مرا دچار کسالت روحی کرد و این در دوران نوجوانی‌ام بود. مشکلات راه مدرسه، در روزهای بارانی مجبورم کرد به خاطر پاها و کفش‌هایم به باران با همه عظمتش بدبین شوم و حفظ کردن فرمول مساحت‌ها، اهمیت دادن به سبزه‌قبا را از یادم برد! هر چه بزرگ تر شدم به دلیل خودخواهی های طبیعی و قرارداد‌های اجتماعی از فراغت آن روزهای طلائی دور و دورتر افتادم!

این روزها و احتمالا تا همیشه، مرثیه خوان آن روزها باقی خواهم ماند!

فقر و بیماری و تنهایی مرگ ما، هیچ‌گاه به شکوه هستی لطمه نخواهد زد!

منظومه ها می چرخند و ما را با خود می چرخانند!

ما، در هیات پروانه هستی، با همه توانائی ها و تمدن‌ها ‌مان شاخکی بیش نیستیم!

برای زمین هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد!

یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست!

اگر رد پای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هر مفهومی نشسته ایم و همه چیزهای تلنبار مربوط و نامربوط را زیر و رو می کنیم!

 به نظر می رسد، انسان آسانسورچی فقیری است که چرخ تراکتور می دزدد!

 البته به نظر می رسد! تا نظر شما چه باشد؟

حسین پناهی

پ.ن۲: از اون روزا بود که حرف یکی دیگه بیشتر حرف من بود تا حرف خودم !!!

پ.ن۳: دنبال پینوشت ۱ می گردی؟  گشتم نبود،نگرد نیست ...

 

نوشته شده در 2009/5/7ساعت 13:40 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
 

 

گفتي: مي خواهي دلم را بشكني و گريه ام بيندازي ؟

گفتم: به خدا نه !

گفتي: در اين صبح قشنگ نمي تواني از زخم ها نگويي بابايي من ؟!

از غزل بگو؛ نكند از ياد برده اي آن همه قول و غزل را ؟

گفتم: اين خورشيد عالم تاب خيلي خوب مي داند كه عشق با كوله باري از غزل به خانه ي دل من مي آيد.

گفتي: تو ماه را دوست نداري بابايي ؟!

گفتم: خيلي دوستش دارم.

گفتي: از ماه آسمان دلت بگو ...

گفتم: براي اينكه از ماه تمام دلم بگويم، بگذار دمي و درنگي ببينمت.

پرده ي توري را كناري زد ...

... و من ديدمش !

همان ماه من بود كه مي خنديد.

خنديدم و قلم برداشتم و به يادگار بر روي ستون سنگي نوشتم:

موسم اندوه كه مي رسد، ماه را نگاه كنيد !

و همان جا نشستم و يك دل سير ديدمش، ديدمش، ديدم

معظمی-با دکلمه پرویز پرستویی

پ.ن: وقتی به شدت منتظر باشید که یه خبری از یه کسی بهتون برسه و خیلی هم براتون مهم باشه و حتی به اون شخص هم خیلی این اهمیت رو تذکر داده باشید ولی خبری نشه چیکار می کنید؟!

 

نوشته شده در 2009/5/6ساعت 12:20 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام

 

آغاز جدايي ما

 

آغاز جدايي ما همان نگاه اول بود

همان زمان كه در نگاه يكديگر مي خوانديم

كه مبادا روزي ديگر اين چنين

در كنار هم نباشيم

 

آغاز جدايي ما همان لحظه بود

كه فهميديم بزرگ شده ايم

و آن لحظه آرزو كرديم

كه كاش كوچك مي مانديم

 

آغاز جدايي ما همان لحظه بود

كه زندگي را فهميديم

كه فهميديم اين قدر هم ساده نيست

و آرزو كرديم كه كاش به دنيا نيامده بوديم

 

آغاز جداي ما همان لحظه بود

كه فهميديم چيزي شبيه عشق در وجودمان است

و فهميديم كه عشق جدايي مي آفريند

 

آغاز جدايي ما همان لحظه بود

كه دنيا آنقدر برايمان كوچك شد

كه فهميديم جز ما كسي در آن نيست

آغاز جدايي ما همان روز بود

 

 
و امروز كه ما با خاطرات آن روزها زنده ام
با خود مي گويم
كاش آن روزها نبود
كاش نبود
 
كه آغاز جدايي ما همان روزها بود

  

۸۸/۲/۱۵

پ.ن: عجب حکایتی داره این روزهای بعد از تولدم ...!!!

 پ.ن۲: توی آرشیوم که یه گشتی می زنم خیلی چیزا برام زنده میشه ... گاهی انگار تاریخ تکرار میشه...

 

نوشته شده در 2009/5/5ساعت 15:47 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن: و حرفهایی است برای نگفتن ... یادته وقتی هیچی نداشتیم بهم بگیم... ؟!

نوشته شده در 2009/5/5ساعت 15:34 توسط مداد سفید |
داغ کن - کلوب دات کام
 

زیبا سلام...

گفتم: چقدر بهم اعتماد داری؟

گفتی: این چه سوالیه؟ خوب معلومه که ...

گفتم : اگه یه روزی برم منتظرم می مونی؟

گفتی : ...{سکوت}

گفتم: می خوام یه مدت نباشم... تو تنهایی فکر کنم .. نذر کنم تا خدا گله از کارمون باز کنه...

گفتی: خوشحالم که صحبت های امروزت با اون(!) نتیجه داد!

گفتم : یعنی این بود اعتمادت؟

{سکوتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت}

******

حرف دلم از زبون یکی دیگه:

اگر حال مرا می پرسی

ملالی نیست به جز این همه اندوه....و بغضی که هنوز فروکش نکرده

من مانده ام با دلی که هر شب پیاده و تنها تا پیش خدا می رود و باز ...

نمی دانم من دیر رسیدم یا او زود رفت؟!

باز هم قصه همان است...همان حکايت هميشگی...

گفتم بيايی و اين نقطه چين های بی پايان حرفهايم را پر کنی!

نگفتم خودت هم نقطه چين شو!

"من در پی او بودم و او در پی او بود..."

دلتنگ عشق

 

پ.ن: میخوای بری برو حرفی نیست.. فقط گه گاهی پشت سرت رو نگاه کن...راستی مراقب دلم باش!

پ.ن۲: لاف عشق و گله از یار بسی لاف دروغ

عشق بازان چنین مستحق هجرانند

 

نوشته شده در 2009/5/4ساعت 12:55 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام

 

خاک را که به بازی می گیرد،

  بغضش می ترکد

 های های می گرید

 می خواهد انسان بیافریند

  می آفریند

  این از گٍل ساخته شده هبوط می کند

 می آید می نشیند در رحم از گٍل ساخته شده ی دیگری

 و اندکی آرامش...

  چشمانش را باز می کند

  آی ای مخلوق، اینجا زمین است...

 صدای گریه اش را می شنوی؟

  می داند که پای بر چه سرایی گذارده

 باز گریه می کند

 می خواهد همان گل باشد در دستانٍ خدا

 

  

فردا می گریم

 میلادم تسلیت !

 دستانٍ خدا را می خواهم...

 

پ.ن: سومین ساله که برای روز تولدم مطلب وبلاگ همینه ! به آرشیو مراجعه کنید...

پ.ن۲: قالب وبلاگ رو از دست دادم .. حالم گرفته شد.. اما اینو پیدا کردم .. کلی بهم حال داد

 

نوشته شده در 2009/5/2ساعت 14:13 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
 

زیبا سلام...

زیبا وقتی ناگفته های دل زیاد می شود

و زخم های دلتنگی سر باز می کنند

دیگر کسی حریف این رابطه صمیمی نمی شود

چقدر راحت با یکدیگر سخن می گویند.

و چه راحت باری از دل من بر می دارند

این قلم و کاغذ...

زیبا سلام ...

*****

دلم تنگه برای بارون ، بارون

تورو خدا بزارید بارون بیاد

بزارید چشما خیس از دعای مادر بشه

با شمام با معرفتا

محض رضای عشق دیگه آفتاب رو جیره بندی نکنید

عشق رو از ما نگیرید

روشنی رو از چشما نگیرید

از او دو تا چشم ، اون دو تا چشم سیاه

از دکلمه "بابایی" پرویز پرستویی

پ.ن: عجب بارونی میاد...

بزن باران خدا بازیچه ای شد/ که با ما کسب ننگ و نام کردند

 

پ.ن۲: تو بارون که رفتی ... یادته؟!

 

نوشته شده در 2009/4/30ساعت 14:23 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام

 

- سلام ۵ دقیقه دیگه دعای توسله . زود بیای می رسی . تو رو خدا بیا.

- دعا کن برام .. خیلی...

اصلا هم نمی خوام دعا کنم من اون علیرضا که نجف باهاش جامعه کبیره می خوندم رو می خوام.

بیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

- من همونم سعید . فقط یه کم داغونم.. دیگه روم نمیشه که هر کاری می خوام بکنم و بعد ازشون بخوام کمکم کنن..  باشه دعا نکن !

- بدو بیا دیگه . هنوز شروع نشده ها. تا به حضرت فاطمه برسه رسیدی ها. یادت نرفته که کی بردمون کربلا؟!  اینبار به خاطر خودشون بیا نه به خاطر اینکه ازشون چیزی بخوای.

- دعلی کمیلی که چند شب پیش زیر بارون خوندم منو یاد نجف انداخت.. یادم نمیره سعید.همین جا یه گوشه می شینم و می خونم .. اما من دعات می کنم !

- خیلی نامردی یعنی واقعا فکر کردی دعات نمی کنم؟ کاش میومدی...

نمی دونم چجوری فاصله خونه تا خوابگاه رو دویدم.. فقط با خودم می گفتم کاش دیر نشده باشه ...

در نمازخونه رو باز کردم و رفتم نشستم.

فهمیدم دیر نشده ..

يَا فَاطِمَةُ الزَّهْرَاءُ يَا بِنْتَ مُحَمَّدٍ

يَا قُرَّةَ عَيْنِ الرَّسُولِ يَا سَيِّدَتَنَا وَ مَوْلاتَنَا تَوَجَّهْنَا

وَ اسْتَشْفَعْنَا وَ تَوَسَّلْنَا بِكِ إِلَى اللَّهِ

وَ قَدَّمْنَاكِ بَيْنَ يَدَيْ حَاجَاتِنَا

 يَا وَجِيهَةً عِنْدَ اللَّهِ اشْفَعِي لَنَا عِنْدَ اللَّهِ

 پ.ن: برای خودم و خودش نوشتم که هیچ وقت یادم نره...

 

نوشته شده در 2009/4/29ساعت 13:31 توسط مداد سفید |
داغ کن - کلوب دات کام
 

به دنیا  که آمدی آرام و قرار نداشتی

گریه امانت را بریده بود..

در آغوش هیچ کس آرامنگرفتی..

پدر، مادر، پیامبر...

تا اینکه نوبت به حسین رسید..

همه رفتند...

پیامبر..

پدر..

مادر..

و تو در پس تمام این دلتنگی ها دلت به یک نفر خوش بود..

تکیه گاه تو حسین بود ..

او هم ...

...

یادش به خیر..

چه آرامشی داشت سینه برادر..

چقدر پیر شده ای زینب..

میلادت مبارک ...

پ.ن: میشه یه قطره از دریای صبرت رو بهم بدی؟!!!

 

نوشته شده در 2009/4/29ساعت 12:16 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
 

سنگ رو انداختم

خونه اول ..

روی یه پا

تا آخر رفتم و برگشتم..

دوباره..

۲

۳

۴

۵

...

پام رفت رو خط..

سوختم ..

حالا نوبت تو ...

 

 

نوشته شده در 2009/4/26ساعت 15:5 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
 

کودک که بودم دنیای بزرگترها برایم جالب بود

این روزها هم دنیای کوچکترها...

حکایت جالبی است

هیچ گاه بودن امروزم برایم جالب نبوده !

آرزوی کودکی اک محقق شد..

اما دیگر به کودکی بر نخواهم گشت...

پ.ن: واقعا چرا؟!!!

 

نوشته شده در 2009/4/25ساعت 12:39 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام

All Rights Reserved [myblog] .:::. Designed By Barbod Arjmand