تبليغاتX
سفید مثل شب...
 

 

 پ.ن: این از متن کامنت دوست عزیزم "بهانه" بود که توی مطلب خداحافظی عمره نوشته بود و من اونجا به یادش بازنویسی کردم...

 

نوشته شده در 2009/7/17ساعت 22:9 توسط مداد سفید |
 

گاهی اوقات بعضی نشونه ها و اتفاقا خیلی آدم رو تو فکر می بره ...

 

+ چند روز بود که بدجوری داشتم دست و پا می زدم تا بلکه یه کم از باتلاقی که توش گیر افتاده بودم بیرون بیام گرچه این دست و پا زدن بیشتر به فرو رفتنم کمک کرد تا بیرون اومدن!

 

 

 

+ ورق خوردن برگه های تقویم رو می دیدم که دارن نزدیک میشن به سالگرد سفر عمره و غذاب این که می دیدم حتی نتونستم یک سال تحمل کنم و عهدم رو نشکنم .

 

 

 

+ یکی از همسفرای حج و کربلا آنلاین شد. حالم رو پرسید. گفتم داغونم ... گفت برام دعا کن. گفتم این روزا دعای من بالا نمیره یکی باید منو دعا کنه ! ...گفت چرا اینقدر مایوس؟ برو در خونه ارباب همه چی حل میشه.

 

+ بعد از ظهر تلوزیون رو روشن کردم داشت تصاویر عمره دانشجویی پارسال رو نشون میداد و گزارشی از عملکرد ستاد عمره دانشجویی. درست لحظه روشن شدن تلوزیون تصاویر دعای کمیل توی هتل مدینه رو نشون میداد که اتفاقا مربوط به کاروان ما بود و چند تا از بچه های کاروان رو شناختم . بعد هم رفت مسجدالنبی و شجره و مکه ...

 

 

 

+ عصر دیدم زیرنویس تلوزیون زد ویژه برنامه شهادت امام موسی کاظم (ع) امشب... شب دیدم داره حرم کاظمین رو نشون میده . جایی که برام خیلی دوست داشتنی بود و با اینکه فقط نزدیک 2 ساعت اونجا بودیم اما خیلی زیارت دلچسبی بود. حالا نمی دونم چرا شاید چون دو تا عزیزی که اونجا آرام گرفته اند جفتشون به امام رضا مربوط میشن و ...

 

+ خدایا چی کار می کنی با من که توی یه روز اینجوری همه چی رو میاری جلوی چشمام. فقط کاری که کردم از خجالت زار زدم ... از خجالت ... اینکه آدمی مثل من باید زائر ائمه بشه! بیخود نیست که بهشون میگن غریب ... خدایا ببخش.

 

 

 

+ یکی می گفت اگه چیزی از خدا می خواید خدا رو به حق عزیزانش قسم بدید. می گفت توی دعای جامعه کبیره (فکر کنم همین دعا رو می گفت حالا اگه اشتباه می گم شرمنده) یه قسمت داره که خیلی جالبه . خدا رو قسم میده به مناجات های حضرت موسی... پس باید دید که مناجات های حضرت موسی چقدر عمیق و با ارزش بوده که توی یه دعا همچین قسمی یاد می کنیم . بعد گفت حالا من یه چی دیگه یادتون میدم که ارزشش بالاتر از اینه.. خدا رو به مناجات های امام موسی کاظم قسم بدید. امام توی سخت ترین شرایط و چند سال زندان توی زندانی که نمیشد تشخیص داد کی روز میشه و کی شب اونجور مناجات می کردند.

خدایا به حق باب الحوائج دست ما رو بگیر...

 + شهادتش تسلیت ...

+ و در زمین نشانه هایی است برای اهل یقین !

 

 پ.ن: عکس ها همگی یادگار سفرند...

 

نوشته شده در 2009/7/17ساعت 21:58 توسط مداد سفید | |
 

 

 

پ.ن: من همون جزیره بودم ...

تا که یک روز تو رسیدی

روی قلبم پا گذاشتی ...

 

نوشته شده در 2009/7/17ساعت 9:59 توسط مداد سفید | |
 

چیزی که خیلی برام عذاب آوره اینه که احساس کنم دارم خودم رو به یه نفر تحمیل می کنم !

خیلی...

خیلی...

خیلی...

پ.ن:شکوه نکن دل بی تاب از بی خبری...

نوشته شده در 2009/7/16ساعت 10:36 توسط مداد سفید | |

 

کسی می گفت:

«داستان ما داستان مردمیه که تو یک کویر خشک و طوفان خیز هستند، به دست هر کدوم از ما گل بنفشه ای دادند همراه یک لیوان آب و گفتند این گل رو در جای خودتون بکارید و این لیوان آب رو بریزید زیرش و تا صبح ازش مراقبت کنید، صبح که باغبون اصلی بیاد دیگه خودش می دونه چیکار کنه...

ما هم کم کم تشنه می شیم و فکر می کنیم که میون این همه آدم اگر ما نیم متری خودمون گل نکاریم چیزی نمی شه..

لیوان آب رو سر می کشیم و گل رو هم پرپر می کنیم و ضمنا جامون رو هم عوض می کنیم که معلوم نشه کجا بودیم ...

صبح باغبون که اومد می بینن تک تک سرها به پایین می افته.. بعد می بینیم بی انصافا همه آدم ها همین فکر و کردند و ...

بعد تک و توک توی این کویر چند تا گل بنفشه دیده میشه که اصلا فرقی هم نمی کنه بود و نبودشون چون کویر همون کویره و تغییری نکرده..

اونوقت دیگه نمی دونیم از خجالت چیکار کنیم ...»

 

 

بدجوری تشنه بودم ...

گل پرپر شد..

لیوان آب خالی شد..

و از خجالت ...

ببخش...

پ.ن: کسی = آقای نقویان

 

نوشته شده در 2009/7/14ساعت 19:12 توسط مداد سفید | |
 

پشت درب خانه نشسته بود و هرچه در می زد کسی در را باز نمی کرد.

شماره اش را گرفت.

{دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است}

امیدوار بود و باورش نمی شد که جوابی نگیرد..

از روی زمین بلند شد و رفت.

باز هم نتونست گلی را که برایش آورده بود به دستش برساندو گذاشت پشت درب و رفت.

آرام آرام دور می شد و زیر لب چیزی زمزمه می کرد.

در پشت در کسی خوشحال شد و برایش دعا کرد..

عطر گل ها فضای قبرستان را پر از بوی یاس کرد...

 

پ.ن: دست و پا شکسته شروع کردم به داستان نویسی...

 

 

نوشته شده در 2009/7/12ساعت 21:45 توسط مداد سفید | |
 

 

خورشید که غروب می کند تازه آفتابگردان های چشمانم این طرف و آن طرف دنبال نور می گردند.

نور سفیدی در دل سیاهی شب. و آن زمان رو به سوی مهتاب می کنند.

راست می گویند دیوانه که در ماه می نگرد دیوانه تر می شود.

این آفتابگردان ها هم دیگر فراموش کردند که اسمشان آفتابگردان است نه ماهگردان !

 

نوشته شده در 2009/7/12ساعت 12:37 توسط مداد سفید | |
 

 

نوشته شده در 2009/7/6ساعت 21:24 توسط مداد سفید |

 

تنها خاطره ای شیرین از تو به یادگار مانده که آن هم هدیه خودت بود..

اولین نگاه را هیچ وقت فراموش نمی شود.

سرها پایین بود و نفس ها در سینه حبس. کافی بود به جای چشم ها گوش هایت صدا را بشنوند:

لبیک اللهم لبیک.

لبیک لا شریک لک لبیک..

ان الحمد و نعمه لک و الملک

لا شریک لک لبیک...

 

چه صدای آشنایی...

خاطره این صدا عجب جایی زنده شد!... آرام آرام قدم بر میدارم تا مبادا یک ثانیه را هم از دست بدهم.

فقط به دور و برم خیره شده ام و خوب نگاه می کنم تا ببینم دیگران چه حالی دارند...

کمی که جلوتر می روم نور بیشتر می شود.. کم کم مردم از زانو می افتند. انگار دیگر تاب رفتن ندارند.

اینجاست که قدم ها دیگر یارای همراهی کردن نیستند...

سر به خاک می گذارم و شکر این نعمت بزرگ . چه کسی گمان می برد که روزی این چنین در جایی قدم بزنی که محل عبور و مرور افلاکیان است...

سر که بر سجده می گذاری دوست داری در همان حال بمانی. بمانی و بمیری از شدت خجالت..

خدایا چه می کنی با من ؟

این جا کجاست؟

هنوز جلویت را ندیده ای ... همین عطش دیدار نمی گذارد تا طمع سجده را خوب بچشی...

نمی دانی کدام را انتخاب کنی سر برداشتن و دیدن جایی که به شوق وصال آن شب های بسیاری را با دیده گریان گذراندی یا شکرگذاری در درگاه خدایی که این چنین تو را غرق در رحمت بی انتهایش کرده است.

آرام آرام سر بالا می آوری تا بتوانی ببینی... نگاهت که می افتد نفست حبس می شود.

شکوه و عظمت باز هم توان زانوهایت را می گیرد.

باز سر بر خاک می گذاری...

آرام آرام جلو می روی طوری که بتوانی تعداد قدم هایت را بشماری تا بعدها که دلتنگ این قدم ها شدی با مرور خاطره ردپاهایت رویای خود را زنده کنی..

لبیک اللهم لبیک..

...

دلت نمی آید بایستی... باید شروع کنی به چرخیدن دور این همه زیبایی. چرخشی که در جهت به وجود آمدن گردباد است ! چرخشی که قادر است همه چیز را از زمین بلند کند و به آسمان ببرد...

فقط نگاه می کنی و نگاه ...

آری تو به طواف آمده ای...

ناخودآگاه صحنه دیگری در مقابل چشمانت نقش می بندد.

نگاه اول ، طواف، کعبه، مستجار...

شکاف کعبه که سال های سال زیارتگاه دلهایی است که مشتاقانه به مولود کعبه عشق می ورزند..

بر می گردی سر جایی که ایستاده ای...

سر را بالا می آوری ، یک نوشته توجهت را جلب می کند...

السلام علیک یا امیرالمومنین ...

خدایا این جا نجف است یا مسجدالحرام؟

این صداها چیست که می آید؟ این انسان ها لبیک گویانه دنبال چه هستند؟

ناخودآگاه شروع می کنی به چرخیدن .. چرخیدن به دور کعبه ثانی .

اری  تمام این حرفها برایت تازگی دارد..

سطر به سطر که بخوانی خاطره زیارت کعبه را برایت زنده می کنند..

 و تو تا نبینی درک نمی کنی که چه شباهتی دارند این ها ...

 به یاد کعبه، نگاه اول، دور اول، کنار شکاف خانه خدا، مستجار...

 

پ.ن: پارسال این موقع ها پر بودم از عطش رفتن و امسال مرثیه خوان خاطره هایم ...

 

نوشته شده در 2009/7/5ساعت 21:2 توسط مداد سفید | |
 

حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها:


اگر به آنچه به شما امر مي كنيم عمل مي كني و از آنچه شما را بر حذر مي داريم دوري مي كني ،

 از شيعيان ما مي باشي ، و الا هرگز ...

" بحار الانوار جلد 68 "

 

پ.ن: شرمنده که از تو فقط تاریخ ولادتت را به یاد دارم و آن هم برای اینکه به پدرم بگویم روزت مبارک ! 

 

نوشته شده در 2009/7/5ساعت 15:2 توسط مداد سفید | |
 

 

ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم

       غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم

دل بیمار شد از دست رفیقان مددی

       تا طبیبش به سر آریم و دوایی بکنیم

آن که بی جرم برنجید و به تیغم زد و رفت

       بازش آرید خدا را که صفایی بکنیم

خشک شد بیخ طرب راه خرابات کجاست

       تا در آن آب و هوا نشو و نمایی بکنیم

مدد از خاطر رندان طلب ای دل ور نه

       کار صعب است مبادا که خطایی بکنیم

سایه طایر کم حوصله کاری نکند

       طلب از سایه میمون همایی بکنیم

دلم از پرده بشد حافظ خوشگوی کجاست

       تا به قول و غزلش ساز نوایی بکنیم

 

 پ.ن: می بینی زیبا؟! حافظ هم دیگر خوب خبردار است ...

 

نوشته شده در 2009/7/5ساعت 14:58 توسط مداد سفید |
 

من از پروانه بودن ها

من از دیوانه بودن ها

من از بازی یک شعله سوزنده

که آتش زده بر دامان پروانه نمی ترسم

 

من از هیچ بودن ها

از عشق نداشتن ها

از بی کسی و خلوت انسان ها

می ترسم ...

 

نوشته شده در 2009/6/30ساعت 11:59 توسط مداد سفید | |
 

چقدر سخته دلت پر باشه ساکت شی ولی تو سینه داغون شی...

خیلی بیشتر از چیزی که فکر می کردم سخته ..

خیلی ...

 

نوشته شده در 2009/6/30ساعت 11:44 توسط مداد سفید | |
 

پ.ن: چقدر  شبیه منه وقتی به ماه خودم زل می زنم ...!

 

نوشته شده در 2009/6/29ساعت 20:17 توسط مداد سفید |
 

زمستان که طولانی می شود دل شروع می کند به یخ زدن !

یخ زدن دل را احساس می کنم. جوری یخ تمام وجودش را می گیرد که دیگر با هیچ گرمایی بازشدنی نیست مگر ...

مگر گرمای نگاه تو ...

آن وقت آرام آرام قالب یخی باز می شود و قلب جان دوباره می گیرد. و این درست آغاز بهار است.

بهاری که من از چشمان تو به یادگار می گیرم و از خدایی که آفریننده این چشمان است.

زمستان مدت زیادی است که خانه دل را احاطه کرده است و قصد رفتن ندارد و من همچون ساکنان خانه بزرگ جنگلی در خواب طولانی به سر می برم...

گرچه زمستان همیشه ماندنی نیست اما اگر طولانی شود دیگر شاید بهار را هم از دست بدهم و تمام آن را در گیجی بعد از یک خواب طولانی سپری کنم.

اکنون چشم به راه بهار دیگری ام ..

بهاری از جنس نگاه تو...

نفس هایی که هر یخی را باز می کند..

آغاز بهار من باش..

دریای شور انگیز چشمان تو زیباست

آنجا که باید دل به دریا زد همین جاست..

*******
پی نوشت:

+ من منتظرتم "پیر ساده توانا" تا ببینم پشت نقاب این اسم چه کسی قائم شده...

+ دیگه کلا شاید نوشته ها یه جوری باشه که به مذاق کسی خوش نیاد! اما همش حرف دله...

 

 

نوشته شده در 2009/6/29ساعت 19:47 توسط مداد سفید | |
 

 چون دری بسته شد راهی گشوده ماند

و چون راهی گشوده ماند دری بسته شد

و در این قصه تقدیر این بود

که صبح دیگری در راه است...

پ.ن: گاهی لابه لای چیزایی که تلوزیون پخش می کنه هم میشه چیزای جالب گیر آورد!

 

نوشته شده در 2009/6/28ساعت 23:32 توسط مداد سفید | |
 

زیبا سلام

زیبا می بینی هنوز هم تغییر نکرده ایم ...!

از همان ابتدا این رسم پابرجا بود

من یکریز و دم به دم حرف می زدم

خواهش می کردم و التماس

که چیزی بگویی...

و تنها جواب من ...

سکوت...

۳/۴/۸۸

پ.ن: زیبا سلام ها از مرز ۷۰ هم گذشت...

 

نوشته شده در 2009/6/27ساعت 22:17 توسط مداد سفید |

 

سال ها پیش در اسکاتلند خانواده ای بود.

پدر خانواده از ماه ها قبل تلاش کرده بود تا اقدامات لازم جهت سفر خانواده و اقامت آنها به آمریکا رو فراهم کنه. ماه ها درگیر کارهای گذرنامه و بلیط کشتی بود.

همه خانواده غرق در شادی بودند.

تا اینکه یک هفته قبل از حرکت آنها سگی پای یکی از بچه ها رو گاز می گیره و به علت مبتلا شدن به بیماری هاری اونا در قرنطینه قرار می گیرند و نمی تونن از خونه خارج بشن..

همون خانواده خوشحال چند روز قبل حالا دیگه هیچ اثری از شادی در وجودشون نبود.

پدر و بقیه افراد کلی ناراحت بودند و حتی پسر کوچکشون رو شماتت می کردند و به خدا گله و شکایت.

روز حرکت کشتی رسید. پدر برای بدرقه کشتی به اسکله آمد و با افسوس رفتن کشتی رو نگاه می کرد..

و باز هم برگشت و گله و شکایت رو شروع کرد...

اما..

4 روز بعد خبر رسید که کشتی غول پیکر تایتانیک در اقیانوس غرق شد و ...

 

آری از قسمت نمی باید گریخت

عین الطاف است ساقی هرچه ریخت

 

*******

پی نوشت:

 + گاهی ما نسبت به خدا هم خیلی با بی انصافی قضاوت می کنیم . در حالی که اصلا در مقام قضاوت نیستیم... خدایا به من بیاموز که آنچه را تو دیر می خواهی زود نخواهم ...

+ زود برگشتم؟ دیگه دلیلی برای نبودن نداشتم !

 

نوشته شده در 2009/6/27ساعت 22:3 توسط مداد سفید | |

All Rights Reserved [myblog] .:::. Designed By Barbod Arjmand