خدایا!
آن گاه که می خوانمت صدای مرا بشنو.. به من نگاه کن وقتی که با تو راز و نیاز می کنم.
که من گریخته ام به سوی تو اینک و در میان دست های توام.. خسته و درمانده و زمینگیر...
در آغوش تو زار زار گریه می کنم و همه امیدم به توست و آنچه نزد تو...
تو می دانی که در درون من چه می گذرد ..
تو می دانی که من برای سرانجام و عاقبتم دل به کجا بسته ام..
خدای من !
اگر تو محرومم کنی چه کسی روزی ام دهد؟ و اگر تو خوارم کنی چه کسی به یاری ام برخیزد؟
اگر مرگ من اکنون نزدیک می شود و کارهای من مرا به تو نزدیک نکرده است خود را با مرکب اقرار به سوی تو می کشانم .. اقرار به آنچه هستم و آنچه کرده ام .
خدایا!
رد مکن این عرض نیاز مرا و کور مگردان این شوق و رغبت مرا و مشکن ساقه امید و آرزویم را..
تو اگر می خواستی خوارم کنی دست به هدایتم نمی زدی. تو اگر رسوایی مرا می خواستی اینقدر با من مدارا نمی کردی...
الهی! و ان ادخلتنی النار اعلمت اهلها انی احبک ...
اگر به جهنمم ببری و به آتشم بیفکنی فریاد می زنم و به اهل جهنم می گویم که تو را دوست دارم...
*****
خدایا بخشیدی گفتم شکر...
دادی گفتم شکر... ندادی گفتم شکر..
اومد گفتم شکر... رفت گفتم شکر..
گفتم هرچی خودت رقم بزنی و شکر ...
حالا هم می گم شکر.. این سر اسماعیل و این امتحان تو ...
بسم الله...
پ.ن: توی داغون ترین حالم فقط این مناجات شعبانیه آرومم کرد.. وای که چقدر قشنگه ... یادش به خیر توی طواف 2 بار خوندیمش...
- مامان این لباس جدید من کو؟
توی کمد لباساست دیگه ..
- پس چرا اتو نداره؟ چرا اینقدر کثیفه؟
- من چطوری با این بیام مهمونی؟
خودت باید به فکر می بودی..
- اصلا من نمیام اینجوری...
مگه میشه ؟ دعوت مون کردند... خوب نیست اگه نریم
- آخه اینجوری که خیلی بده ..
نگران نباش صاحب خونه نگاه به لباست نمی کنه ..
شاید همونجا یه لباس نو هم به تنت کنه ..
- مگه میشه؟ یعنی چی؟
آره میشه ...
خودش گفته: دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من !
- خوب اینجوری که آدم فقط شرمنده میشه ...
پ.ن: پریشون تر از همیشه دارم برای مهمونی آماده میشم ...

من ز مقصد ها پی مقصودهای پوچ افتادم
تا تمام خوب ها رفتند و خوبی ماند در یادم..
من به عشق منتظر بودن
همه صبر و قرارم رفت...
بهارم رفت..
عشقم مرد..
یارم رفت..
یارم رفت..
یارم..
رفت..
ر..
ف..
ت...
پ.ن: ماه روئت شد! اما کاش نمی شد.. مشغول خواندن نماز آیاتم ...
زاهد شراب كوثر و حافظ پياله خواست
تادر ميانه خواسته ي كردگار چيست...
خوبه گاهی یه نفر که توی خیلی از تاریخا خاطره مشترک باهات داره بیاد و برات تقویم یه سال رو ورق بزنه تا تویی که می خوای همچنان همون خاکی که روی درد دلت نشسته روی جلد اون تقویم بمونه با یه فوت بلند بشه و یه کم بیدارت کنه ..
سکوت زیادی گاهی آدم رو مثل لال ها بار میاره ! انگار دیگه نمیشه حرف زد و یه جورایی عادت حرف زدن رو فراموش می کنی..
فریاد هم همینجوریه ولی با کمی تفاوت.. فرقش اینه که اینقدر حنجره ت درد میگیره و بهش فشار میاد که دیگه صدات در نمیاد!
هیچ وقت گم شدن رو دوست نداشتم .. یعنی لااقل نمی خواستم برای خودم یه گمشده باشم اما این مدت گاهی آرزو می کردم جایی گم بشم که خودم هم از خودم بی خبر باشم ! حالا اسمش رو هر چی که می خوای بذار.. گریز.. فرار.. رهگذر ... خیلی چیزا میشه صدا زد یه کسی رو که حالا دیگه نمی خواد باشه! می خواد یه مدتی نباشه .. چقدر قشنگ بود اون متن مصطفی مستور ..
دلم یه جای خلوت می خواد و صدایی که مدام بگوید دوستت دارم ..
و من با صداش در خودم غرق شوم و بغض کنم و آرام گریه کنم تا کلافه شوم و بگویم : «بس است دیگر ! بگو دوستت ندارم. بگو از تو متنفّرم ، بگو برو گم شو!»
بگویم :«اتفاق تو از همان اول نباید می افتاد و حالا که افتاده است دیگر نمی توان آن را پاک کرد یا فراموش کرد. اما شاید پاک کنی باشد تا مرا برای همیشه پاک کند.»
این که پاک بشی از روی صفحه هستی .. اما آرزوی محالی بود..
نمی دونم چرا اینقدر توی زندگی دور و بریام سهیم بودم .. چرا اینقدر از حرف دل بهشون گفتم و بیش از اون شنیدم.. نمی دونم که این کار درستی بوده یا نه .. اما همیشه آرزوم همین بوده که توی زندگی تک تک اونا یه خاطره خوب بمونه و بعدها یه دعایی پشت سرم ...
همین باعث شد بشم سنگ صبور یه مشت آدم شاید مثل تو .. و متقابلا گفتن درد های گاه و بیگاه به همون آدم ها ..
اونایی که دور و برم کم نیستن ..
اما یه مدتی دیگه واقعا بریدم.. از خودم.. از دور و بریام.. حتی از دلسوزی های دیگران که داشت حالم رو به هم میزد.. از تمام کارهایی که برای من به نیت خیر انجام میشد و نتیجه برعکسی میداد...
همه اینا به کنار . اینکه سرسام میگرفتم از همه اتفاقای جور واجور دور و برم و اینکه نمی دونستم حرف کیو باید باور کنم توی جایی که دو نفر همدیگه رو متهم می کردن و هر کدومشون به نظرم یه جورایی حق داشتند..
گاهی سنگ صبور بودن هم خوب نیست انگار .. بعد از یه مدت دیوونه میشی.. مگر اینکه اینقدر خودت رو به بیخیالی بزنی که یه گوشت در و گوش دیگه دروازه باشه !
مگه میشه؟
چند بار رفتی و برگشتی/؟... فقط حرف از گفتن که نمیشه .میشه؟
درسته گاهی آدم رو آروم می کنه چون اون رگ بیخیالی آدم گل می کنه .. اما به قول خودت فقط یه مسکنه نه دوای درد.. نه؟
چند وقتی هست که می خوام بهت بگم تمام نظر خصوصیام رو برام بفرستی تا یه بار تمامشون رو بخونم . می دونی چرا؟ چون گاهی لازمه که آدم یه بار از بیرون یه نگاه به گذشته و حرفای گذشتت بندازه..
توی روزایی که داغون بودم احسان می گفت آخه من چی بگم به تو .. حرفی بود که نگار هم زد بهم .. گفت تو که همه چیو می دونی من دیگه چی بگم؟..گفتم گاهی آدما نیاز دارن که حرفاشون رو بزنی توی صورتشون تا از خوابی که توش هستن پاشن.. البته اگر حالت جدید واقعا یه جور خواب باشه نسبت به گذشته...
یک سال گذشت... یک سالی که خیلی افت و خیز داشت. برای من . برای تو ..
یه عالمه خاطره های قشنگ و ریز و درشت..
همینجوری هم سال های بعد میگذره .. حالا به نظرت سهم ما چیه؟
فقط یه مشت خاطره؟
اگر این بود که همیشه سعی می کردیم قشنگاشو برای هم گلچین کنیم و شادتریناش رو به اشتراک بذاریم.. پس سهم بقیه خاطرات چی میشه؟
چرا از درد هامون میگیم؟ چرا از دلتنگی ها میگیم؟
پس فقط نمی خوایم یه مشت خاطره واسه روزای تنهاییمون جمع کنیم .. که اگر هدف این باشه که یه عمری رو به پوچی گذروندیم .. کنار همه اینا می خوایم یاد بگیریم ایستادن رو .. روی پای خودمون وایسادن رو.. تکیه کردن به تکیه گاههایی که شاید با پیدا نکردنشون با مخ به زمین بخوریم ..
یه زمانایی دوست داریم نباشیم یا اینکه کمتر باشیم یا اینکه اصلا توی دور و بریامون درک نشیم.. چون واقعا درک شدنی نیست.. گاهی بدم میاد از اینکه الکی به هم می گیم درکت می کنم ...
که چی؟ که مثلا بگیم ما هم مثل همیم و از این حرفا؟ آخرش چی؟
یه روز دلتنگی.. یه روز غم .. یه روز شادی .. یه روز از ته دل خندیدن..
توی کدوم ها با هم شریکیم؟
دو تا مسافر توی همه با هم شریکن .. نه/؟ حتی گاهی ممکنه دعواشون بشه سر خیلی چیزا .. اینکه تو چرا اینقدر باید غمگین باشی تا حدی که من نتونم بهت کمک کنم؟
خوب توقع بیجایی داریم دیگه .. اگه قرار بود توی اوج غم ها یا دلتنگی ها همه ما رو بفهمن و بتونن بهمون کمک کنن پس اونوقت کی می رفتیم سراغ خدا؟!
مگه غیر از اینه که ما اوج خداشناسیمون - نه به اصطلاح رایج و فلسفیش بلکه به این معنی که خدا رو هم ببینیم !- توی درد ها و غصه هاست؟
تازه اگر خیلی این رابطه خداشناسی قوی باشه و به شرک نرسه که خدایا چرا من باید اینجوری بشم و از این حرفا!!!
آره . خوبه که آدم گاهی گذشته خودش رو یه مروری بکنه ..
واسه ما وبلاگی ها این کار خیلی راحته .. گذشته حرفامون رو لااقل می تونیم با چند دقیقه وقت صرف کردن ببینیم. البته اگر از اون دسته باشیم که فقط یکنواخت ننویسیم و برای این صفحه وبلاگمون مثل خیلی از دوستی هامون فیلتر نذاریم که فقط از درد ها بگیم یا اینکه فقط از شادی ها !
اما شاید این کار در بیرون کمی سخت باشه .. مخصوصا اگه اونی نباشیم که دوست داشتیم ..
اما لازمه که این کار رو بکنیم وگرنه روزی میرسه که این کار رو برامون انجام میدن و فرقش با امروز اینه که شاید امروز بتونیم روی خیلی از کم و کاستی ها یه لاک بگیریم و جبرانشون کنیم یا حداقل دیگه تکرار نکنیم اما اون روز دیگه نمیشه ...
"به حساب خود برسید قبل از آنکه به حساب شما برسند..."
حاسبوا قبل ان تحاسبوا...
نمی دونم چرا حرفا به اینجا کشید..
اما دوست دارم یه تیکه هایی رو بذارم توی وبلاگم .. از همین حرفایی که زدم . نه واسه اینکه صرفا بقیه بخونن و بیان نظر بدن نه .. فقط واسه اینکه بره توی همون ارشیو گفته هام !
شاید از این به بعد بیشتر مراقب حرفام باشم ..
به هر حال شاید کمکی بهت نکنه این حرفا .. شاید جنس دلتنگیت یه چیز دیگه باشه ولی شاید نیاز بود که حرف بزنم . حرف بزنم و بگم تا حرف زدن یادم نره.. گرچه توی وادی عمل خیلی پام میلنگه...

زیبا سلام
زیبا با خون دل
افطار می کنم روزه ام را ...
سر سفره ای که نمکش اشک
و نانش دلتنگی ست
و دعای وقت افطار آن
آرامش نگاهت...
و دعا برای سر رسیدن
وقت افطار روزه ی سوکت تو...
خدا قبول کند ...
زیبا سلام ...
پ.ن: همچنان دست به دعا دارم تا زمانی که هلال ماهم رویت شود !
برایت دعا می کنم
هر بار که مردم بی تفاوت از کنارم می گذرند
و هر بار که نفس می کشم
برایت دعا می کنم
تا به آنچه که می خواهی برسی...
دنیا توی ذهن آدمی زاد می گندد اگر یخچال نداشته باشد... هر آدمی بایستی توی ذهنش یک یخچال هشت فوت فوق ش دوازده فوت داشته باشد تا دنیایش را تر و تازه نگه دارد. دنیا هرچه کوچکتر بهتر ...
آخرش همین دوازده فوت است که گفتم .
اما بدون یخچال می گندد.. گرفتی؟
........
جای اینکه با دختر مردم خارجی حرف بزنی یخچالت رو بزن به برق..
به برق خیالی.. به برق فهم حیات دنیا که لعب است و لهو... به برق بازی... گفتن خندیدن و لذت بردن...
........
ارمیا سرش را به چپ و راست تکان داد که یعنی نمی فهمم ...
- حالی ت می کنم ! مثلا خود ملائکه هم تفریحات دارند! همین امروز ملائکه قه قاه می زدند سر این ضاد تو ... ضاد را که اینجور می پیچاندی یعنی داری سیم برق یخچال را می کشی بیرون! چشمت را که می بندی یعنی داری پایت را می گذاری روی سیم ...
ارمیا انگار چیزی فهمیده باشد . گفت: می دانستم امروز نمازم درست بالا نمی رود.
.........
امروز صورت مثالی نماز تو همان بازی الک دولک لیروی بود... (توضیح اینکه لیروی یک شخصیت آمریکایی که در جایی از داستان بیلیارد بازی می کرد و ارمیا او را می دید)
همان جایی که جوراب به دستش کرد تا چوب روی دستش راحت بلغزد. همان جایی که سرش را خم کرد روی لبه میز تا خوب ببیند. همان جایی که چشمش را بست تا تمرکز کند. همان جایی که آن همه دقت کرد آن همه گیر داد به یک ضربه ... اما... اما عاقبت لیوان آب جو را با ته سیگار بالا انداخت...
اما عاقبت کیف بازی رو نفهمید... گرفتی؟
از کتاب " بیوتن"
نوشته رضا امیرخانی
پ.ن: آدم وقتی حرف حساب میشنوه و در مورد خودش هم صدق می کنه سکوت اختیار می کنه ![]()

پ.ن: صفحه پر شده بود از نوشته و عکس خیلی جاش خالی بود...
چی بهتر از گل یاس...
زنگ زدم به سعید فرودگاه بود. گفتم خوبی؟
گفت شکر . دیگه داریم کم کم میریم..
جالب بود ساعت ۱۱.۳۰ دقیقه ۳۱ تیرماه ...
درست یک سال قبل همچین روزی فرودگاه بودم.
******
۲
شب داشتم با تلفن حرف میزدم .. حسابی داشت بهم می گفت که برام دعا کن.
گفتم اتفاقا یه نایب توی مدینه داریم بهش سفارش کردم..
گفت پس چرا زودتر نگفتی؟
خونه که اومدم بین نماز مغرب و عشا سعید زنگ زد.. مدینه بود
بعد از تماسش بهش زنگ زدم و گفتم تو کلا با ماه خوب تله پاتی داریا...!
******
۳
با صدای ویبره تلفن از خواب پریدم ...
سعید بود.. گفت بین بقیع و حرم پیامبرم .. چرا اینجا اینقدر غریبه؟
خواب دیگه از چشمام پریده بود گفتم که آره سعید جون خیلی غریبه ...
بعد که قطع شد یاد اون روزی افتادم که از کنار بقیه به دانیال و عرفان زنگ زدم و بیدارشون کردم !
آخه ساعت مدینه ۱.۵ ساعت جلوتره از ایران...
******
۴
شماره احسان رو گرفتم . همچنان آهنگ پیشواز خواجه امیری می خونه ..
بذار همه بپرسن این کیه داره می خونه !...
- کجایی احسان؟
- دارم میرم فرودگاه سعید داره میاد. تو نمیای؟
قرار گذاشتم و با هم رفتیم ... پروازشون تاخیر داشت و دست خالی برگشتیم...
بعدش رفتیم امامزاده اسماعیل.. همونجای دوست داشتنیه من ..
اما توی طرح گسترش اون حالت دوست داشتنیش از بین رفته بود...
******
۵
عادل هم رفت عمره تا داغ دل من بازم تازه بشه ..
نشد بریم بدرقه اما رفتیم استقبالش...
از دیدن من جا خورد.. بعدا بهم گفت احسان و نیما رو که دیدم خوشحال شدم اما تو که اومدی تمام خاطرات سال پیش و قرعه کشی و همه برام تازه شد و از جلو چشمام رد شد...
با سعید رفتیم خونه عادل اینا..
سعید یک هفته قبل عادل برگشته بود...
آخر همه حرفا گفتم شما هنوز خیلی پاک هستین قدر بدونید و برای منی که یک سال نتونستم اثرش رو حفظ کنم دعا کنید...
کسی که در مقابل دور و بریات یه لطف بزگ بهت کرده وقتی ازت یه خطای بزرگ هم ببینه معمولا چپ چپ نگاهت می کنه و میگه از تو انتظار نداشتما!!!
خدایا ببخش
******
۶
یاد سفر خودم افتادم ... فقط مامان و بابا و خواهرم اومده بودند.
در خونه خاله اینا که باز شد پر بود از مهمونایی که اومده بودند واسه بدرقه..
از همون لحظه بغض گلومو گرفته بود اما جلوی خودمو گرفتم ..
موقع خداحافظی خالم رو صدا زدم ..
گفتم خاله خیلی دعام کن مخصوصا توی نجف ...
قسمش بده بگو جان زهرا یه راهی پیش پام بذار...
اونجا بغض ترکید...
پ.ن: خدایا چی باید بفهمم؟!!!
گاهی اوقات آدم باید برگرده به گذشته ها..
اما نه اینکه توشون گیر کنه و اسیر بشه...
این قالب برای یه نفر دوست داشتنی بود و برای همون یه نفر گذاشتم که این روزا شاید دل خوشی ازم نداره مثل خیلی ها...
من هم دوست دارم که شبیه روزهایی بشم که خیلی برای خودم هم دوست داشتنی بودن اما ...
قالب وبلاگ رو عوض کردم به امید اینکه بتونم توی خودم هم یه قالب جدید بذارم ...
دعا کنید که بشه..
پ.ن: فریاد جلوی همه ازت معذرت میخوام ..ببخش
زیبا سلام...
زیبا دیوانه کردی و رفتی...
و حال این روزها صدای گام های نزدیکانم را می شنوم
که روز به روز از من دور تر می شوند...
و شاید منم که دورتر می شوم!
پ.ن: دیگه از همه چی متنفرم.. حتی از گفتن این که " دلم گرفته"
لعنت به این زندگی..
لعنت به من ...
یکی از دوستان در چند مطلب قبلی این کامنت رو گذاشته بودند:
" درمورد مناسبتهاي مذهبي كه ميگيد توش هيچ تغيير يا ترقي نيست.مي خواستم بگم مگه توي حادثه كربلا اتفاق جديدي افتاده يا پيامبر ديگهاي پيدا شده يا روز تولد اماما و پيامبر تغيير كرده نكنه قرآن ديگه اي قرار نازل بشهشايد هم ماه نزول از رمضان به صفر رسيده ها ...................................
اين ها همه گذشتن كه تكرار نميشن پس انتظار تغييير و ترقي نداشته باشيد.
شما ميتونيد روز تولدتون رو تغيير بدين يا به پيشرفت برسونيد؟ "
چیزی که شاید دغدغه فکری خیلی ها باشه و احسان بیشتر می دونه که تقریبا موضوع یکی از صحبتامون هم بوده...
حرفی که من می زنم صرفا دقیق نیست و بیشتر دیدگاه شخصی منه و دوست دارم بقیه دوستان هم نظر بدند.
اول اینکه منظور بنده رو از تصمیم برای ننوشتن از مناسبت های مذهبی متوجه نشدید. یه کم روشن تر بگم. شما یه مناسبت خاص رو انتخاب کنید و تصادفی به ۱۰ تا وبلاگ سر بزنید و توی آرشیو اون وبلاگ مطالب مربوط به اون مناسبت برای سال های قبل رو نگاه کنید. به نظرتون خیلی شبیه به هم نیست؟
من اینا رو با یه روز تولد و یا حتی روز مادر که با پیامهای تبریک و مراسمای کلیشه ای میگذره متفاوت می بینم. حتی برای روزی مثل روز مادر یک بچه ۵ ساله یه جور فکر می کنه و یه آدم ۳۰ ساله یه جور دیگه. اینطور نیست؟!
این دلیل بر عوض شدن ماهیت اون نیست بلکه برداشت یه شخص باید با گذر زمان خیلی عمیق تر بشه..
واقعه کربلا عوض نشده اما به نظر شما اگر توی همون چهارچوب عزاداری بمونه می تونه مفید باشه؟
یعنی واقعا حادثه به این با عظمتی رو باید اینجوری دید؟ اگر اینطوری بود به نظرتون میل به جهاد و احقاق حقوق انسان ها میسر بود.؟
ما حتی پیام امام حسین رو هم نفهمیدیم چه برسه به خیلی چیزای دیگه ی دینمون..
نفهمیدیم غدیر چیه .. سکوت امام علی برای چی بود... صلح امام حسن چه توجیهی داشت..
و ...
این حرف شما که گفتید : «اين ها همه گذشتن كه تكرار نميشن پس انتظار تغييير و ترقي نداشته باشيد.» چه تناسبی با این حدیث امام صادق داره که :
«کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا»
ببخشید من فقط خواستم یه کم منظورم روشن تر بشه و از طرفی یه زمینه بحث روی یه موضوعی که شاید پاسخ دادن بهش خیلی برامون سودمند باشه ...
از این به بعد سعی می کنم توی کامنت ها جواب همه رو بدم ... از کامنت مطلب قبل شروع کردم برید و ببینید...
مهستی خانوم قصد من از جواب دادن به کامنتتون در یه پست وبلاگ خدای نکرده ادعای فضل و دانش خاصی نیست فقط چون بحثی بود که برام مهم بود دوست داشتم نظر بقیه رو هم بدونم ...
پ.ن: پدربزرگ به نظرت اگه با همون اسم واقعی خودت بیای و نظر بدی اشکالی داره؟!!!
زیبا سلام...
زیبا اگر از آب و هوا سوال کنی
باید بگویم که خوب است..
ملالی نیست..
دیگر ابری بودن یا نبودن
طوفانی بودن
باریدن و نباردنش چه فرقی می کند؟
دیگر گفتن این همه تکرار
این همه دلتنگی
این همه نغمه ی جدایی
چه سودی دارد؟
خواهش...
تمنا...
التماس...
زاری...
همه و همه بی اثرند..
نه بی اثر هم که نه ...
کمک می کنند تا حسابی کوچک و کوچک شوم..
کو چک و ناچیز شوم در برابر عظمت یک نگاه تو..
من این کوچک شدن را دوست دارم
می خواهم برایم همیشه بزرگ بمانی..
یادت هست که گفتی:
«خودت می خواستی که برات دست نیافتنی باشم»
آره می خواستم اما...
عقل کجا و عشق کجا...
قصه کجا نور کجا...
حالا دیدی انگار این آرزوی من نبود...
انگار توام بدت نمیومد..
انگار راحت شدی از دستم ..
گفتم به این قفس عادت دارم
آزادم نکن ..
اما بعد از همه اینبار نوبت تو بود.
نوبت متهم شدن توی دادگاه تو...
دنبال وکیل هم نمی گردم ..
یکی هست اون بالا که هنوز یادش نرفته...
یادش نرفته که دعام چی بود و چی هست...
خدایا به سلامت نگهش دار...
پ.ن: نفهمیدم چطور این همه خط خطی کردم اما اگه جایی غیر از این کافی نت بودم زار می زدم و هزار هزار صفحه می نوشتم اون وقت همش رو مارک می کردم و یه delet و خلاص...
هوس تنهایی کرده ام. جای خلوتی می خواهم و صدای او را که دائم بگوید : «دوستت دارم ، دوستت دارم، دوست دارم» و من با صداش در خودم غرق شوم و بغض کنم و آرام گریه کنم تا کلافه شوم و بگویم : «بس است دیگر ! بگو دوستت ندارم. بگو از تو متنفّرم ، بگو برو گم شو!»
و من از شنیدن آن ها سبک شوم و بخندم و کیف کنم تا کرخ شوم و دوباره هوس کنم آن صدا از پشت پنجره باز با ناز و خنده سرک بکشد و آهسته بگوید:« هر چه گفتم دروغ بود. دوستت دارم،دوستت دارم.»
و من دوباره سنگین بشوم و کیف کنم و فرو بروم و گریه ام بگیرد و دوباره بازی شروع بشود و من التماس اش کنم که بگوید دوستت ندارم و او بگوید :« چون تو می خواهی می گویم دوستت ندارم. بس که عاشقت هستم می گویم از تو متنفّرم تا بخندی.» و بعد بپرسد:«حالا راضی شدی؟ سبک شدی؟»
و من بگویم:« نه، رفتن ات، آمدن ات، خنده ات، گریه ات، آشتی ات، قهرت ، عشق ات، نفرت ات ، دوری ات ، نزدیکی ات ، وصال ات ، فراق ات ، صدات ، سکوت ات ، یادت ، فراموشی ات ، مهرت ، کینه ات ، خواندن ات ، نخواندن ات و اصلن بودن ات و نبودن ات سنگین است ، سنگین است ، سنگین است.
بگویم :«اتفاق تو از همان اول نباید می افتاد و حالا که افتاده است دیگر نمی توان آن را پاک کرد یا فراموش کرد. اما شاید پاک کنی باشد تا مرا برای همیشه پاک کند.»
کتاب چند روایت معتبر
نوشته مصطفی مستور
*******

از روز اول که مداد شدم دنبال یه پاک کن می گشتم... نه پاک کنی که مثل این delet صفحه کیبورد هر وقت یه چیزی اشتباه نوشتی زود پاکش کنی!
نه.. دقیقا پاک کنی می خوام که پاکم کنه ... برای همیشه... نه این پاک کردنی که ما توی ذهنمون براش یه تصویر داریم !
«دیگر از این همه واهمه پکیدم ! می فهمی؟!»
اتفاق زیاد افتاد و نمیشه پاک کرد... و مایل هم نیستم پاک بشن چیزای قشنگی که توی صفحه زندگیم نقش بستن. اما دیگه طاقت ندارم .
بی صبر شدم؟ باشه .. تو راست می گی... شاید به قول "فریاد" من دیگه اون آدم قبل نیستم !
کسی که از نوشته هاش بوی سفیدی میومد یا خیلی چیزای دیگه .. این روزا دنبال یه پاک کن می گردم برای نوشتن ! نوشتن توی یه صفحه ای که خیلی پر شده از تمام چیزهایی که یه مداد شب و روز خط خطی کرده ..
گاهی باید حرفای خودت رو پاک کنی..
و گاهی هم باید یه پاک کن بیاد و تو رو برای همیشه پاک کنه تا هیچی ازت نمونه ...
******
یکی به اسم پدربزرگ توی مطلب قبلی این کامنت رو خصوصی گذاشت:
« اگه به جای این کارا یه کم درس میخوندی و سر کلاسات میرفتی درساتو پاس میکردی.ما در برابر عمرمون مسئولیم.وقت یه امانت الهیه.
با این که مطلبت قشنگ بود اما زمانش مال شب امتحان نیست
ببخشید.مثل نصیحت پدر بزرگا بود! »
اول اینکه چرا خصوصی گذاشتی حرف به این حسابی رو !
دوم اینکه شاید برداشت شما با نوه تون در مورد شب امتحان یه چیز دیگه ای باشه... وقت یه امانت الهیه درست پس به همین دلیل نمی خوام وقتم رو فقط صرف چیزایی کنم که علاقه ای بهشون ندارم که پس فردا بازخواست بشم که چرا عمرت رو اینجوری تلف کردی! گاهی اگر چیزهای قشنگ رو به دلیل اینکه موقع ش نیست رها کنی دیگه سراغت نمیان... با این حال ممنونم پدر بزرگ عزیز...
******
دیگه سعی می کنم واسه مناسبت های مذهبی ننویسم !
اول به این دلیل که به قول احسان حرفای ما توی این ۳ ۴ سال توی این مناسبت ها هیچ فرقی نکرده و اصلا رنگ و بوی تغییر و ترقی توش نیست ... گرچه می دونم گاهی تکرار ها خیلی زیباتر هستند..
دوم اینکه این آرشیو بهم نشون داده که چقدر نوشته هام با خود واقعیم تناقض داره...
همین !
قاصدک با وزش باد حیران در آسمان می گشت.
و چشمان پسرک مسیر حرکتش را دنبال می کرد
آمد و روی دستش نشست . پسرک گفت: قاصدک چه خبر؟
باد وزید و قاصدک رفت. کمی گذشت و باز برگشت. پسرک دوباره پرسید: چه خبر قاصدک؟
قاصدک باز هم سکوت کرد. این بار دیگر نمی رفت. روبروی پسرک نشسته بود بی آنکه چیزی بگوید.
پسرک گفت: قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست!
قاصدک پرید و رفت...
شاید طاقت گفتن خبر نداشت..
پسرک مسیر حرکتش را دنبال می کرد و در انتظار قاصدکی دیگر ..
همچنان بی خبر بود...

پ.ن: اینو روی چکنویس های شبای امتحانم پیدا کردم..
پ.ن۲: من ر از حرف سکوتم خالیم رو به سقوطم
بی تو و آبیه عشقت تشنه ام کویر لوتم ...
گفتم: بنواز..
گفت: نواختن بلد نیستم..
گفتم: پس چگونه است که این گونه با ضرب آهنگ چشمان تو مستانه می رقصم؟
سر پایین انداخت و گفت : ...
{سکوت}
وقتی نمی دونی کجا می خوای بری چه فرقی می کنه از کدوم ور بری...
وقتی نمی دونیم از هم چی می خوایم دیگه چه فرقی می کنه طرف مقابل کی باشه؟
وقتی تعریفی از عشق نداریم چه تفاوتی می کنه عاشق کی باشیم؟
روز و شب می دوییم و می دوییم عین یه دونده مسابقه ماراتن . اینقدر هم تخته گاز میریم که انگار دقیقا می بینیم که بعد از خط پایان یه عالمه آدم با دسته گل منتظر ما هستند.
میریم و میریم تا اینکه می رسیم به آخرش.. بعد می بینیم خبری نیست و انگار نه انگار که مسابقه ای بوده ..
تازه دور و برمون رو که نگاه می کنیم می بینیم چه قدر از مسیر اصلی دور افتادیم و خبر نداریم ..
چقدر از رفتارای ما آدم ها به خاطر دیدن رفتارای آدم های دور و برمونه؟
دیگه همه این مثال مسخره رو می دونن که تا با یه معتاد مصاحبه می کنن میگه امان از دوست ناباب!
این دیگه بدترین حالتشه . اما تو یه وضعیت عادی چقدر ما متاثر از جو اطراف خودمون هستیم؟
چقدر از جوونای ما برای اینکه از غافله هم سن و سالای خودشون عقب نمونن قیافشون عوض میشه؟
کاش که فقط قیافه باشه . چقدر دنباله رو فکر و عقیده اونا میشن؟
در حالی که در نگاه اول فقط چیزیه که بیشتر براشون جذابه تا مفید!
بدجوری حس می کنم دارم گم میشم ... دارم دور میشم از خودم ..
چقدر بدم میاد از اینکه این شکلی زندگی کنم ..
بی ثمر راه بیفتم و خودم رو خسته کنم و داغون بشم و آخر سر برای اینکه سر خودم شیره بمالم و به خودم بقبولونم که ضرر نکردم بگم اینا باید پیش میومد. تو وظیفه داشتی . تو باید اینو هم امتحان میکردی. داغونت کرد اما قشنگ بود و هزارتا حرف دیگه ..
تا وقتی خوشحالیم و روزگار بر طبق مراد از زندگی شاعرانه خودمون لذت می بریم و حس می کنیم هرچی داریم دیگه بالاترین چیزه و بهتر از این نمی شه و ...
اما خدا نکنه چرخ روزگار بر طبق مراد ما نچرخه ...
چی دارم میگم اصلا؟
بیخیال بریم خوشیمون برسیم ....
پ.ن: مطلب پایینی ! و این مطلب هم پینوشت مطلب پایینی ...
«با شما هستم!با شما عوضی ها که عینهو کرم دارید تو هم می لولید.چی خیال کرده ید؟
همه تون ، از وزیر و وکیل گرفته تا سوپور و آشپز و پرفسور ، آخرش می شید دو عدد.
خیلی که هنر کنید ، خیلی که خبر مرگتون به خودتون برسید فاصله ی دو عددتون می شه صد.
صدام رو می شنفید؟می شید یه پیرمرد آب زیپوی عوضی بوگندو.کافیه دور تند نیگاش کنید .
همین که دور تند نیگاش کردید می فهمید چه گندی زدید.می فهمید چه چیز هجو و مزرخرفی درست کرده ید.حالا با این عجله کدوم جهنمی قراره برید؟قراره چه غلطی بکنید که دیگرون نکرده ند؟...
از یه طرف تا چشاتون به هم افتاد اولین کاری که می کنید ، یعنی آسون ترین کاری که می کنید ، اینه که عاشق همدیگه می شید.لعنت به شما و کاراتون که هیشکی ازش سر در نمی آره.
عاشق می شید و بعد عروسی می کنید و بعد بچه دار می شید و بعد حال تون از هم به هم می خوره و طلاق می گیرید.گاهی هم طلاق نگرفته باز عاشق یکی دیگه می شید.لعنت به همتون.لعنت به همتون که حتی مث مرغابی ها هم نمی تونید فقط با یکی باشید...
دنبال چی می گردید؟آهای عوضی ها!با شما هستم!صدام رو می شنفید؟ گوش کن ببین چی دارم میگم!همه ش هفتاد،هشتاد سال.یعنی اگه شانس بیارید،اگه خیلی زودتر ریق رحمت رو سر نکشید،خیلی که توی این خراب شده باشید هفتاد،هشتاد سال بیشتر نیستید.لامسبا اگه هفتصد سال می موندید چی کار می کردید؟
گمونم خون هم رو تو شیشه می کردید.گرچه همین حالاش هم می کنید.یعنی غلطی هست که نکرده باشید؟به شرفم قسم هر کاری خواستید کردید و اگه نکرده ید لابد نتوسته ید بکنید.مطمئنم از سر دل سوزی و این جور چیزها نبوده که نکرده ید.حکما عرضه ش رو نداشته ید.دنبال چی می گردید؟آهای عوضی ها!با شما هستم!با شما که هر کدومتون فکر می کنید دهن آسمون باز شده و تنها شما از توش پایین افتاده ید.اگه تا حالا کسی به تون نگفته من می گم که هیچ آشغالی نیستید.»
"استخوان خوک و دستان جذامی"
+ خیلی این تیکه کتاب مصطفی مستور رو دوست دارم و ذهنم رو مشغول کرده ...
+ این مدتی که نبودم حتی تلوزیون هم ندیدم چه برسه به نت! البته به لطف ایرانسل کامنت ها رو می تونستم بخونم اما شرمنده دیگه درگیر امتحانا بودم ...
