تبليغاتX
سفید مثل شب...
داغ کن - کلوب دات کام
اینجا دیگر هوا ابری نیست،همين كه تكه اي ابر مي ايد زود زود مي بارد ان جا را نمي دانم...

اينجا يك عمري پاييز بود و حالا دلها در انتظار بهارند.ان جا را نمي دانم...

اينجا دلي نمانده كه تنگ شود.انجا را نمي دانم...

خدا كند ان جا كسي نگويد"من بيشتر..."

كاش...

وگرنه...

نوشته شده در 2009/9/19ساعت 14:42 توسط مداد سفید |
داغ کن - کلوب دات کام

من هنوز انقدر عاشقم كه هر شب...

پ.ن1_خوش به حالت كه تونستي فراموش كني...

پ.ن2_نميرسه به تو حتي صداي من،تو خوشبختي همين بسه براي من،چي كار كردي كه باقلبم به خاطر تو بي رحمم؟

نوشته شده در 2009/9/16ساعت 11:59 توسط مداد سفید |
داغ کن - کلوب دات کام
 

۲ شب گذشته بود و شب آخر بود...

شب ۱۹ با علی همسفر کربلا

شب ۲۱ با عادل همسفر خاطرات عمره

حالا با بهنام همسفر کربلا..

...

بهت گفتم همیشه دوست داشتم زیر آسمون احیا بگیرم.. جا نشد بریم توی مسجد.

نشستم زیر آسمون خدا و روبروی مناره های مسجد..

گفتی: رو بروی اون گنبد سبز زیر اون آسمون لاجوردی وقتی با عطر یاس مست شدی یادم کن...

علی اس ام اس داد: اگر یاد کربلا کردی برام خیلی دعا کن...

...

سرم رو بالا گرفتم. پرچم روی مناره با وزش باد حسابی داشت می رقصید.

رنگ سبز چراغ مناره ها با دل آدم بازی می کرد..

چه نسیم خنکی میاد امشب..

همون جا حس کردم که این آرامش قبل طوفانه..

...

بهنام گفت می خوای مست بشی؟

گفتم پایه ام .. اساسی

یه بسته کوچیک کاغذی درآورد..

خودش بود.. تربت کربلا.

گفتم بذار موقعی که روضه رو شروع کرد

...

بهنام بسته رو باز کرد

گفتم بسم الله..

یا حسین...

...

محمود کریمی اومد و گفت امشب زیارت عاشورا می خونیم!

خدا چه خبره امشب..

...

السلام علیک یا اباعبدالله...

پرچم بالای مناره دیگه تکون نمی خورد

باد قطع شده بود.

...

با بچه ها نشستیم و نمی دونیم چی بگیم ..

اولین باری بود که توی این سه روز اومدیم توی حرم امام حسین..

همش توی حرم حضرت عباس بودیم.

داشتم عین خواب زده ها این ور و اونور رو نگاه می کردم..

به یاد توصیه های همه اونایی که قبل سفر بهم التماس دعا گفتن.

فریاد گفته بود حسابی نگاه کنم..

شروع کردیم به خوندن زیارت عاشورا.. بچه ها به من گفتن بخون..

السلام علیک یا اباعبدالله...

...

راست می گفت محمود معمولا توی مراسم ختم آخرش روضه ی امام حسین می خونن.

حالا هم مراسم ختم امام علی بود و باز هم روضه ی پسرش..

السلام علیک یابن امیرالمومنین..

...

اولین بار بود که بهت می گفت داداش..

گفتی چی شد که اینو گفتی؟ من یه عمری منتظر شنیدن این بودم..

عباس گفت مادرت اینجا بود..به من گفت پسرم !

السلام علیک یابن فاطمه سیده نسا العالمین...

...

زیارت اربعین که میخوندیم توی حیات نشسته بودیم و چون حیات رو مسقف کرده بودند فقط گنبد

 معلوم بود و اون پرچم سرخ بالای گنبد ..

چقدر قشنگ بود رقص پرچم بالای گنبد..

چه نسیم خنکی.

...

.

.

.

...

اللهم لک الحمد حمد الشاکرین...

...

خدایا به حق علی...

به حق خودت و رحمتت.

بک یا الله..

...

زیبا سلام..

زیبا هوای حوصله ابریست..

وایسادم روبروی گنبد خضرا و به یاد سفید مثل شب رادیو و زیبا سلام جلیلوند خوندم..

...

علی..

فقط می دونم هیچی ازش نمی دونستم و نمی دونم.

نجف که بودیم اینو خوب فهمیدم..

یادش به خیر ایوون طلا و کمیل شب جمعه و شب خداحافظی..

به علی

...

مادر مادر چشاتو وا کن

یه بار برا خودت دعا کن

چی میشه بر سر من منت گذاری؟

چرا دیگه امیدی به موندن نداری؟

غم تو دلم میشینه آرزوم همینه نرم از مدینه .. خداحافظی مدینه و ..

به فاطمه

...

وای .. محمود کاش این شعر رو نمی خوندی..

تازه یه کم آروم شده بودم..

غریب کاری به جز جود و کرم نداره

آقام تو مدینه ست ولی حرم نداره..

باالحسن

...

شهید اونیه که سر به بدن نداره

آقام رو زمینه ولی کفن نداره ...

دلم برا حرمت پر می زنه برا حرمت پر می زنه .. سینه برای تو دلبر می زنه..

بالحسین

...

...

...

...

قربون کبوترای حرمت ..

دلم برات تنگه .

( امروز علی گفت میای بریم مشهد بعد از عید فطر؟! یعنی نمیذاری یه روز هم از خواستنم بگذره ؟!)

به موسی بن جعفر

...

...

...

بالحجه...

..

بقیه رو خودمون به دعا اضافه می کنیم ..

به ابالفضله ...

به قاسم..

به علی اصغر..

به علی اکبر..

به زینب..

...

خدایا شکرت...

اللهم ارزقنا زیارت الحسین فی ادنیا و شفاعه فی الآخره ...

یا حسین

پ.ن: همچنان قدر نشناس این شب های قدریم !

 

نوشته شده در 2009/9/13ساعت 18:22 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
خداحافظ روز بیست و یکم...

خداحافظ چاه های مدینه...

خداحافظ ای دلتنگی های شبونه...

خداحافظ علی..

فاطمه سلام...

----------------------------------------------------

پس نمي خواي بياي؟

_نه...قسمتمون نيست امشب...

هنوز  كه معلوم نيست وقت هست اگه بخواي قسمت ميشه.

_نه نميشه...

--------------------------------

_هنوزم مي توني بياي؟

اره...بيام؟

_كي ميتوني بياي؟

20 دقيقه ي ديگه.

--------------------------------

ماه رو نگاه كردم....از سرخي به خونش يه هاله ي مات مونده بود و بس...

عقب تر از اون جا...كنار ديوار نشستم.هنوز دور ورم خاللي بود...قران رو باز كردم و شروع كردم به خوندن...

گفتم امشب قسمت من نيست....به خاطر خيلي چيزها...امشب پشت در اين خونه موندن هم قسمت من نيست...

يه خانومي كنارم نشست.گفت:تسبيح داري دخترم؟ تسبيح ابي يادگار مشهد رو در اوردم و دادم دستش.يه لبخند زد و گفت:انشاالله كه دلتم مثل تسبيحت قشنگ باشه امشب...

قران تموم شد.بستمش و سرم رو اوردم بالا.تقريبا همه جا پر شده بود.هنوز دعا رو شروع نكرده بودن.همين جوري نشستم و محراب رو نگاه كردم.الله بالاي محراب خاموش بود..

گوشيم لرزيد و اس ام اس اومد.

"يادمه قبلا ها اين موقع بهم مي گفتي التماس دعا.اما حالا من بهت ميگم واسم دعا كن.ياحق"

دلم گرفت...ياد پارسال اين موقع افتادم كه باچه دلي براش دعا مي كردم.اومدم بعد اين همه وقت جوابش رو بدم دعا شروع شد...

------------------------------

چراغ هارو خاموش كردن.سرم رو تكيه دادم به ديوار.

صحرا برگشت نگام كرد و گفت:الله ات خاموشه...

صورت ها زير چادر ها گم شد و من هنوز محراب رو نگاه مي كردم.

اومده بودم.بعد يه سال واسه اين لحظه...واسه اون نور...همه ي اين راه رو به خاطر اون الله سبز اومده بودم...واسه اين كه يه بار ديگه دلم رو بلرزونه...

صداي گريه ميومد و من هيچي نمي شنيدم...اشكي هم نبود..

صداي حداديان كه گفت حالا قرانت رو سر بگير...

الله بالاي محراب روشن شد...

صورتم اروم اروم خيس شد...

--------------------------------

مي خواي چي بهم بگي هان؟كه هنوز وعده ي يه سالت تموم نشده؟كه اگه من بدعهدي كردم تو هنور تااخرش هستي؟اره؟

چي مي خواي بگي؟بادل من مي خواي چي كار كني؟كه هنوز از قسمت يه ساله كه رقم زدي چند صباحي باقيه و دل من بسوزه كه ديگه تموم شد؟

اخ دلم داره مي سوزه...يه سال توفيق هر شب و هر روز...يه سال بي قراري...كجا بردي منو تو اين يه سال؟گفتم يادت مياد؟پارسال همين جا بود...همين جابود كه نشستم و جلو روت زار زدم...يادت مياد پارسال همين جا بود كه قسمت دادم و باهات عهد بستم...

يادته عهد منو؟يادته گفتم يه سال سفيدي از تو...صبر از من...

يادته به كي قسمت دادم؟يادته گفتم تو رو به صبر زينب نذار عهد بشكنم...نذار بخوام...

يادته باصداي  الهي العفو گفتم هرچي مي خواي بكن... بسوزون...خاكستر كن...ويرون كن...اگه بازم راضي نشدي بكش...روزي هزار بار بكش...اما خودتو نگير از من...

بك يا الله...

الله بالاي محراب روشن شد...سبز سبز...سرم رو كه بلند كردم درست روبه روم بود و دلم اروم...بلند شدم وايستادمو قران رو گذاشتم روي سرم...

بمحمد...

سجاده ي سورمه اي رو به قبله باز بود و عطر نرگس تو اتاق پر شده بود...28 صفر...روي خاك...توي اون قصر ابدي خاكي...رو به اون اسمون ابري...

بعلي...

پشت اون پنجره ي باز...زير اون سيل اسمون...صداي هق هق توسل روز غدير تو اون جمعيت...عيدي دل من...برگشتن مسافرم...

بفاطمة...

اخ مادرم...

عطر ياس...زير سقف بلند مهديه تهران...التماس خانوم مظلوم...گفتي پاشو بيا...پاشو بيا امشبم دعوتي روزيت اينجاست...گفتم خانوم پس دلم چي؟از كي طلب كنمش؟

عطر ياس پيچيد و دلم اروم شد...

روي سنگ هاي مرمر حرم نشستم و كميل خوندم...اون خوند و من خوندم...

بلند شدم وداع كنم.مست اون نور مهتابي صدام رو شنيد و جواب داد...

گفتم خانوم من كه اينو نخواستم...صبر اومد...

بالحسن...

منتظر شدم...واسه ماه كامل اين بار...اخه گفته بودن بازم مست مي كني...مثل همون وقت...ماه كامل دلم گرفت....مثل هميشه و هر ماه...

صداي قران پرشد و و يه بار ديگه خاتم...گفتم غمش...اون شب باخنده خوابيد...گفتم دلش...اون شب باارامش خنديد...

بالحسين...

سفرت سلامت مسافر ديار عشق...

صداي باد ميومد...روز عاشورا...توي اون سرما...توي اون خيابون كه دور تادورش دسته ها باطبل سنچ نوا رو بي نوا كرده بودن غرق اون سربند سبز...

غرق اون صداي سينه ها كه انگار تمام طبل ها رو در هم مي كوبيد...

رو به روي مسجد...ميون اون همه شمع روشن...نگا به اون گنبد نيلي...

گفتم اقا دلم رفت!...

صبر اومد...

از زينب خوند...

گفت مگه عهد نبستي به صبر زينب؟...

بعلي بن الحسين...

دلم تو سكوتش لرزيد گفت صبر كردم...

بمحمدبن علي...

دلم تو غربتش لرزيد گفت صبر كردم...

بجعفربن محمد...

دلم تو ارامشش لرزيد گفت صبر كردم...

بموسي بن جعفر...

دلم تو صبرش لرزيد گفت صبر مي كنم...

قم...رو به رو ي حرم حضرت معصومه...توي صحن نشسته بودم و زيارت حضرت فاطمه رو مي خوندم و اين بار التماس مي كردم خانوم تاكي؟...

صبر اومد...

نماز خوندم...

نماز شكر...

نماز حاجت...

انقدر خوندم تادلم اروم شه....

وقت وداع...ديدم واسه دلم هيچ نكردم...ديدم خودم بازم يادم رفت...

بعلي بن موسي...

واي دلم....

صحن ازادي...

تو عطر نم خاك...

تو يكي از اون حجره هاي كوچيك نيلي رو به گنبد طلا...

توسل خوندم...

جامعه كبيره خوندم..

الرحمن خوندم...

زيارت عاشورا خوندم...

شب اخر بود...براي اولين بار رفتم تو ي حرم...تو كل اون چند روز همه جا رفتم الا كنار ضريح...روبه رو ضريح وايستادم و زيارت نامه خوندم...اونجا واسه اولين بار  خواستم...ديگه چيزي جلودارم نبود...گفتم تانگيرم نميرم...

باسه تا نذر غريب وداع كردم برگشتم...

بمحمدبن علي...

بعلي بن محمد...

بالحسن بن علي...

بالحجه...بالحجه...بالحجه...

بلند شدم رو به رو اون الله سبز وايستادم...

گفتم خدايا...

عهد صبر نشكستم و عهد سفيدي نشكستي...

عهد معرفت نششكتم و عهد بامن بودن نشكستي...

...

عهد دل شكستم و عهد دل نشكستي...

عهد زلالي شكستم و عهد پاكي نشكستي...

خدايا امروزم رو...اين حالم رو..اين دلم رو...اين صبرم رو...اين بي تابي رو...اين ارامش رو از تو دارم و از تك تك اين 14 نوركه هر روز يك سال شدن توسلگاه من...

مداد سفيد حالا مي فهمي واسه چي انقدر اصرار داشتم به ختم قران امسال؟حالا مي بيني چرا دل بستم به سفيدي اون سحراي بدون ماه؟

خواستم احياي عهد كنم...

چه احياي بامن كرد...احياي اون الله...احياي احياي من...

احياي همون جايي كه پارسال بودم...احياي اون خواستنا كه واسه خودم نخواستم...

احياي رو سياهي همون يه باري كه صبر نكردم...

احياي اسمانم...

حالا مي بيني بي رنگي شب ميعاد منو؟حالا مي بيني ارامش ناب وعده گاه منو؟

اتيش من گر نگرفت...اما خاكسرتم نشد...سوزوند...اروم اروم...

باشعله ي يه دونه شمع و بس...

حالا امادم...

اماده ي اماده واسه پناه گرفتن پشت " يا نور كل نور"...

الهي العفو...

-----------------------------------------------

در انتهاي يك شب مهتاب پر سكوت...

وقت سحر كه بانگ موذن رسد به گوش...

در خلوت و سكوت شبستان مسجدي

مردي نشسته است چوشمع ساكت و خموش...

بلند شو...بلند شو جلو جلو راه بيفت به سمت مسجد كوفه...

ديگه نيازي نيست من برات چيزي بگم كه...تو حلال زاده تر از اين حرفهايي...پاشو برو پيش بابات...

مردي كه شد در او حبيب مقصد وجود

مردي كه مظهر كرم و علم و دانش است

مردي كه شد عيان ز رخش جلوه ي خدا

مردي كه رمز زندگي و افرينش است...

او باخداي خويش به راز و نياز بود

فارق ز هاي و هوي جهان و جهانايان

مي بود غرق درياي عشق و شور

عشقي كه عاجز است ز توصيف او بيان...

نگاه كن..

دستاش رو بلند كرده...

مولاي يا مولاي...

كي ميدونه كه چه لطفي به علي كردي تو شمشير

باهمه سردي و بي رحمي بازم مردي تو شمشير...

تو كجا بودي كه عمري چشم من دوخته به راهته

اومدي اومدنت براي رفتنم صراطه...

من و تو راهي مرگيم من مسافرم تو مركب...

ديگه راحت ميشه بالطف تو جون مونده برلب..

زخم نه، مرحم گذاشتي رو سرم نه، روي قلبم...

كه پراز جراحت نيش زبونه خلق قلبم..

تو خودت خبر نداري اومدي كشيدي بيرون استخون رو از گلو...

خار رو از ديده هاي پرخون..

اما باهمه ي اين محبت هات...

چي ميدوني چي كشيدم توي اين چند ساله شمشير...

ديگه راحت ميشم از غصه ي هيجده ساله شمشير...

حالا گوش كن...

فاطمه منتظره...

لحظه ي ديدار نزديكه...

گوش كن ناله شمشير شده نواي هلهله ي اين ميثاق...

نگاه كن برق اين شمشيرشده مسير وصال دوباره علي و فاطمه ...

بلند شو...

نگاه كن اسمون رو...

ببين هوا پر عطر ياسه...

مست باش...مست مست...

 

+غریب ترین اذان ماه اسمان...

پ.ن: خاطره یه شب سفید از یکی به جز مداد سفید بود...

 

نوشته شده در 2009/9/11ساعت 21:1 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
 

دعای علی کم کم داره مستجاب میشه...

فاطمه لبخند زده و مشتاق دیدار...

و چقدر غریبه این اشفتگی دختر...

خدایا!

به حق پریشونی امشب زینب...

 

نوشته شده در 2009/9/10ساعت 10:51 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
 

این روزها کارم شده دعا کردن

خدای من خوب می دانم که نمی دانی کدام را مستجاب کنی...

و من هم هنوز نمی دانم کام خواسته عمیق دلم باشد..

این که برای برگشتت دعا کنم .. یا اینکه دعا کنم راحت تر فراموشت کنم.

فراموشی که امکان نداره..

همیشه دعا می کردی خاصیت طعم میوه ها رو داشته باشی اما مستجاب نشد و نخواهد شد.

فقط از خدا میخوام اگر واقعا ذره ای فکر برگشت نداری دومی برآورده بشه..

نه به خاطرودم . نه..

برای اینکه آروم تر بشم و کاری نکنم که مزاحم فراموشی تو بشه...

پ.ن: از اون روز به بعد زیبا سلام ها هم تموم شد!

 

نوشته شده در 2009/9/7ساعت 13:51 توسط مداد سفید |
داغ کن - کلوب دات کام
بی تو نه بوی خاک نجاتم داد

نه شمارش ستاره ها تسکینم.

چرا صدایم کردی؟چرا؟!....

 

 

نوشته شده در 2009/9/3ساعت 13:15 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
 

  ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج را نمی شنوند.چه تلخ است قصه ی عادت...!

 

  پ.ن : هرگز نخواستم كه به داشتن تو عادت بكنم / بگم فقط مال مني بهت جسارت بكنم...

 

 

نوشته شده در 2009/8/27ساعت 17:21 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام

All Rights Reserved [myblog] .:::. Designed By Barbod Arjmand