
باران همیشه برایم اسطوره بود.
همدم دلتنگی های هوای ابری آسمان..
گذشت و گذشت تا شد
همدم من و هوای ابری حوصله ام ..
شب و روز بارید..
در گرمترین روز زمستان بارید..
در سردترین شب پاییز...
دیگر جزئی از خواسته ی نامتناهی ام بود..
زمانی رسید که دیگر شوره زار چشم ها
تاب رسیدن قطره ای دیگر نداشتند..
دعایم مستجاب شد..
کم کم دریای طوفانی آرام شد
یا نه بهتر بگویم
همچون یک کاپیتان مغرور
می خواستم تا همه فکر کنند همه چیز خوب است.
درست است که از دریای پر طوفان آمدم
اما...
...
شب ها و روزها گذشت..
شاید فراموشی..
شاید بیخیالی...
می خواستم خیال تو راحت شود..
زبان شکوه را لال کردم..
گوش دلم را کر...
...
دیشب باز ناگهان یادی آمد به سراغم
شعری می خواندم...
"آه مگذار که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد
به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم آه
با تو
اکنون چه فراموشیها
با من اکنون چه نشستنها خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من "
ادامه مطلب
مدت ها پیش مرده ام
و حال در این برزخ
در انتظار قیامتم
تا پای میز محاکمه
گله هایم را فاش کنم
و شاید بشنوم گله های
خداوندی را که در این روزها
بدجوری در میان ما غریب است...
استاد گفت بخوان..
می خواندم... دستانم می لرزید...
تمام شد...
چقدر سردم بود ...
سلسله موی دوست حلقه دام بلاست
هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست
گر بزنندم به تیغ در نظرش بیدریغ
دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست
گر برود جان ما در طلب وصل دوست
حیف نباشد که دوست دوستر از جان ماست
دعوی عشاق را شرع نخواهد بیان
گونه زردش دلیل ناله زارش گواست
مایه پرهیزگار قوت صبرست و عقل
عقل گرفتار عشق صبر زبون هواست
دلشده پای بند گردن جان در کمند
زهره گفتار نه کاین چه سبب وان چراست
مالک ملک وجود حاکم رد و قبول
هر چه کند جور نیست ور تو بنالی جفاست
تیغ برآر از نیام زهر برافکن به جام
کز قبل ما قبول وز طرف ما رضاست
گر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهر
حکم تو بر من روان زجر تو بر من رواست
هر که به جور رقیب یا به جفای حبیب
عهد فرامش کند مدعی بیوفاست
سعدی از اخلاق دوست هر چه برآید نکوست
گو همه دشنام گو کز لب شیرین دعاست
پ.ن: کاظمین یادت به خیر.. امام جواد ...
کسی انگار در لابه لای این خطوط دنبال حرفی می گردد...
یا شاید دنبال نامه ای تازه..
من به نوشتن نامه بی جواب عادت دارم..
اما وقتی از قلب کسی هم جوابی نرسد دیگر نیاز به نوشتن نیست...
لااقل دیگر افشا نمی کنم !

امت عبارت از جامعه ای است از افراد همفکر، همراه و همگام و هم هدف که در حال حرکت به سوی مقصد واحد ، مستقیم، آشکار و استوار هستند.
از طرف دیگر هدف جامعه های مختلف بشری به طور کلی بهزیستی ، بهبود و "سعادت" است. بدین معنی که آنها در قالب نظام ها و تشکیلات و روابط حقوقی، طبقاتی و اجتماعی خاص شکل گرفته اند تا هرچه بیشتر ثروتمند، راحت، برخوردار، مرفه، آسوده باشند.
در صورتیکه هدف "امت" "کمال" است در برابر سعادت چرا که سعادت عبارت از "خوش بودن" است و حال آنکه کمال به معنای "خوب شدن" !
افرادی که در یک هتل اقامت دارند با یکدیگر و با هتلدار دارای روابطی خاص هستند: هتلدار مسئول آنست که وسایل گوناگونی را برای مشتریان خود، به سادگی فراهم سازد تا آنها هر چه بیشتر خوش باشند و از این راه با جلب مشتری بیشتر سود بیشتری عاید او گردد. آنها هم هدفشان اینست که هر کدامشان هرچه بیشتر خوش بگذرانند!
در حالی که افراد یک "کاروان" هدفشان "بودن" در "خوشی" یا "لذت" یا "راحت" نیست. بلکه اصل "رفتن" به سوی مقصد مشتری را به طور دسته جمعی تعهد کرده اند.
بنابراین ارآنجا که فلسفه وجودی هتل "خوش بودن" افراد ساکن آن است هر عاملی که به این "خوش بودن" کمک کند یا آنرا "سهل الوصول" گرداند با ارزش است و هر چیزی که سد راه این " خوش بودن" باشد یا آن را دشوار سازد "مطرود" است.
در صورتی که چون فلسفه کاروان رفتن دسته جمعی بر راه واحد ، به سوی مقصد مشترکی است، از این رو هر عاملی که به این " رفتن به سوی مقصد مشترک کمک کند و منحرف نشدن، سریعتر رفتن و مطمئن رسیدن را تضمین کند با ارزش است، ولو "ناخوشایند" "فاقد لذت" و حتی سخت ، تلخ، رنج آور و .. باشد.
بدرک! اگر باری درست تر رسیدن، زودتر رسیدن کاروان و سلامت و وحدت کاروانیان بکار میاید خوب است.
و اگر در "ماندن" " از هم جدا شدن" و "راه را عوضی رفتن" " مسافران را کنار جاده با منزلهای نیمه راه سرگرم کردن" "همسفران را به جان هم انداختن" "جهت های انحرافی نشان دادن" " افراد را به اصالت رهبری کاروانسالار بدبین کردن" " کینه های شخصی و اختلاف های قدیمی را برای ایجاد آشفتگی در کاروان و تاخیر در حرکت، طرح کردن و دامن زدن" "مسائل فرعی را اصل کردن و اصل را فرع کردن" و هر حقیقت یا باطلی را جز ادامه راه و جز رسیدن به سر منزل، شعار ساختن" ... و خلاصه در هر چه به این حرکت دسته جمعی امت صدمه میزند ، اثری می تواند داشته باشد مطرود است. نامش چه حق باشد چه باطل، نامش چه دین باشد چه کفر، چه علم باشد چه جهل، چه رنج و الم و فقر چه زیبایی، چه هنر چه تمدن، چه تقوی چه عبادت این ها هیچکدام فرقی نمی کند.
هرچه هدف را در "الان" می بیند و مسافران را به "حال" سربند می کند و از نهایت راه باز میدارد محکوم است، و هرچه سرنوشت کاروان و سرانجام راه و پایان این سفر را مدنظر دارد و به آن مربوط می شود مقبول است و با ارزش و مقدس!
این است "دنیوی" و "اخروی" . هرچه مربوط به نهایت است و ورای آنچه روزمره است و "به خود" و پایان راه و عاقبت کار می نگرد و به سرانجام این حرکت بستگی دارد و غیر از تمامی این چیزهایی است که در پیرامون ما می گذرد و به دوردست و آینده متوجه است و آدمی را از نزدیک بینی و پست اندیشی و ... به بزرگ بینی و متعالی اندیشی و برتری خواهی های دور و آرمان طلبی های عظیم وجودی می خواند...
به عبارت دیگر هر یک از افراد هتل تمام آن سازمان به آن بزرگی را با همه افراد و تجهیزات و غیره اش تنها برای "خودش" می خواهد تا در آن "اقامت" گزیند و هر چه "بیشتر" " خوش باشد" . در حالی که هر یک از افراد کاروان، خود را برای آن می خواهد که "کاروان" به سوی مقصد هر چه "بهتر" "برود" و هرچه زودتر برسد ولو خود "خوش نباشد" که سهل است، به خاطر سرنوشت کاروان جان نیز ببازد...!
از کتاب "شیعه" اثر دکتر شریعتی
پ.ن۱: سعادت یا کمال؟ کدوم ضروری تره؟
پ.ن۲: برداشت سیاسی و انطباق با شرایط کنونی هم به عهده شما، نمی خوام مثل بعضیا به خودمون خر و الاغ بگم و بقیه رو چماق به دست معرفی کنم... مظلوم نمایی ممنوع !
همه چیز خوب و آرام است.
شکر خدا دنیا کمی بر وفق مراد میگذرد و غمی نیست جز همین بی غمی !
وقتی روزگار عادی ست و من هم عادی و خوب خدایم را خیلی دوست میدارم.
خدای من خدایی رحمان و رحیم است که از لحظه لحظه بودنش لذت می برم و تمام لحظه هایم پر می شود از عطر حضورش..
گه گاه که دلتنگ می شوم در گوشه ای می نشینم و یک دل سیر برایش می گویم و می گریم..
البته خوب اجبارا این راه را انتخاب می کنم چرا که اگر کسی را باشد که گوش کند نوبت به خدا نمی رشسد.
آنقدر می گویم و می گویم تا سبک شوم و او هم می شنود و می شنود. ایجا خدایم نقش سنگ صبور دارد.
خلاصه روزها می گذرد و من هم مطالباتم را از او درخواست می کنم.
اما چه سود آنگاه که زبان به شکوه باز می شود و یکریز پشت سر هم حرف می زند گوش ها دیگر توان شنیدن ندارند.
در این مواقع با خود فکر نمی کنم که در یک رابطه دوستی ساده هم بین دو دوست رابطه متقابل وجود دارد. یعنی نمی شود یک طرف همیشه مدعی باشد و بخواهد و بخواهد و طرف دیگر هیچ نگوید انتظاری هم نداشته باشد و در برابر تمام حرف های طرف مقابلش بگوید : چشم !
یعنی حتی به اندازه یک دوست هم خدا را نپذیرفته ام و او فقط برای من حکم الهه ی مقدسی را دارد که هرگاه چیزی بخواهم به او دستور بدهم و او هم از غیب برایم فراهم کند.
گرچه خوب وقتی با این انتظار زندگی می کنی و به آن عادت می کنی خدا هم می گوید باشد..
شاید همان وقت است که به فرشتگانش می گوید :
تمام خواسته هایش را اجابت کنید تا زود برود که من نمی خواهم دیگر او را ببینم ...
آن وقت هم که خوشحال و شاد و خندان این طرف و آن طرف می دوم و شادی می کنم و فدای این خدای نازنینم می شوم..
اما چه فدا شدنی .. که تمام آن به زبان است و نه از روی دل .. مانند خیلی از "دوستت دارم" گفتن های امروزی ها..
روزها می گذرد و ابرهایی در آسمان آبی زندگی پیدا می شود.
کم کم اضطراب به جانم می افتد و بی تابی امانم را می برد. انگار آمادگی اش را هم نداشته ام و حسابی غافلگیر شده ام.
آن وقت است که دیگر باید بود و دید که چه ها بر عقل و زبان من می گذرد..
خدایا چرا من؟
برای چه؟
به چه گناهی؟
این همه آدم.. حق من بود؟
چرا فلانی نه؟
این بود خدایی تو؟
این بود عدل تو؟
من این عدل را نمی خواهم.
اصلا اگر فلان کار نشه من دیگر دوستت ندارم. می روم سراغ دیگران..
و ...
(این هم یک نمونش!)

جالب شد نه؟
به نظر شما خدا این جور مواقع پیش خودش چی میگه؟
به نظر من که فقط سرش را تکان می دهد و نگاهی به فرشتگانی می کند که همه از دست این موجود زمینی به داد آمده اند.. همانها که وقتی خدا می خواست انسان را بیافریند در جواب سوالشان که گفتند: «آیا موجودی خلق می کنی که در زمین فساد کند؟ » شنیدند که : «من چیزی می دانم که شما نمی دانید!»
آری این است نتیجه یک خداپرستی به سبک من .. که بیشتر به دوستی خاله خرسه می ماند.
تا آن وقت که سودی برایم دارد از وجودش لذت می برم و در کنارش هستم و دوستش دارم اما ...
این است فرجام یک رابطه یک ارزشی که تنها پایه آن محبت است !
محبتی که شاید از ستون های کلیدی ساختمان عظیم خداپرستیست اما نباید از یاد برد که یک ساختمان برای بنا شدن به ستون های بیشتری نیاز دارد. این چنین است که با کوچکترین لرزه ای این یک ستون می شکند و همه چیز فرو می ریزد.
این است پایان یک دوستی مسالمت آمیز و کاملا یک طرفه !
جایی که فقط خواسته های من مطرح است و انتظار اجابت شدن آنها . و دیگر برای خواسته های خداوندی جایی باقی نمی ماند.
آری این است حکایت خداپرستی من ..
این است حکایت یک عشق پوشالی..
این است حکایت یک محبت دروغین..
لابد با خود فکر می کنی خوب پس باید چگونه باشد! اگر من می دانستم که اوضاعم از این بهتر بود ..
کاش کمی فکر کنیم...
شاید هم باید بیشتر از کمی فکر کنیم ...
زیبا سلام
زیبا هوای حوصله ابریست..
هوا بارانیست..گه گاه طوفانیست..شکر خدا که دل هوائیست...
هر که را دل دادیم
به جز از سبوی غم
ما را هیچ نریخت..
بیا که دیگر دل پر از غم است..
بیا که دیگر لبریز ماتم است..
من اینجا میان هجمه منگنه ها کوبیده شدم بر دیوار،
دیگر مرا یارای این نیست
که سر بچرخانم و گاهی با دلتنگی نگاهی به آسمان بیندازیم
و آنگاه ستاره های نداشته ی آسمان را بشمارم..
چقدر دلم تنگ است برایت ای ماه..
چرا دیگر این حوالی مهتابی نیست؟!!
زیبا سلامت کردم
۹۰ روز سکوت فایده ای نداشت
زیبا تو بمان که فقط تو جاودانه ای..
من از عدد ها می ترسم دیگر..
تحمل فشار ارقام را ندارم..
اما چه کنم روزشمار دلم آرام نمی گیرد باز..
۴۰ روز و ۴۰ شب ..
وعده ای دیگر ..
این بار نه برای خودخواهی..
بلکه برای "خود"خواهی...
بسم ا...
پ.ن: بعد از ۳ ماه زیبا سلام خود به خود جاری شد..
پ.ن۲: نمی دونم توی کدوم صحنت قدم بزنم و صفا کنم .. ۲ روز پیش که دوستم اونجا بود گفتم بارون بود..
می خوام زیر بارون روبروی گنبد طلات بشینم و فقط نگات کنم ..
زیر بارون می خوام دعا کنم ... برای همان که چند ماه پیش بانی خیر شد و باعث شد تا آنجا بیایم و دعا کنم...
اینبار می نشینم زیر باران و دعا می خوانم ..
هوا ابریست..
صحن قدس..
آزادی..
صدای کمیل ..
یا امام رضا ...
نمی دونم چی شد..
گاهی تصمیم می گیری و واسه خودت برنامه میریزی که فلان کار رو می کنم
اما غافل از اینکه فقط به خواستن تو نیست.. لااقل توی این جور موارد..
نمی دونم..
قراری که داشتم اگه عملی میشد الان باید توی راه مشهد می بودم..
مثل همون سفری که تیرماه تنها رفتم و برگشتم ..
شاید توی نیت ام شیشه خورده بوده !
شاید هم چیز دیگه ای...
با این حال خدایا شکرت ...
پ.ن: چهارشنبه روز مخصوص زیارتی امام رضاست.. اونایی که زیارت نصیبشون نشد زیارت از راه دور یادشون نره...
گاه سکوت یک دوست معجزه می کند
وتو می آموزی که همیشه,بودن در فریاد نیست...
پ.ن: اینو یه جا دیدم خیلی خوشم اومد...
پ.ن ۲: دیگه فریاد نمی زنم.. آرام آرام با عشق زندگی می کنم...
در حال جمع و جور کردن تخته پاره های قایقی هستم که در طوفان قبلی هیچ اثری از آن نماند.

آسمان باز هم ابریست...
خدا رو شکر که از غرق شدن جون سالم به در بردم ..
پ.ن: می خواستم یه متن حسابی به جبران این مدت بنویسم اما خوب خسته ام و ذهنم راه نمیده...
دلم برای داستان های کودکی تنگ است..
همان ها که اینگونه شروع می شدند:
یکی بود یکی نبود،
غیر از خدا هیچ کس نبود..

پ.ن: غیر از خدا کسی خریدار دلتنگی هایم نبود، نیست، نخواهد بود...
چند روز یش رسیدم به یکی از بچه ها گفتم: شنیدی جنبش سبز علوی راه افتاده؟
گفت: سبز علوی که ما هستیم !
هیچ نگفتم..
امروز یه چیزی دیدم که حتم بردم راست میگه ..
چند روز قبل از ۱۳ آبان در یکی از وبلاگ های دوستان سبز ( نه ببخشید سبز علوی ) این مطلب آپدیت شد :

البته وقتی امروز به آدرس خود سایت مراجعه کردم تا متن کامل رو بخونم با این متن مواجه شدم که این دوست عزیزمون پشیمون شدند! البته نه به خاطر احترام به ائمه و پشیمونی از توهین هاشون.. بلکه به احترام دوستان دیندارشون (!) :
برای من عجیب نیست که از این چیزا ببینم ..
فقط برای کسانی که خیلی دوستشون دارم و اینجور شتابزده و بدون فکر حرف می زنند متاسفم.
اینو هم دیروز توی وبلاگ یه نفر کامنت گذاشت:
آدما تا جوونند غرور جوونیشون نمیذاره از عقایدشون(غلط یا درست)کوتاه بیاند وقتی هم که پیر میشن مثل بچه ها میشن(لجباز و خرفت)
پس چه جوری میشه راه را به آدمی و شبه آدمی(بسیجی مخلصmokhLESS )نشون داد...
من دوست ندارم مثل شماها آدم ها رو تعمیم بدم وگرنه منم می تونم بگم که
" خدا هم نمیتونه این سبزای لجنی رو هدایت کنه !!!"
(بعدا نوشت: این جمله رو فقط ساسس می دونه جریانش چیه پس زود بهتون بر نخوره و جبهه نگیرید!)
پ.ن:
هر کس که دم زد از ادب مرد، حرف بود
هر کس که فحش داد به فیض ادب رسید
امروز 13 آبان است و ما خود را براي يك روز بزرگ آماده ميكنيم. همان طوري كه رييس جمهور موسوي چند روز پيش گفته بود، آنك 13 آبان رسيد. از وقتي بيانيه رييس جمهور را خواندهام، انرژي مضاعفي گرفتهام. مطمئنم كه امروز تهران را فتح ميكنيم، مطمئنم. به شرطي كه مردم تا لحظه پيروزي در خيابانها بمانند.
بقیه در ادامه مطلب...
ادامه مطلب
آن لحظه
كه دست هاي جوانم
در روشنايي روز
گل باران ِ سلامُ تبريكات ِ دوستان ِ نيمه رفيقم مي گذشت
دلم
سايه اي بود ايستاده در سرما
كه شال كهنه اش را
گره مي زد ...
....
امروز
ذهنم پر است،
از يك ماديان و كره اش
فردا،
برايت شعري عاشقانه خواهم نوشت

"حسین پناهی"
پ.ن: چقدر دلم برات تنگ شده برات.. برای خوندن و نفهمیدن حرفات !!!
چند تا متن دیگه هم در ادامه مطلب... (لینک اصلاح شد)
ادامه مطلب
یه دوست عزیزی برام کامنت گذاشت که :
فكرنمي كنيد يه كم تند رفتيد يه كم زود متهم كرديد نميدونم شماتاكي مي خواين درباره اين موضوع بنويسيد وتاكي ادامه بدين...
باید خدمت این دوست عزیز و بقیه عرض کنم که :
۱- اینجا یک صفحه کاملا شخصیه و مثل یه دفتر یادداشت برای من می مونه .. پس برای دل خودم می نویسم..
۲- هیچ وقت برای این ننوشم که یکی بیاد نظر بده مثلا تایید کنه یا تکذیب کنه ...
۳- شما هم می تونید مثل خیلی هایی که قبلا میومدن اینجا و مطالب رو دنبال می کردند ولی حالا به دلیل زیاد شدن مطالب با این موضوع دیگه نمیان یا لااقل اثری از خودشون به جا نمیذارند تشریف نیارید!
۴- نظرات بقیه خیلی برام ارزش داره و محترمه و خیلی از اوقات همین نظرات بهم کمک کردند و من دید خودم رو اصلاح کردم اما گاهی اوقات بعضی از حرفها رو نمی تونم بپذیرم..
۵- خیلی بدم میاد وقتی در شرایط طرف مقابلمون نیستیم و نمی دونیم جریان از چه قراره بی خودی شعار بدیم !
۶- من همین الان یه بک آپ از اینجا دارم و یه جای دیگه یه وبلاگ جدید با همین آرشیو ساخته ام و اگر هنوز اینجا می نویسم و حذفش نکردم به خاطر اینه که برای تمام این متن ها و نظرات خواننده هام ارزش قائلم .. اینا روز به روز زندگی من هستند...
متنفرم از اینکه همیشه حق با توه ..
از اینکه اینقدر مغروری و حرف هیچ کس برات مهم نیست..
از اینکه همیشه فکر می کنی فقط کار تو درسته ..
از اینکه بال بال زدن دیگران برات مهم نیست..
از اینکه اینقدر راحت آدما رو کنار میذاری..
از اینکه کمی هم خودت رو جای طرف مقابلت نمیذاری..
از اینکه به اسم دوست داشتن هر کاری دوست داری می کنی..
از اینکه به بهانه دلسوزی دل بقیه رو می سوزونی..
از اینکه فکر می کنی دوست داشتن یه نفر اینقدر زود به فراموشی میرسه..
از اینکه انتظار عملی شدن قول های دیگران رو داری در حالی که خودت قول و قرارت رو فراموش می کنی..
از اینکه ...
آهای با توام میشنوی؟...
از تمام اینها متنفرم ..
و متنفرم از اینکه نمی تونم ازت متنفر باشم !
پ.ن: این متن فقط جهت خالی شدن نویسنده بوده و ارزش دیگری ندارد !
اختلافمون فقط ۵ دقیقه ست..
اما شاید فاصلمون بیشتر از اینها...
و شاید هم کمتر ..
پ.ن: انگار این ۵ دقیقه ها کار خود را کردند...

کودک که بودم دنیای بزرگترها برایم جالب بود
این روزها هم دنیای کوچکترها...
حکایت جالبی است
هیچ گاه بودن امروزم برایم جالب نبوده !
آرزوی کودکی ام محقق شد..
اما دیگر به کودکی بر نخواهم گشت...
پ.ن: توی کامنت ها دیدم یه کامنت جدید توی یکی از پست های خیلی قبل وبلاگ بوده وقتی باز کردم دیدم این مطلب بوده ..
پیشنهاد: مطلب آخر وبلاگ سرخوش از عشق رو بخونید برای من که زیبا بود...
بعضي وقت ها هنوز دلم ميگيرد؛ اما خودم ميدانم با خودم.
من تنها هستم؛ اما خودم ميدانم با خودم.
...

ای درویش! هر که عاشق نشد پاک نشد و هرکه پاک نشد به پاکی نرسید. و هرکه عاشق شد و عشق خود را آشکارا گردانید پلید بماند و پاک نشد از جهت آنکه آن آتش که از راه چشم به دل وی رسیده بود از راه زبانش بیرون کرد. آن دل نیم سوخته در میان راه بماند.
از آن دل من بعد هیچ کاری نیاید نه کار دنیا و نه کار عقبی و نه کار مولی...
"انسان کامل- عزالدین نسفی"
پ.ن: هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم


