تبليغاتX
سفید مثل شب...
 

 اختلافمون فقط ۵ دقیقه ست..

اما شاید فاصلمون بیشتر از اینها...

و شاید هم کمتر ..

پ.ن: انگار این ۵ دقیقه ها کار خود را کردند...

 

نوشته شده در 2009/10/31ساعت 10:14 توسط مداد سفید |
 

ای درویش! هر که عاشق نشد پاک نشد و هرکه پاک نشد به پاکی نرسید. و هرکه عاشق شد و عشق خود را آشکارا گردانید پلید بماند و پاک نشد از جهت آنکه آن آتش که از راه چشم به دل وی رسیده بود از راه زبانش بیرون کرد. آن دل نیم سوخته در میان راه بماند.

از آن دل من بعد هیچ کاری نیاید نه کار دنیا و نه کار عقبی و نه کار مولی...

"انسان کامل- عزالدین نسفی"

پ.ن: هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

نوشته شده در 2009/10/28ساعت 18:14 توسط مداد سفید | |
 

كي شعر تر انگيزد خاطر كه حزين باشد
يك نكته از اين معني گفتيم و همين باشد


از لعل تو گر يابم انگشتري زنهار
صد ملك سليمانم در زير نگين باشد


غمناك نبايد بود از طعن حسود اي دل
شايد كه چو وا بيني خير تو در اين باشد


هركو نكند فهمي زين کلک خيال انگيز
نقشش به حرام ار خود صورتگر چين باشد


جام مي و خون دل هريك به كسي دادند
در دايره ي قسمت اوضاع چنين باشد


در كار گلاب و گل حكم ازلي اين بود
كين شاهد بازاري وان پرده نشين باشد


ان نيست كه حافظ رندي بشد از خاطر
كاين سابقه ي پيشين تاروز پسين باشد

پ.ن: شايد كه چو وا بيني خير تو در اين باشد! شاید...

 

نوشته شده در 2009/10/27ساعت 11:8 توسط مداد سفید | |
 

تو اونجا نبودی ،نیومدی

- نمی فهمم باید یه اتفاقی افتاده باشه. متاسفم.

برای من دو سال دیگه مونده کیت ! می تونیم دوباره امتحان کنیم .

-نه الکس خیلی دیر شده امتحان کردیم جواب نداد.

- تسلیم نشو کیت . پس ترغیب چی میشه؟

تو به من گفتی اونها صبر می کنن. دوباره همدیگه رو می بینن. یه فرصت دوباره به دست میارن.

زندگی یه کتاب نیست الکس و می تونه در یک لحظه تموم بشه.

من داشتم با مادرم روبرو فروشگاه دالی غذا می خوردم و مردی درست مقابل من کشته شد. اون توی دست های من مرد.

با خودم فکر کردم : نمیشه تو روز ولنتاین اینطوری تموم بشه.

فکر همه اونایی رو می کردم که اوم رو دوست داشتن . تو خونه منتظرشن.

بعد با خودم فکر کردم: ا

گر اصلا کسی نباشه چی؟

اگر تو همه عمرت رو بگذرونی و کسی منتظرت نباشه چی؟

برای همین رفتم به خانه لب برکه که یه جوابی پیدا کنم و تو رو پیدا کردم و خودم رو محو اونجا کردم.

محو تخیلاتی که توش زمان ثابته..

من باید یاد بگیرم که زندگی که دارم رو بکنم.

لطفا دیگه برای من ننویس

سعی نکن من رو پیدا کنی

بذار که ولت کنم ...

پ.ن: جملاتی بود از فیلم زیبای lake house

 

نوشته شده در 2009/10/24ساعت 13:55 توسط مداد سفید | |
 

توي يکي از همين خونه ها،همين نزديکي ها،دل يکي آتيش گرفته. از روي بوم هم که نيگا کنين ميبينين که از توي پنجره يکي از همين خونه ها؛ آتيش ميريزه بيرون. دل يکي آتيش گرفته...

تو اومدي اما کمي دير.از ته يه خيابون دراز. مث يه سايه نگراني. کمي دير اومدي اما حسابي تجلي کردي و دل يکي رو حسابي آتيش زدي.به من ميگن چيزي نگو. نبايد هم بگم. اما دل يکي داره آتيش ميگيره. دل يکي اينجا داره خاکستر ميشه.

کمي دير اومدي اما يه راست رفتي سروقت دل يکي و دست کردي تو سينه ش و دلش رو آوردي بيرون و انداختي تو آتيش و بعد گذاشتيش سر جاش. اما اون دل آتيش گرفته بود؛ سوخته بود؛ جزقاله شده بود... واسه همينه که دل يکي آتيش گرفته و داره خاکستر ميشه.

يکي داره تو چشات غرق ميشه...يکي لاي شياراي انگشتات داره گم ميشه...يکي داره گُر ميگيره. دل يکي آتيش گرفته.يه نفر يه چيکه آب بريزه رو دلش. شايد خنک شه... ميون اين همه خونه که خفه خون گرفتن؛ يه خونه هست که دل يکي داره توش خاکستر ميشه...

يکي اينجا سردشه.يکي همه ش شده زمستون.يکي بغض گير کرده تو گلوش. و داره خفه ميشه.يکي دل تنگه.توي يکي از همين خونه ها ؛ همين نزديکي ها؛ دل يکي آتش گرفته. تو رو خدا؛ يه نفر يه چيکه آب بريزه رو دلش بلکه خنک شه...

 

نیست رنگی که با من گوید

اندکی صبر سحر نزدیک است

هر دم این بانگ برآرم از دل

وای این شب چقدر تاریک است...

پ.ن: روی تصمیم قبلی دارم فکر می کنم ...

پ.ن ۲: ادامه مطلب پست قبلی که فقط یه نفر پسوردش رو داشت و قرار بود خواننده اش باشه به طرز عجیی خود به خود پاک شد !!!!!!!!!!

 

نوشته شده در 2009/10/18ساعت 15:51 توسط مداد سفید |
 

با تو هرگز به پایان خویش نمیرسم ..
کاش میدانستی...
کاش لااقل کمی از حرفهایم را باور می کردی
تا دیگر این گونه کاسه گدایی به دست نگیرم و به دنبال محبت نباشم ..
رسوای عالمی شدم ..
اما به این هم راضیم ..
گرچه می دانم که باز فقط می خندی ..
همین ...

باز هم همون حکایت همیشگی.. امشب هم مثل همیشه ست.. می دونم.. دیگه حالا اگه بخوام هم نمی تونم رنگش رو عوض کنم .. سیاهه سیاهه... نه هنوز یادم نرفته که یه قلموی سفید داشتم که حتی شب رو هم سفید کنم اما باید از تو بپرسم که کجا بردی قلموی منو؟!! کجاااااااا؟

خوب حرفی می زدی فریاد:

شايد به قول تو هميشه سكوت كردن ادم رو لال بار بياره.اما خوبي سكوت اينه كه هميشه پيش خودت ارومي كه چيزي نگفتي كه كسي بي تفاوت لهش كرده باشه.اما وقتي فرياد ميزني و ديگران در حالي كه گوش هاشون رو گرفتن از كنارت رد ميشن اونوقت از همه چيز پشيموني و بيزار..

پ.ن: شاید این آخرین مطلب این وبلاگ باشه .. البته متن کامل اون فقط برای یه نفر نوشته شده...

 بعدا نوشت: بعد از سه روز نمی فهمم چی باعث شد که ادامه مطلب حذف بشه !!!

 

نوشته شده در 2009/10/14ساعت 17:11 توسط مداد سفید | |

 

I feel I know you
I don't know how
I don't know why

I see you feel for me
You cried with me
You would die for me

I know I need you
I want you to
Be free of all the pain
You hold inside
You cannot hide
I know you tried

To be who you couldn't be
You tried to see inside of me
And now i'm leaving you
I don't want to go
Away from you

Please try to understand
Take my hand
Be free of all the pain
You hold inside

You cannot hide
I know you tried
To feel
To feel

 

من حس مي كنم كه تو را مي شناسم
نمي دانم چگونه
و نمي دانم چرا ..
من مي بينيم كه تو مرا حس مي كني
با من  گريستي
شايد برايم بميري
من مي دانم كه به تو احتياج دارم
تو را مي جويم و مي خواهم
تا آزاد باشم از تمامي درد هايي كه
تو در جانت داري
و نمی توانی  پنهان شوی

من مي دانم كه تو سعی کردی

تا كسي بماني  كه نمي توانستي باشي

تو سعی کردی  تا  درونم را ببینی
و حالا من در حال ترك كردن تو هستم
من نمي خواهم  بروم
دور از تو
لطفا سعي كن تا در ك كني
دستانم را بگير
آزاد باش از تمامي دردهايي كه
در درونت حمل می کنی
و نمی توانی پنهان کنی
من مي دانم كه کوشیدی
تا حس كني
تا حس كني

پ.ن: دیوانه کننده ست ...

نوشته شده در 2009/10/12ساعت 10:5 توسط مداد سفید |
 

گفتی:

امشب به قصه دل من گوش می کنی

فردا چو قصه مرا فراموش می کنی..

گفتم :

نه....

هرگز..

چه حکایت تلخی است ...

آدم ها چقدر فراموشکارنند...

 پ.ن: من همونیم که بودم تو داری عوض می شی...

نوشته شده در 2009/10/12ساعت 9:2 توسط مداد سفید |
 

 

- چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی.

- چقدر هم تنها!

- خیال می کنم

دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی.

- دچار یعنی عاشق

- و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک، دچارآبی دریای بیکران باشد.

- چه فکر نازک غمناکی!

- و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است.

و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست

- خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

و دست منبسط نور روی شانه آنهاست.

- نه، وصل ممکن نیست،

همیشه فاصله ای هست.

اگر چه منحنی آب بالش خوبی است

برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،

همیشه فاصله ای هست.

دچار باید بود

و گرنه زمزمه حیرت میان دو حرف

حرام خواهد شد.

و عشق

سفر به روشنی اهتزار خلوت اشیاست.

و عشق

صدای فاصله هاست.

صدای فاصله هایی که

- غرق ابهامند.

- نه،

صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند

و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر.

همیشه عاشق در دست ترد ثانیه هاست.

و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز.

و او و ثانیه ها روی نور می خوابند.

و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را

به آب می بخشند.

و خوب می دانند.

که هیچ ماهی هرگز

هزار و یک گره رودخانه را نگشود.

و نیمه شبها. با زورق قدیمی اشراق

در آب های هدایت رونه می گردند

و تا تجلی اعجاب پیش می رانند.

- هوای حرف تو آدم را

عبور می دهد از کوچه باغ های حکایات

و در عروق چنین لحن

چه خون تاره محزونی!

حیاط روشن بود

و باد می آمد

و خون شب جریان داشت در سکوت دو مرد

سهراب سپهری

 

 پ.ن: یادت هست ماهی کوچک؟

نوشته شده در 2009/10/10ساعت 9:49 توسط مداد سفید |

 

می خواهی آب شود این کوه یخ. تیشه به دست گرفته ای و بی امان بر این لایه های یخی ضربه می زنی تا بلکه راه عبوری پیدا کنی ، روزنه ای برای رسیدن به دیواره های قلبی که دیگر مدت هاست یخ زده است.

روزگاری این قلب درس سوختن به آتش می داد و اکنون فقط گاه گداری دودی از خاکسترهای آن بلند می شود و آن را هم باد می برد.

یادت نمی رود روزهایی که از شدت حرارت سوختنش را احساس می کردی، اما گذشت .. گذشت و کسی آمد با یک لیوان آب در دستش خندیدی و با خودت گفتی چه خیال خامی که با یک لیوان آب برای خاموش کردن این همه آتش آمده!

آب را به سمت قلبت پاشید حس کردی که چه سرمایی به جانت افتاد . سرمایی که اصلا انتظارش را نداشتی ..

آب ریختن پشت سر مسافر را دیده بودی اما این جورش رو تازه میدی ...

تو که آماده رفتن بودی به سمت قطب شمال پس دیگر لازم نبود که قلبت یخ بزند ، بود؟

جوابی برای سوالت پیدا نمی کنی.. منتظر بودی کسی پشت سرت آب بریزد و یک وداع شیرین را جشن بگیری! اما چه تلخ بود این قصه سفر رفتنت..

آنقدر شوکه شدی که حتی نتوانستی تقلایی کنی و خودت را گرم نگه داری.. نتوانستی حرف بزنی تا بگویی که دوست نداری اینگونه به زباله دان ذهن کسی بیفتی...

دیگر انگار پرت شدی به دل اقیانوس های پوشیده از یخ بی آنکه جامه ای برداری یا حتی شعله ای به همراه بیاوری تا خودت را گرم کنی. از خستگی دیگر چشمانت سویی نداشت و اشک های روی گونه ات کم کم شدند قندیل هایی به زیبایی الماس ...

به خواب رفتی . یک خواب زمستانی.. دلت شروع به یخ زدن کرد و وقتی چشم باز کردی دیگر جز یک تکه یخی چیزی باقی نمانده بود..

حالا روی تپه ای پوشیده از برف نشسته ای و تاریخ را مرور می کنی..

در همین حین می بینی که سوار بر کشتی آرزوهایش از کیلوترها دورتر از قطب میگذرد و از زندگی لذت می برد...

اما نه انگار همین حوالی ست... این را از آب شدن یخ قلبت حس می کنی که به واسطه حضور و گرمای وجود اوست.

لبخندی بر گوشه لبانت نقش می بندد و رو می کنی به آسمان و دست هایت را بالا می بری..- حالتی که تنها یاد او بود و هست که به سراغت می آید- و می گویی مهربانترین خدا هر کجا هست این مسافر تو به سلامت نگهش دا و دل دریایی اش را هیچ گاه گرفتار این طوفان مکن..

گرمایی که آمده بود قندیل چشمانت را ذوب کرد و اشکی روانه شد تا لبخندت کم کم بار سفر از روی لبانت ببندد..

همزمان با دستت روی برف ها نامش را حک می کردی ..

دو قطره اشک می آیند و می شوند نقطه های نام زیبایش ...!

پ.ن:

نوشته شده در 2009/10/8ساعت 10:23 توسط مداد سفید | |
 

 

عجیب است که در خلوتت برای دیدنش اشک بریزی

و در همه حال فرار کنی تا نبینیش!

 

نوشته شده در 2009/10/7ساعت 10:9 توسط مداد سفید |
 

 

آسمون رو که نگاه می کنی می بینی پر شده از ستاره های ریز و درشت.

همونایی که شاید اگر شبهای قبل نگاه می کردی معلوم نبودند. شاید تو دقت نکردی و شاید هم آسمون اینجا به زمین نزدیکتره..

حالا دیگه کارت شده این که هر شب بلند بشی و بیای روی پشت بوم و زیر سقف آسمون ستاره ها رو بشماری.

حالا صد تا کتر یا بیشتر چه فرقی برای تو می کنه؟ باشن یا نباشن...

نبودنشون که وجود آسمون رو نفی نمی کنه گرچه اونا فقط بهونست.

بهونه ای که با ماه حال و هوایی تازه کنی..

ماه... چقدر اسمش آرامش میده. شاید هم یه جور اضطراب. توی تاریکترین شب که چند تا ستاره بیشتر توی آسمون نیست هم حضورش کاملا محسوسه. حتی اون چند روزی که تو تنهایی و خلوت خودش سیر می کنه...

روز که از نیمه میگذره کم کم سر و کله ش پیدا میشه و منتظر می مونه تا وقتی که نوبتش بشه. اونوقت یه راست میاد و می نشینه وسط صفحه آسمون و با اون نگاه غریبش دوباره دیوونت می کنه.

حالا توی همین دیوونگی هات که دیگه از چشم ماه هم پنهون نیست یهو باهات لج می کنه . شاید هم یه جورایی میخواهد امتحانت بکنه و شاید هم ازت خسته شده ..

میره و خبری ازش نمیشه. چند شبی سیل ابرها رو میاره توی آسمون و خودش میره و پشتشون قایم میشه. اونوقت تو می مونی و نگاه های مضطرب چشمات که هر شب تمام آسمون بی ستاره رو رصد می کنند. کم کم آسمون دلت هم پر ابر میشه و خودت می فهمی که انگار یه طوفان توی راهه...

میری یه گوشه و چنگ می زنی به طناب دلت که تا خود آسمون بالا رفته بود. یادت میاد که خودت یه روزی دلت رو گره زدی به این طنابی که دل ماه آویزون بود و حالا توی این هوای ابری و طوفانی دستاویز خوبی شده بود برات تا نکنه که گم و گور بشی...

توی همین گیر و دار خیلی ها اومدن تا طنابت رو پاره کنن. آدمای حسود و از خود راضی می خواستن که گم و گور بشی و شاید دیگه نشونی از ماه نداشته باشی.

هی بریدن و بریدن و تو با تیکه های این طناب که حالا عین دلت پاره پاره شده بود زندگی می کردی و نفس می کشیدی...

همه  دلخوشیت به این بود که یکی هست که داره این تلاشت رو می بینه و دلت آروم میشد وقتی فکر می کردی که بعد این همه تلاش یه دنیا زیبایی در انتظارته و همه امیدت این بود که طنابت دوباره گره بخوره به همون طناب اصلی.

بالاتر که میری و ابرها رو رد می کنی به چیزی می بینی که انگار سقف آرزوهات رو روی سرت خراب می کنه.

آره... ماه قیچی به دست پشت ابرها قایم شده بود...

 

 

نوشته شده در 2009/10/5ساعت 11:30 توسط مداد سفید | |
 

گرچه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت
وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت


شد دل آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت
با دل پر گله از نا خوشی خوی تو رفت


حاش لله که وفای تو فراموش کند
سخن مصلحت آمیز کسان گوش کند

وحشی بافقی

 پ.ن: مطالب با موضوع " نامه ها" نظرخواهی غیرفعال دارند!

 

نوشته شده در 2009/10/4ساعت 13:37 توسط مداد سفید |
 

شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت

روی مه پیکـــر او سـیـــرندیدیم و برفت

گویی ازصحبت ما نیک به تنگ امده بود

بار بربست وبه گردش نرسیدیم و برفت

همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم

کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت

پ.ن: 

تلاش های بیهوده..

تا بوده همین بوده ...

 

نوشته شده در 2009/9/30ساعت 10:58 توسط مداد سفید |

 

ُهر قدر با خودت کلنجار میری باز هم نمی تونی.

انگار هر ثانیه و هر لحظه تک تک تصاویر وجودش از جلوی چشمات رد میشن و تو هم انگار زل زدی به یک فیلم سینمایی. فیلمی که هیچ سر و تهی نداره ..

چشم که باز می کردی دیدی شدی یه بازیگر از همین فیلم که نقش اولش هم مقابلت داره بازی می کنه. بازی که بلد نبودی پس فقط زندگی می کردی نه بازی.

اما انگار نه ، نباید فراموش می کردی که برای بازی کردن توی یه فیلم همونجور که از اسمش معلومه باید بازی کرد نه زندگی!

شاید به همین خاطر بود که در عرض گذشتن چند تا پلان فهمیدی که انگار تو واسه اینجور فیلم ها بازیگر بشو نیستی . که اگه بودی تا حالا دو سه تا فیلم بی نمک توی کارنامت نبود..

روزها و ماهها گذشت و تو عین یه تماشاگر فقط محو بازی نقش اول فیلم بودی دوست داشتی می نشستی یه گوشه و با کمال دقت و آرامش دل می دادی به بازی کردن نقش اول این فیلم گرچه از کات گفتن های مکرر کارگردان فیلم مشخص بود که تو در حال ایفای نقش خودت هم تمام حواست به بازی نقش اول بوده نه بازی خودت که البته خودت!

خواه نا خواه افتادی وسط این داستان. فیلم حسابی بین مردم محبوب شد. همه میومدن فیلم سینمایی ببینن تا سرگرم بشن غافل از اینکه تو بازی می کردی تا دلگرم بشی.. حالا بگذریم که شدی دلسوخته...

هر کسی اومد و دید و گاهی دو قطره اشک ریخت و رفت.

حالا فقط تویی که سال های سال بیننده این فیلم هستی . فیلمی که شاید خیلی ها فراموشش کردند حتی بازیگر نقش اولش !

پ.ن: عجب فروشی کرد این فیلم. گرچه به ما که چیزی نرسید...

 

نوشته شده در 2009/9/28ساعت 20:32 توسط مداد سفید | |

 

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران

رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند
هر چه آفاق بجویند کران تا به کران

میروم تا که به صاحبنظری بازرسم
محرم ما نبود دیده‌ی کوته نظران

دل چون آینه‌ی اهل صفا می‌شکنند
که ز خود بی‌خبرند این ز خدا بیخبران

دل من دار که در زلف شکن در شکنت
یادگاریست ز سر حلقه‌ی شوریده سران

گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود
لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران

ره بیداد گران بخت من آموخت ترا
ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
کاین بود عاقبت کار جهان گذران

شهریارا غم آوارگی و دربدری
شورها در دلم انگیخته چون نوسفران

پ.ن: خوش باشی...

نوشته شده در 2009/9/28ساعت 0:16 توسط مداد سفید |
 

این روزها کارم شده دعا کردن

خدای من خوب می دانم که نمی دانی کدام را مستجاب کنی...

و من هم هنوز نمی دانم کام خواسته عمیق دلم باشد..

این که برای برگشتت دعا کنم .. یا اینکه دعا کنم راحت تر فراموشت کنم.

فراموشی که امکان نداره..

همیشه دعا می کردی خاصیت طعم میوه ها رو داشته باشی اما مستجاب نشد و نخواهد شد.

فقط از خدا میخوام اگر واقعا ذره ای فکر برگشت نداری دومی برآورده بشه..

نه به خاطرودم . نه..

برای اینکه آروم تر بشم و کاری نکنم که مزاحم فراموشی تو بشه...

پ.ن: از اون روز به بعد زیبا سلام ها هم تموم شد!

 

نوشته شده در 2009/9/7ساعت 13:51 توسط مداد سفید |
 

من ز مقصد ها پی مقصودهای پوچ افتادم

تا تمام خوب ها رفتند و خوبی ماند در یادم..

من به عشق منتظر بودن

همه صبر و قرارم رفت...

بهارم رفت..

عشقم مرد..

یارم رفت..

یارم رفت..

یارم..

رفت..

ر..

ف..

ت...

پ.ن: ماه روئت شد! اما کاش نمی شد.. مشغول خواندن نماز آیاتم ...

زاهد شراب كوثر و حافظ پياله خواست
تادر ميانه خواسته ي كردگار چيست...

 

نوشته شده در 2009/8/18ساعت 22:45 توسط مداد سفید | |

 

زیبا سلام

زیبا با خون دل

افطار می کنم روزه ام را ...

سر سفره ای که نمکش اشک

و نانش دلتنگی ست

و دعای وقت افطار آن

آرامش نگاهت...

و دعا برای سر رسیدن

وقت افطار روزه ی سوکت تو...

خدا قبول کند ...

زیبا سلام ...

پ.ن: همچنان دست به دعا دارم تا زمانی که هلال ماهم رویت شود !

 

نوشته شده در 2009/8/16ساعت 20:13 توسط مداد سفید |

 

برایت دعا می کنم

هر بار که مردم بی تفاوت از کنارم می گذرند

و هر بار که نفس می کشم

برایت دعا می کنم

تا به آنچه که می خواهی برسی...

 

نوشته شده در 2009/8/16ساعت 20:9 توسط مداد سفید | |

All Rights Reserved [myblog] .:::. Designed By Barbod Arjmand