تبليغاتX
سفید مثل شب...
داغ کن - کلوب دات کام

 

طرح سراسری ختم قرآن


 توضیحات و جزءهای تعلق گرفته دورهای قبلی در ادامه مطلب
 
 
                       مهلت خواندن جزءها : تا پایان ماه مبارک
 
پ.ن: این مطلب تا آخر ماه مبارک مطلب اول خواهد بود . برای دیدن مطالب جدید مطلب پایین رو ببینید.
 
نوشته شده در 2009/9/23ساعت 14:44 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
 

۲ شب گذشته بود و شب آخر بود...

شب ۱۹ با علی همسفر کربلا

شب ۲۱ با عادل همسفر خاطرات عمره

حالا با بهنام همسفر کربلا..

...

بهت گفتم همیشه دوست داشتم زیر آسمون احیا بگیرم.. جا نشد بریم توی مسجد.

نشستم زیر آسمون خدا و روبروی مناره های مسجد..

گفتی: رو بروی اون گنبد سبز زیر اون آسمون لاجوردی وقتی با عطر یاس مست شدی یادم کن...

علی اس ام اس داد: اگر یاد کربلا کردی برام خیلی دعا کن...

...

سرم رو بالا گرفتم. پرچم روی مناره با وزش باد حسابی داشت می رقصید.

رنگ سبز چراغ مناره ها با دل آدم بازی می کرد..

چه نسیم خنکی میاد امشب..

همون جا حس کردم که این آرامش قبل طوفانه..

...

بهنام گفت می خوای مست بشی؟

گفتم پایه ام .. اساسی

یه بسته کوچیک کاغذی درآورد..

خودش بود.. تربت کربلا.

گفتم بذار موقعی که روضه رو شروع کرد

...

بهنام بسته رو باز کرد

گفتم بسم الله..

یا حسین...

...

محمود کریمی اومد و گفت امشب زیارت عاشورا می خونیم!

خدا چه خبره امشب..

...

السلام علیک یا اباعبدالله...

پرچم بالای مناره دیگه تکون نمی خورد

باد قطع شده بود.

...

با بچه ها نشستیم و نمی دونیم چی بگیم ..

اولین باری بود که توی این سه روز اومدیم توی حرم امام حسین..

همش توی حرم حضرت عباس بودیم.

داشتم عین خواب زده ها این ور و اونور رو نگاه می کردم..

به یاد توصیه های همه اونایی که قبل سفر بهم التماس دعا گفتن.

فریاد گفته بود حسابی نگاه کنم..

شروع کردیم به خوندن زیارت عاشورا.. بچه ها به من گفتن بخون..

السلام علیک یا اباعبدالله...

...

راست می گفت محمود معمولا توی مراسم ختم آخرش روضه ی امام حسین می خونن.

حالا هم مراسم ختم امام علی بود و باز هم روضه ی پسرش..

السلام علیک یابن امیرالمومنین..

...

اولین بار بود که بهت می گفت داداش..

گفتی چی شد که اینو گفتی؟ من یه عمری منتظر شنیدن این بودم..

عباس گفت مادرت اینجا بود..به من گفت پسرم !

السلام علیک یابن فاطمه سیده نسا العالمین...

...

زیارت اربعین که میخوندیم توی حیات نشسته بودیم و چون حیات رو مسقف کرده بودند فقط گنبد

 معلوم بود و اون پرچم سرخ بالای گنبد ..

چقدر قشنگ بود رقص پرچم بالای گنبد..

چه نسیم خنکی.

...

.

.

.

...

اللهم لک الحمد حمد الشاکرین...

...

خدایا به حق علی...

به حق خودت و رحمتت.

بک یا الله..

...

زیبا سلام..

زیبا هوای حوصله ابریست..

وایسادم روبروی گنبد خضرا و به یاد سفید مثل شب رادیو و زیبا سلام جلیلوند خوندم..

...

علی..

فقط می دونم هیچی ازش نمی دونستم و نمی دونم.

نجف که بودیم اینو خوب فهمیدم..

یادش به خیر ایوون طلا و کمیل شب جمعه و شب خداحافظی..

به علی

...

مادر مادر چشاتو وا کن

یه بار برا خودت دعا کن

چی میشه بر سر من منت گذاری؟

چرا دیگه امیدی به موندن نداری؟

غم تو دلم میشینه آرزوم همینه نرم از مدینه .. خداحافظی مدینه و ..

به فاطمه

...

وای .. محمود کاش این شعر رو نمی خوندی..

تازه یه کم آروم شده بودم..

غریب کاری به جز جود و کرم نداره

آقام تو مدینه ست ولی حرم نداره..

باالحسن

...

شهید اونیه که سر به بدن نداره

آقام رو زمینه ولی کفن نداره ...

دلم برا حرمت پر می زنه برا حرمت پر می زنه .. سینه برای تو دلبر می زنه..

بالحسین

...

...

...

...

قربون کبوترای حرمت ..

دلم برات تنگه .

( امروز علی گفت میای بریم مشهد بعد از عید فطر؟! یعنی نمیذاری یه روز هم از خواستنم بگذره ؟!)

به موسی بن جعفر

...

...

...

بالحجه...

..

بقیه رو خودمون به دعا اضافه می کنیم ..

به ابالفضله ...

به قاسم..

به علی اصغر..

به علی اکبر..

به زینب..

...

خدایا شکرت...

اللهم ارزقنا زیارت الحسین فی ادنیا و شفاعه فی الآخره ...

یا حسین

پ.ن: همچنان قدر نشناس این شب های قدریم !

 

نوشته شده در 2009/9/13ساعت 18:22 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
خداحافظ روز بیست و یکم...

خداحافظ چاه های مدینه...

خداحافظ ای دلتنگی های شبونه...

خداحافظ علی..

فاطمه سلام...

----------------------------------------------------

پس نمي خواي بياي؟

_نه...قسمتمون نيست امشب...

هنوز  كه معلوم نيست وقت هست اگه بخواي قسمت ميشه.

_نه نميشه...

--------------------------------

_هنوزم مي توني بياي؟

اره...بيام؟

_كي ميتوني بياي؟

20 دقيقه ي ديگه.

--------------------------------

ماه رو نگاه كردم....از سرخي به خونش يه هاله ي مات مونده بود و بس...

عقب تر از اون جا...كنار ديوار نشستم.هنوز دور ورم خاللي بود...قران رو باز كردم و شروع كردم به خوندن...

گفتم امشب قسمت من نيست....به خاطر خيلي چيزها...امشب پشت در اين خونه موندن هم قسمت من نيست...

يه خانومي كنارم نشست.گفت:تسبيح داري دخترم؟ تسبيح ابي يادگار مشهد رو در اوردم و دادم دستش.يه لبخند زد و گفت:انشاالله كه دلتم مثل تسبيحت قشنگ باشه امشب...

قران تموم شد.بستمش و سرم رو اوردم بالا.تقريبا همه جا پر شده بود.هنوز دعا رو شروع نكرده بودن.همين جوري نشستم و محراب رو نگاه كردم.الله بالاي محراب خاموش بود..

گوشيم لرزيد و اس ام اس اومد.

"يادمه قبلا ها اين موقع بهم مي گفتي التماس دعا.اما حالا من بهت ميگم واسم دعا كن.ياحق"

دلم گرفت...ياد پارسال اين موقع افتادم كه باچه دلي براش دعا مي كردم.اومدم بعد اين همه وقت جوابش رو بدم دعا شروع شد...

------------------------------

چراغ هارو خاموش كردن.سرم رو تكيه دادم به ديوار.

صحرا برگشت نگام كرد و گفت:الله ات خاموشه...

صورت ها زير چادر ها گم شد و من هنوز محراب رو نگاه مي كردم.

اومده بودم.بعد يه سال واسه اين لحظه...واسه اون نور...همه ي اين راه رو به خاطر اون الله سبز اومده بودم...واسه اين كه يه بار ديگه دلم رو بلرزونه...

صداي گريه ميومد و من هيچي نمي شنيدم...اشكي هم نبود..

صداي حداديان كه گفت حالا قرانت رو سر بگير...

الله بالاي محراب روشن شد...

صورتم اروم اروم خيس شد...

--------------------------------

مي خواي چي بهم بگي هان؟كه هنوز وعده ي يه سالت تموم نشده؟كه اگه من بدعهدي كردم تو هنور تااخرش هستي؟اره؟

چي مي خواي بگي؟بادل من مي خواي چي كار كني؟كه هنوز از قسمت يه ساله كه رقم زدي چند صباحي باقيه و دل من بسوزه كه ديگه تموم شد؟

اخ دلم داره مي سوزه...يه سال توفيق هر شب و هر روز...يه سال بي قراري...كجا بردي منو تو اين يه سال؟گفتم يادت مياد؟پارسال همين جا بود...همين جابود كه نشستم و جلو روت زار زدم...يادت مياد پارسال همين جا بود كه قسمت دادم و باهات عهد بستم...

يادته عهد منو؟يادته گفتم يه سال سفيدي از تو...صبر از من...

يادته به كي قسمت دادم؟يادته گفتم تو رو به صبر زينب نذار عهد بشكنم...نذار بخوام...

يادته باصداي  الهي العفو گفتم هرچي مي خواي بكن... بسوزون...خاكستر كن...ويرون كن...اگه بازم راضي نشدي بكش...روزي هزار بار بكش...اما خودتو نگير از من...

بك يا الله...

الله بالاي محراب روشن شد...سبز سبز...سرم رو كه بلند كردم درست روبه روم بود و دلم اروم...بلند شدم وايستادمو قران رو گذاشتم روي سرم...

بمحمد...

سجاده ي سورمه اي رو به قبله باز بود و عطر نرگس تو اتاق پر شده بود...28 صفر...روي خاك...توي اون قصر ابدي خاكي...رو به اون اسمون ابري...

بعلي...

پشت اون پنجره ي باز...زير اون سيل اسمون...صداي هق هق توسل روز غدير تو اون جمعيت...عيدي دل من...برگشتن مسافرم...

بفاطمة...

اخ مادرم...

عطر ياس...زير سقف بلند مهديه تهران...التماس خانوم مظلوم...گفتي پاشو بيا...پاشو بيا امشبم دعوتي روزيت اينجاست...گفتم خانوم پس دلم چي؟از كي طلب كنمش؟

عطر ياس پيچيد و دلم اروم شد...

روي سنگ هاي مرمر حرم نشستم و كميل خوندم...اون خوند و من خوندم...

بلند شدم وداع كنم.مست اون نور مهتابي صدام رو شنيد و جواب داد...

گفتم خانوم من كه اينو نخواستم...صبر اومد...

بالحسن...

منتظر شدم...واسه ماه كامل اين بار...اخه گفته بودن بازم مست مي كني...مثل همون وقت...ماه كامل دلم گرفت....مثل هميشه و هر ماه...

صداي قران پرشد و و يه بار ديگه خاتم...گفتم غمش...اون شب باخنده خوابيد...گفتم دلش...اون شب باارامش خنديد...

بالحسين...

سفرت سلامت مسافر ديار عشق...

صداي باد ميومد...روز عاشورا...توي اون سرما...توي اون خيابون كه دور تادورش دسته ها باطبل سنچ نوا رو بي نوا كرده بودن غرق اون سربند سبز...

غرق اون صداي سينه ها كه انگار تمام طبل ها رو در هم مي كوبيد...

رو به روي مسجد...ميون اون همه شمع روشن...نگا به اون گنبد نيلي...

گفتم اقا دلم رفت!...

صبر اومد...

از زينب خوند...

گفت مگه عهد نبستي به صبر زينب؟...

بعلي بن الحسين...

دلم تو سكوتش لرزيد گفت صبر كردم...

بمحمدبن علي...

دلم تو غربتش لرزيد گفت صبر كردم...

بجعفربن محمد...

دلم تو ارامشش لرزيد گفت صبر كردم...

بموسي بن جعفر...

دلم تو صبرش لرزيد گفت صبر مي كنم...

قم...رو به رو ي حرم حضرت معصومه...توي صحن نشسته بودم و زيارت حضرت فاطمه رو مي خوندم و اين بار التماس مي كردم خانوم تاكي؟...

صبر اومد...

نماز خوندم...

نماز شكر...

نماز حاجت...

انقدر خوندم تادلم اروم شه....

وقت وداع...ديدم واسه دلم هيچ نكردم...ديدم خودم بازم يادم رفت...

بعلي بن موسي...

واي دلم....

صحن ازادي...

تو عطر نم خاك...

تو يكي از اون حجره هاي كوچيك نيلي رو به گنبد طلا...

توسل خوندم...

جامعه كبيره خوندم..

الرحمن خوندم...

زيارت عاشورا خوندم...

شب اخر بود...براي اولين بار رفتم تو ي حرم...تو كل اون چند روز همه جا رفتم الا كنار ضريح...روبه رو ضريح وايستادم و زيارت نامه خوندم...اونجا واسه اولين بار  خواستم...ديگه چيزي جلودارم نبود...گفتم تانگيرم نميرم...

باسه تا نذر غريب وداع كردم برگشتم...

بمحمدبن علي...

بعلي بن محمد...

بالحسن بن علي...

بالحجه...بالحجه...بالحجه...

بلند شدم رو به رو اون الله سبز وايستادم...

گفتم خدايا...

عهد صبر نشكستم و عهد سفيدي نشكستي...

عهد معرفت نششكتم و عهد بامن بودن نشكستي...

...

عهد دل شكستم و عهد دل نشكستي...

عهد زلالي شكستم و عهد پاكي نشكستي...

خدايا امروزم رو...اين حالم رو..اين دلم رو...اين صبرم رو...اين بي تابي رو...اين ارامش رو از تو دارم و از تك تك اين 14 نوركه هر روز يك سال شدن توسلگاه من...

مداد سفيد حالا مي فهمي واسه چي انقدر اصرار داشتم به ختم قران امسال؟حالا مي بيني چرا دل بستم به سفيدي اون سحراي بدون ماه؟

خواستم احياي عهد كنم...

چه احياي بامن كرد...احياي اون الله...احياي احياي من...

احياي همون جايي كه پارسال بودم...احياي اون خواستنا كه واسه خودم نخواستم...

احياي رو سياهي همون يه باري كه صبر نكردم...

احياي اسمانم...

حالا مي بيني بي رنگي شب ميعاد منو؟حالا مي بيني ارامش ناب وعده گاه منو؟

اتيش من گر نگرفت...اما خاكسرتم نشد...سوزوند...اروم اروم...

باشعله ي يه دونه شمع و بس...

حالا امادم...

اماده ي اماده واسه پناه گرفتن پشت " يا نور كل نور"...

الهي العفو...

-----------------------------------------------

در انتهاي يك شب مهتاب پر سكوت...

وقت سحر كه بانگ موذن رسد به گوش...

در خلوت و سكوت شبستان مسجدي

مردي نشسته است چوشمع ساكت و خموش...

بلند شو...بلند شو جلو جلو راه بيفت به سمت مسجد كوفه...

ديگه نيازي نيست من برات چيزي بگم كه...تو حلال زاده تر از اين حرفهايي...پاشو برو پيش بابات...

مردي كه شد در او حبيب مقصد وجود

مردي كه مظهر كرم و علم و دانش است

مردي كه شد عيان ز رخش جلوه ي خدا

مردي كه رمز زندگي و افرينش است...

او باخداي خويش به راز و نياز بود

فارق ز هاي و هوي جهان و جهانايان

مي بود غرق درياي عشق و شور

عشقي كه عاجز است ز توصيف او بيان...

نگاه كن..

دستاش رو بلند كرده...

مولاي يا مولاي...

كي ميدونه كه چه لطفي به علي كردي تو شمشير

باهمه سردي و بي رحمي بازم مردي تو شمشير...

تو كجا بودي كه عمري چشم من دوخته به راهته

اومدي اومدنت براي رفتنم صراطه...

من و تو راهي مرگيم من مسافرم تو مركب...

ديگه راحت ميشه بالطف تو جون مونده برلب..

زخم نه، مرحم گذاشتي رو سرم نه، روي قلبم...

كه پراز جراحت نيش زبونه خلق قلبم..

تو خودت خبر نداري اومدي كشيدي بيرون استخون رو از گلو...

خار رو از ديده هاي پرخون..

اما باهمه ي اين محبت هات...

چي ميدوني چي كشيدم توي اين چند ساله شمشير...

ديگه راحت ميشم از غصه ي هيجده ساله شمشير...

حالا گوش كن...

فاطمه منتظره...

لحظه ي ديدار نزديكه...

گوش كن ناله شمشير شده نواي هلهله ي اين ميثاق...

نگاه كن برق اين شمشيرشده مسير وصال دوباره علي و فاطمه ...

بلند شو...

نگاه كن اسمون رو...

ببين هوا پر عطر ياسه...

مست باش...مست مست...

 

+غریب ترین اذان ماه اسمان...

پ.ن: خاطره یه شب سفید از یکی به جز مداد سفید بود...

 

نوشته شده در 2009/9/11ساعت 21:1 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
 

خدایا!

آن گاه که می خوانمت صدای مرا بشنو.. به من نگاه کن وقتی که با تو راز و نیاز می کنم.

که من گریخته ام به سوی تو اینک و در میان دست های توام.. خسته و درمانده و زمینگیر...

در آغوش تو زار زار گریه می کنم و همه امیدم به توست و آنچه نزد تو...

تو می دانی که در درون من چه می گذرد ..

تو می دانی که من برای سرانجام و عاقبتم دل به کجا بسته ام..

خدای من !

اگر تو محرومم کنی چه کسی روزی ام دهد؟ و اگر تو خوارم کنی چه کسی به یاری ام برخیزد؟

اگر مرگ من اکنون نزدیک می شود و کارهای من مرا به تو نزدیک نکرده است خود را با مرکب اقرار به سوی تو می کشانم .. اقرار به آنچه هستم و آنچه کرده ام .

خدایا!

رد مکن این عرض نیاز مرا و کور مگردان این شوق و رغبت مرا و مشکن ساقه امید و آرزویم را..

تو اگر می خواستی خوارم کنی دست به هدایتم نمی زدی. تو اگر رسوایی مرا می خواستی اینقدر با من مدارا نمی کردی...

الهی! و ان ادخلتنی النار اعلمت اهلها انی احبک ...

اگر به جهنمم ببری و به آتشم بیفکنی فریاد می زنم و به اهل جهنم می گویم که تو را دوست دارم...

*****

خدایا بخشیدی گفتم شکر...

دادی گفتم شکر... ندادی گفتم شکر..

اومد گفتم شکر... رفت گفتم شکر..

گفتم هرچی خودت رقم بزنی و شکر ...

حالا هم می گم شکر.. این سر اسماعیل و این امتحان تو ...

بسم الله...

پ.ن: توی داغون ترین حالم فقط این مناجات شعبانیه آرومم کرد.. وای که چقدر قشنگه ... یادش به خیر توی طواف 2 بار خوندیمش...

 

نوشته شده در 2009/8/20ساعت 15:9 توسط مداد سفید |
داغ کن - کلوب دات کام
۱

زنگ زدم به سعید فرودگاه بود. گفتم خوبی؟

گفت شکر . دیگه داریم کم کم میریم..

جالب بود ساعت ۱۱.۳۰ دقیقه ۳۱ تیرماه ...

درست یک سال قبل همچین روزی فرودگاه بودم.

******

۲

شب داشتم با تلفن حرف میزدم .. حسابی داشت بهم می گفت که برام دعا کن.

گفتم اتفاقا یه نایب توی مدینه داریم بهش سفارش کردم..

گفت پس چرا زودتر نگفتی؟

خونه که اومدم بین نماز مغرب و عشا سعید زنگ زد.. مدینه بود

بعد از تماسش بهش زنگ زدم و گفتم تو کلا با ماه خوب تله پاتی داریا...!

******

۳

با صدای ویبره تلفن از خواب پریدم ...

سعید بود.. گفت بین بقیع و حرم پیامبرم .. چرا اینجا اینقدر غریبه؟

خواب دیگه از چشمام پریده بود گفتم که آره سعید جون خیلی غریبه ...

بعد که قطع شد یاد اون روزی افتادم که از کنار بقیه به دانیال و عرفان زنگ زدم و بیدارشون کردم !

آخه ساعت مدینه ۱.۵ ساعت جلوتره از ایران...

******

۴

شماره احسان رو گرفتم . همچنان آهنگ پیشواز خواجه امیری می خونه ..

بذار همه بپرسن این کیه داره می خونه !...

- کجایی احسان؟

- دارم میرم فرودگاه سعید داره میاد. تو نمیای؟

قرار گذاشتم و با هم رفتیم ... پروازشون تاخیر داشت و دست خالی برگشتیم...

بعدش رفتیم امامزاده اسماعیل.. همونجای دوست داشتنیه من ..

اما توی طرح گسترش اون حالت دوست داشتنیش از بین رفته بود...

******

۵

عادل هم رفت عمره تا داغ دل من بازم تازه بشه ..

نشد بریم بدرقه اما رفتیم استقبالش...

از دیدن من جا خورد.. بعدا بهم گفت احسان و نیما رو که دیدم خوشحال شدم اما تو که اومدی تمام خاطرات سال پیش و قرعه کشی و همه برام تازه شد و از جلو چشمام رد شد...

با سعید رفتیم خونه عادل اینا..

سعید یک هفته قبل عادل برگشته بود...

آخر همه حرفا گفتم شما هنوز خیلی پاک هستین قدر بدونید و برای منی که یک سال نتونستم اثرش رو حفظ کنم دعا کنید...

کسی که در مقابل دور و بریات یه لطف بزگ بهت کرده وقتی ازت یه خطای بزرگ هم ببینه معمولا چپ چپ نگاهت می کنه و میگه از تو انتظار نداشتما!!!

خدایا ببخش

******

۶

یاد سفر خودم افتادم ... فقط مامان و بابا و خواهرم اومده بودند.

در خونه خاله اینا که باز شد پر بود از مهمونایی که اومده بودند واسه بدرقه..

از همون لحظه بغض گلومو گرفته بود اما جلوی خودمو گرفتم ..

موقع خداحافظی خالم رو صدا زدم ..

گفتم خاله خیلی دعام کن مخصوصا توی نجف ...

قسمش بده بگو جان زهرا یه راهی پیش پام بذار...

اونجا بغض ترکید...

 پ.ن: خدایا چی باید بفهمم؟!!!

 

نوشته شده در 2009/8/14ساعت 23:7 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
 

گاهی اوقات بعضی نشونه ها و اتفاقا خیلی آدم رو تو فکر می بره ...

 

+ چند روز بود که بدجوری داشتم دست و پا می زدم تا بلکه یه کم از باتلاقی که توش گیر افتاده بودم بیرون بیام گرچه این دست و پا زدن بیشتر به فرو رفتنم کمک کرد تا بیرون اومدن!

 

 

 

+ ورق خوردن برگه های تقویم رو می دیدم که دارن نزدیک میشن به سالگرد سفر عمره و غذاب این که می دیدم حتی نتونستم یک سال تحمل کنم و عهدم رو نشکنم .

 

 

 

+ یکی از همسفرای حج و کربلا آنلاین شد. حالم رو پرسید. گفتم داغونم ... گفت برام دعا کن. گفتم این روزا دعای من بالا نمیره یکی باید منو دعا کنه ! ...گفت چرا اینقدر مایوس؟ برو در خونه ارباب همه چی حل میشه.

 

+ بعد از ظهر تلوزیون رو روشن کردم داشت تصاویر عمره دانشجویی پارسال رو نشون میداد و گزارشی از عملکرد ستاد عمره دانشجویی. درست لحظه روشن شدن تلوزیون تصاویر دعای کمیل توی هتل مدینه رو نشون میداد که اتفاقا مربوط به کاروان ما بود و چند تا از بچه های کاروان رو شناختم . بعد هم رفت مسجدالنبی و شجره و مکه ...

 

 

 

+ عصر دیدم زیرنویس تلوزیون زد ویژه برنامه شهادت امام موسی کاظم (ع) امشب... شب دیدم داره حرم کاظمین رو نشون میده . جایی که برام خیلی دوست داشتنی بود و با اینکه فقط نزدیک 2 ساعت اونجا بودیم اما خیلی زیارت دلچسبی بود. حالا نمی دونم چرا شاید چون دو تا عزیزی که اونجا آرام گرفته اند جفتشون به امام رضا مربوط میشن و ...

 

+ خدایا چی کار می کنی با من که توی یه روز اینجوری همه چی رو میاری جلوی چشمام. فقط کاری که کردم از خجالت زار زدم ... از خجالت ... اینکه آدمی مثل من باید زائر ائمه بشه! بیخود نیست که بهشون میگن غریب ... خدایا ببخش.

 

 

 

+ یکی می گفت اگه چیزی از خدا می خواید خدا رو به حق عزیزانش قسم بدید. می گفت توی دعای جامعه کبیره (فکر کنم همین دعا رو می گفت حالا اگه اشتباه می گم شرمنده) یه قسمت داره که خیلی جالبه . خدا رو قسم میده به مناجات های حضرت موسی... پس باید دید که مناجات های حضرت موسی چقدر عمیق و با ارزش بوده که توی یه دعا همچین قسمی یاد می کنیم . بعد گفت حالا من یه چی دیگه یادتون میدم که ارزشش بالاتر از اینه.. خدا رو به مناجات های امام موسی کاظم قسم بدید. امام توی سخت ترین شرایط و چند سال زندان توی زندانی که نمیشد تشخیص داد کی روز میشه و کی شب اونجور مناجات می کردند.

خدایا به حق باب الحوائج دست ما رو بگیر...

 + شهادتش تسلیت ...

+ و در زمین نشانه هایی است برای اهل یقین !

 

 پ.ن: عکس ها همگی یادگار سفرند...

 

نوشته شده در 2009/7/17ساعت 21:58 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام

 

تنها خاطره ای شیرین از تو به یادگار مانده که آن هم هدیه خودت بود..

اولین نگاه را هیچ وقت فراموش نمی شود.

سرها پایین بود و نفس ها در سینه حبس. کافی بود به جای چشم ها گوش هایت صدا را بشنوند:

لبیک اللهم لبیک.

لبیک لا شریک لک لبیک..

ان الحمد و نعمه لک و الملک

لا شریک لک لبیک...

 

چه صدای آشنایی...

خاطره این صدا عجب جایی زنده شد!... آرام آرام قدم بر میدارم تا مبادا یک ثانیه را هم از دست بدهم.

فقط به دور و برم خیره شده ام و خوب نگاه می کنم تا ببینم دیگران چه حالی دارند...

کمی که جلوتر می روم نور بیشتر می شود.. کم کم مردم از زانو می افتند. انگار دیگر تاب رفتن ندارند.

اینجاست که قدم ها دیگر یارای همراهی کردن نیستند...

سر به خاک می گذارم و شکر این نعمت بزرگ . چه کسی گمان می برد که روزی این چنین در جایی قدم بزنی که محل عبور و مرور افلاکیان است...

سر که بر سجده می گذاری دوست داری در همان حال بمانی. بمانی و بمیری از شدت خجالت..

خدایا چه می کنی با من ؟

این جا کجاست؟

هنوز جلویت را ندیده ای ... همین عطش دیدار نمی گذارد تا طمع سجده را خوب بچشی...

نمی دانی کدام را انتخاب کنی سر برداشتن و دیدن جایی که به شوق وصال آن شب های بسیاری را با دیده گریان گذراندی یا شکرگذاری در درگاه خدایی که این چنین تو را غرق در رحمت بی انتهایش کرده است.

آرام آرام سر بالا می آوری تا بتوانی ببینی... نگاهت که می افتد نفست حبس می شود.

شکوه و عظمت باز هم توان زانوهایت را می گیرد.

باز سر بر خاک می گذاری...

آرام آرام جلو می روی طوری که بتوانی تعداد قدم هایت را بشماری تا بعدها که دلتنگ این قدم ها شدی با مرور خاطره ردپاهایت رویای خود را زنده کنی..

لبیک اللهم لبیک..

...

دلت نمی آید بایستی... باید شروع کنی به چرخیدن دور این همه زیبایی. چرخشی که در جهت به وجود آمدن گردباد است ! چرخشی که قادر است همه چیز را از زمین بلند کند و به آسمان ببرد...

فقط نگاه می کنی و نگاه ...

آری تو به طواف آمده ای...

ناخودآگاه صحنه دیگری در مقابل چشمانت نقش می بندد.

نگاه اول ، طواف، کعبه، مستجار...

شکاف کعبه که سال های سال زیارتگاه دلهایی است که مشتاقانه به مولود کعبه عشق می ورزند..

بر می گردی سر جایی که ایستاده ای...

سر را بالا می آوری ، یک نوشته توجهت را جلب می کند...

السلام علیک یا امیرالمومنین ...

خدایا این جا نجف است یا مسجدالحرام؟

این صداها چیست که می آید؟ این انسان ها لبیک گویانه دنبال چه هستند؟

ناخودآگاه شروع می کنی به چرخیدن .. چرخیدن به دور کعبه ثانی .

اری  تمام این حرفها برایت تازگی دارد..

سطر به سطر که بخوانی خاطره زیارت کعبه را برایت زنده می کنند..

 و تو تا نبینی درک نمی کنی که چه شباهتی دارند این ها ...

 به یاد کعبه، نگاه اول، دور اول، کنار شکاف خانه خدا، مستجار...

 

پ.ن: پارسال این موقع ها پر بودم از عطش رفتن و امسال مرثیه خوان خاطره هایم ...

 

نوشته شده در 2009/7/5ساعت 21:2 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
 

فاطمه، فاطمه

مرا خواندی و مسافر شدم.. اما ای کاش به پای جسم سفر نمی کردم که این پا خیلی زود فراموش می کند که در کجاها قدم گذاشته..

کاش پای دلم همراهی ام می کرد تا اینقدر زود ...

 

فاطمه، فاطمه

به که باید گفت که چه شیرین است این لطف و مهربانی مادرانه تو را حس کردن..

به که باید گفت وقتی هیچ انتظاری نداری و با این همه توجه روبرو می شوی چه بالی در می آوری..

گفتم بال... راستی تو بال هایم را ندیده ای؟...

چی؟ ...کدام بال؟!

 

فاطمه، فاطمه

گذشت و گذشت تمام آن سفیدی ها یک حلقه فیلم شد . یک حلقه فیلم در کنار حلقه های دیگر فیلم های زندگی ام..

اما نه.. جنس این با همه قبلی ها فرق داشت..

در جشنواره فیلم های زندگی ام تمام سیمرغ های بلورین را همین فیلم گرفت..

و تو بهترین کارگزدان ، بهترین نویسنده و بهترین....

 

فاطمه، فاطمه

چقدر این دو کلمه با دل آدم بازی می کند..

انگار که یک دنیا در خود جای داده..

انگار بی نهایتی است که از ماندن در چند سطر یک کاغذ بی تابی می کند...

انگار که نه.. مطمئنا از جنس خیلی از حرفهای نقش بسته روی این کاغذ نیست..

 

فاطمه، فاطمه

چرا وقتی این قلم به نام تو می رسد آرام و قرار ندارد؟

انگار از دل بی قرار من هم خبر دارد..

سخت است از تو نوشتن به خدا سخت است...

اینقدر سخت که مطمئنم تمام این کلمات به اشاره و اذن تو بر این صفحه حک شده است..

 

فاطمه، فاطمه

تو خلاصه ترین پیغام رو به من رسوندی...

چه زیباست این مستی عطر یاس...

 

نوشته شده در 2009/5/14ساعت 16:23 توسط مداد سفید |
داغ کن - کلوب دات کام

 

- سلام ۵ دقیقه دیگه دعای توسله . زود بیای می رسی . تو رو خدا بیا.

- دعا کن برام .. خیلی...

اصلا هم نمی خوام دعا کنم من اون علیرضا که نجف باهاش جامعه کبیره می خوندم رو می خوام.

بیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

- من همونم سعید . فقط یه کم داغونم.. دیگه روم نمیشه که هر کاری می خوام بکنم و بعد ازشون بخوام کمکم کنن..  باشه دعا نکن !

- بدو بیا دیگه . هنوز شروع نشده ها. تا به حضرت فاطمه برسه رسیدی ها. یادت نرفته که کی بردمون کربلا؟!  اینبار به خاطر خودشون بیا نه به خاطر اینکه ازشون چیزی بخوای.

- دعلی کمیلی که چند شب پیش زیر بارون خوندم منو یاد نجف انداخت.. یادم نمیره سعید.همین جا یه گوشه می شینم و می خونم .. اما من دعات می کنم !

- خیلی نامردی یعنی واقعا فکر کردی دعات نمی کنم؟ کاش میومدی...

نمی دونم چجوری فاصله خونه تا خوابگاه رو دویدم.. فقط با خودم می گفتم کاش دیر نشده باشه ...

در نمازخونه رو باز کردم و رفتم نشستم.

فهمیدم دیر نشده ..

يَا فَاطِمَةُ الزَّهْرَاءُ يَا بِنْتَ مُحَمَّدٍ

يَا قُرَّةَ عَيْنِ الرَّسُولِ يَا سَيِّدَتَنَا وَ مَوْلاتَنَا تَوَجَّهْنَا

وَ اسْتَشْفَعْنَا وَ تَوَسَّلْنَا بِكِ إِلَى اللَّهِ

وَ قَدَّمْنَاكِ بَيْنَ يَدَيْ حَاجَاتِنَا

 يَا وَجِيهَةً عِنْدَ اللَّهِ اشْفَعِي لَنَا عِنْدَ اللَّهِ

 پ.ن: برای خودم و خودش نوشتم که هیچ وقت یادم نره...

 

نوشته شده در 2009/4/29ساعت 13:31 توسط مداد سفید |
داغ کن - کلوب دات کام
 

گرد حرم دویده ام

صفا و مروه دیده ام

هیچ کجا برای من

کرب و بلا نمی شود ...

پ.ن: به یاد همتون بودم ... فقط می تونم بگم در یک کلام عالی بود....

نوشته شده در 2009/2/18ساعت 11:43 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
 

به خودم گفته بودم که حرف نزنم اما دیگه نتونستم ...

نتونستم این بغض توی گلو مونده رو نگه دارم ... به خاطر این دوست نداشتم بگم که شاید یه جور نقاب واسم میسازه .. اما دل رو می زنم به دریا و می گم ..

خداحافظی قبلی رو هنوز یادمه دقیقا همینجوری شد نشستم پشت سیستم و همینجور دونه دونه کلمه ها رو کنار هم چیدم و نوشتم .. اما انگار این من نبودم که حرف می زدم .. حتی بعد از نوشتنش و چند وقت دیگه که خوندمش انگر برام تازگی داشت.

نمی خواستم بگم اما خیلی از حرفا با دل آدم بازی می کنه . این روزا خیلی شنیدم که خوش به سعادتت که همچین لیاقتی داری و از این حرفا.. اما هر چی کلاه خودم رو قاضی می کنم می بینم که چی میگن اینا؟ من که خودم رو بهتر از همه میشناسم ..

اون لحظه که مدینه رو برای اولین بار دیدم هیچ فکر نمی کردم این چشمای من لیاقت داشته باشن که اون همه عظمت رو یه جا ببینن . گرچه چشم دل می خواست که من اونو ایران جا گذاشته بودم .. اما همین که این چشم سر هم تونست اون همه نور رو ببینه برام خیلی ارزشمند بود .

تا آخر عمرم یادم نمیره بهترین هدیه ای که در تمام عمر گرفتم رو از مادرم حضرت زهرا...

مادر جان تو رو به غربت علی منو ببخش .. اونی نشدم که باید می شدم .. خودم تا آخر عمر شرمنده مهر و لطف بزرگی که در حقم کردی هستم اما دیگه چرا ؟

می خوای دیوونه کنی منو؟ من و چه به کربلا ؟! من رو چه به نجف ؟!

من رو چه به جایی که جای پای حسین و فرزنداش بوده؟!

من  و چه به قتلگاه حسین؟ من و چه به تل زینبیه ؟! به فرات...

یا علمدار ...

آخه من چطور طاقت بیارم این همه مهربونی رو ؟

آی همه اونایی که بهم گفتین خوشا به سعادتت ! یه چیزی بگم خیالتون راحت بشه؟

به خدا من یکی فهمیدم که این خانواده خانواده لطف و کرم هستند.. سیاهترین آدم روی زمین بودم .. اما به خدا حضرت زهرا دستم رو گرفت .. یه روزی ازش خواستم .. بهش گفتم می دونم خیلی بدم اما به خدا ما هم دل داریم . به خدا دارم دق می کنم .. گفتم منو ببر مدینه دیگه هیچی ازت نمی خوام ..

خیلی زود جوابم رو داد .. خیلی زود..

رفتم و خیلی دنبالش گشتم .. توی بقیع. کنار قبر پیامبر .. اما نبود !

اما این دفعه خیلی داغونم .. چون مطمئنم روز اربعین میاد کربلا .. اون موقع نمی دونم با چه رویی اونجا باشم و بگم منم از زائرای حسینت هستم ...

بچه های حضرت زینب اومدن پیش مادرشون و گفتن که دایی به ما اجازه نمی ده بریم میدان ! چکار کنیم مادر؟

حضرت زینب گفت گفت رمزش رو بهتون یاد می دم ..

گفتن چه رمزی؟ گفت : برید و حسین رو به جان مادرش قسم بدین ...

آقا ۴۰ روزه دارم برات زار می زنم .. ۴۰ روزه منو دیوونه کردی .. آقا تو رو به جان مادرت من رو اینجوری به مادرت نشون نده .. آخه شرمنده ام آقا .. پسر دست گلت قطعه قطعه شد .. بچه ۶ ماهت روی دستت پرپر زد.. بچه های برادرت روی دستت جون دادن... برادر عزیزت رو اونجوری توی آغوش گرفتی .. آقا نیار اون روزی رو که من روسیاه اینجوری جلوی مادرت بیام زیارتت .. تو را به جان ادرت بذار برات دق کنم .. بذذار دیگه برنگردم آقا .. بذار قطعه قطعه بشم .. البته می دونم خیلی خواسته زیادیه اما به خدا دارم می میرم . خسته ام از این زندگی ..

مگه اون غلام سیاهتون نبود که وقتی بهش اجازه میدان رفتن ندادی بهت گفت : آقا چون سیاهم و بدبو هستم میذاری برم میدان؟

آقا منم میگم.. چون اینقدر گناهکارم و بوی گناه میدم نمیذاری ؟

می دونم .. می دونم که واسه پدر مادرم سخته .. هر کسی طاقت و صبر تو رو نداره ... می دونم که دعای اونا واسه سلامتیم بیشتر از من مستجاب میشه .. اما اگه واقعا من می خوام برگردم و بشم همون آدم قبلی برنگردم بهتره ! کمکم کن آقا ...

یا اباالفضل همه دوستام اونایی که دارن این صفحه رو می خونن یه جوری بهم التماس دعا گفتن که واقعا دیگه روم نمیشه اونجا از خودم چیزی بگم .. به خدا من هم نماینده همین هام ... وگ تو رو به جان مادرت هرچی حاجت دارن براشون برآورده کن اگه به صلاحشون هست .. البته میام و کنار ضریح قشنگت هم ازت این خواهش رو می کنم .. آی همه اونایی که التماس دعا گفتین یه چیز بگم بهتون؟ ارمنی ها و مسیحی ها از این آقا حاجت می گیرن! خیلی ضعیفیم اگر ازش نخوایم ها ! باور کن میده . اگه به صلاحت باشه میده بهت .. مطمئن باش . حالا شاید یه کم دیر ...

اگه آرامش حقیقی و ناب تو زندگیت می خوای ازشون می خوام که قسمتتون بشه و برید مدینه اینقدر آتیش بگیرید که حسابی گر بگیرید بعد برید توی حیاط مسجدالحرام و برای اولین بار که چشمتون به کعبه افتاد تمام غمای عالم از دلتون برداشته بشه ..

من که هنوز کربلا و نجف رو ندیدم ولی می گن اونجا هم همینطوره .. ازشون می خوام زود زود نصیبتون بشه و برید به زیارتشون ..

بور کنید اگر عمرمون تموم بشه و این جاها رو نبینیم یلی ضرر کردیما ! ..

فردا این موقع ها شاید ما نزدیک مرز باشم ..

اگر دوست داری واقعا یه زیارت حسابی بکنی دلت رو بده به من تا برات ببرم کربلا ...

هر روز یه زیارت عاشورا بخون.. زیاد طول نمی کشه حداکثر ۱۰ دقیقه اگر هم نشد رو به قبله وایسا یه سلام بده به امام ..

السلام علیک یا ابا عبدالله و علی الارواح التی حلت به فنائک. علیک منی سلام الله علیه. ما بقیت و بقی اللیل و النهار و لا جعله الله و آخر العهم منی لزیارتکم ..

السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین.

بدون که حتما سلامت بهشون می رسه .. منم هر جا که باشم به نیت همه اونایی که اینجا اومدن و رفتن ۲ رکعت نماز می خونم... دیگه ببینم چه می کنید .. ببینم می تونید یه کاری کنین که سال دیگه این موقع کربلا باشید یا نه .. باور کنید میشه ...

آخر از همه هم می خوام ازتون که این حقیر رو حلال کنید ...

خوبی و بدی اگر دیدید شرمنده ..

ببخشید زیاد حرف زدم و سرتون رو درد آوردم ..

همش حرف دل بود .. اگه چشمات بارونی شد یه وقت اشکات رو پاک نکنیا !

خودشون گفتند اشکی که برای حسین ریخته بشه اگه روی صورتش جاری بشه تمام گناهانش رو می بخشیم.. بذار خود عباس بیاد و اشکات رو پاک کنه .. گرچه اون که دست در بدن نداره ...................

به یاد همتون هستم ..

پیشاپیش میگم زیارتتون قبول کربلایی ها ..

یا علی

نوشته شده در 2009/2/8ساعت 21:23 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
 

پای ثانیه می لنگد

دلی تنگ است اینجا

تنگ رفتن ...

نفس ها به شماره درآمدند

شمارش معکوس آغاز شد

۱۰

...

...

پلک ها می پرند

دست ها می لرزند

باز مست می شوم

چه باده نابی...

 خرده نگیر بر من

که خراب خرابم ...

پ.ن:

حرفت را در سینه نگه دار..

شاید آمدنی در کار باشد..

و البته شاید هم رفتنی ...

 

 

نوشته شده در 2009/1/30ساعت 11:51 توسط مداد سفید |
داغ کن - کلوب دات کام
 

غم رو دلم میشینه

آرزوم همینه

برم از مدینه ...

این چند تا جمله این روزا روی زبون  امام صادق(ع) بود ...

چقدر غریب بود امام صادق(ع) ...

 

یادش به خیر ..

روزای آخر مدینه این چند جمله روی زبونم بود تا آخرین لحظه که شهر رو ترک کنیم.

 فقط با یه تفاوت کوچیک:

 

غم رو دلم میشینه

آرزوم همینه

نرم از مدینه ...

چه زود گذشت ...

پ.ن: شب و روز شهادتش از خدا بخوایید قسمتتون بکنه برید و بقیع رو ببینید ...

پ.ن۲: عکس هم برای روز آخر مدینه هست ...

نوشته شده در 2008/10/24ساعت 20:37 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
 

 

اينجا خواستگاه هزاران انسان عاشق و دلسوخته است.

اينجا حرم تمام دلهايي است كه در دنيا غريب واقع شدند.

 اينجا همان جايي است كه براي ديدنش پر و بال مي زني اما وقتي در كنار نرده هاي ديواره آن مي ايستي نمي داني بايد چه بگويي. يا حتي چه بايد ببيني. چه مي تواني بگويي؟

اينجا فقط چشم ها لب به سخن مي گشايند. اينجا بقيع است ...

بوي غربت مي آيد..

كمي دقت كن...

استشمامش نمي كني ؟

اينجا بقيع است.

 

جايي كه چهار خورشيد را در يك وجب جا به زير خاك كرده اند.

اينجا بقيع است..

بوي غربت مي آيد.

اينان همان فرزندان رسول خدايند.

اينجا بقيع است ..

حرم چهار امام كه حتي يك سايبان هم ندارد...

........

طلوع آفتابي ديگر .. و حال بقيع پس از چندين ساعت رنگ روشنايي به خود مي بيند.

بقيع روشن است. هيچ گاه تاريك نمي شود. آنكه روشنايي بقيع را نمي بيند كور است.

 يه روز پشت ديوار بقيع نشستم و اين چند سطر بالا رو نوشتم ... یادش به خیر..

تو دنيا يه شهر جز بهترين هاست اونم مدينست. يه حرم جز بزرگترين هاست حرم پيامبره . اما يه جا هم هست كه جز غريب ترين هاست. باورت نميشه تو بقيع نه نياز داري كه كسي برات بخونه يا حرفي بزنه. همين كه بهش نزديك ميشي چشمات خودشون به حرف ميان. اينقدر برات ميگن و ميگن تا تمام صورت پر بشه از حديث غربت ائمه بقيع.

 اون موقع خدا بايد به دادت برسه چون هر دم آدم از غصه دق مي كنه . بعضي روزا هم كه ميري اينقدر آروم هستي كه انگار نه انگار .. شايد اماماي بقيع دوست دارن يه كم هم زائرشون رو با دل سبک ببينن. هر جور كه بري تو وقتي برمي گردي اينقدر احساس سبكي مي كني كه نگو .. ديگه نه دلواپس چيزي هستي نه دلت براي چيزي يا كسي شور مي زنه . راحت راحت ميري و مي شيني يه دل سير از ناگفته هاي دلت ميگي. حالا با هركس راحت تر بودي .. يكي با امام حسن مي گه يا امام حسن جاي تو كه كنار پيغمبر بود پس چرا اون دو تا ملعون اون جا دفن شدن ؟ هركي با امام حسن حرف ميزنه خود به خود ياد امام رضا ميفته. با خودش ميگه يا امام رضا قربون حرمت آقا غريب تويي يا امام حسن؟... يكي با امام صادق از درد دلش ميگه. يكي با بيمار كربلا زمزمه هاي تنهاييش رو ميگه و ازش مي خواد كه بيماري دلش رو شفا بده. يكي هم با امام پنجم ...

خلاصه توي بقيع كسي رو بيكار نمي بيني ... يادش به خير يه روز صبح كه اونجا بودم به ياد همه دوستاني كه سفارش كرده بودند توي بقيع به يادشون باشم زيارت كردم و اون وقت تلفن زدم به 2 تا از بچه ها . طفلكي ها جفتشون خواب بودند. آخه ساعت به وقت ايران ميشد 6/30 گفتم الان توي بقيع هستم هرچي مي خواي بگي بگو من سلامت رو رسوندم بقيش با خودت...

بعد هم زنگ زدم به یکی از وبلاگ نويساي قديمي كه چند وقتيه نمي نويسه وقتی بهش اس ام اس دادم واسه خداحافظی گفت اولین نفری نیستی که دلم رو می سوزونه این چند روزه خیلی ها باهام خداحافظی کردن تورو خدا دعا کن قسمت من هم بشه و توی بقیع به یادم باش... البته به ياد خيلي از اونايي كه هيچ دسترسي بهشون نداشتم هم بودم... انگار تک تک جمله هایی که بهم می گفتن توی ذهنم بود.

از بقيع هرچي بگي بازم تمومي نداره.. فقط دعا مي كنم زود زود خدا قسمتت بكنه بري و از نزديك ببيني اونجا چه خبره ..

خاطره روز آخر و خداحافظي با بقيع هم براي خودش عالمي داره كه تو يه مطلب ديگه ميام و مي نويسم ..

پ.ن: يه زماني يه عكس شبيه اون عكس اوليه گذاشته بودم تو وبلاگ . نمي دونستم يه روزي از دست خودم كنار پنجره هاي مسجالنبي عكس ميگيرم ...

پ.ن:سعي مي كنم چند تا از كليپ هايي كه خودم با گوشي گرفتم به خصوص يكيش كه توي حياط مسجدالنبي و يه زيبا سلام به ياد همه خوندم رو آپلود كنم بذارم كه دانلودش كنيد...

این هم اولین فایل تصویری - در حیاط مسجدالنبی دانلودش کنید...فرمتش 3gp

 خاطرات قبلي رو هم توي آرشيو موضوعي خاطرات شيشه اي بخونيد

 

نوشته شده در 2008/9/9ساعت 22:8 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام

 

سفرنامه - قسمت دوم: مدینه

بعد از اینکه از جده راه افتادیم بچه ها از خستگی همه توی ماشین خوابیدند. نزدیک اذان صبح بود که رسیدیم به یه مسجد میان راهی و بعدش هم کنار همون مسجد صبحانه رو خوردیم و دوباره راه افتادیم ..

تقریبا کسل کننده بود کل مسیر حالت بیابونی داشت . اما خوب شوقی که برای دیدن مدینه داشتیم اینو جبران می کرد. خیلی سعی کردیم که نخوابیم تا وقتی مدینه می رسیم بیدار باشیم اما خوابمون برد ! خوشبختانه وارد شهر مدینه که شدیم از خواب پریدیم ..

همه داشتن از دور دنبال مناره های مسجدالنبی می گشتن. مناره ها رو دیدیم اما دور تا دور مسجد پر از هتل بود و یه جورایی میشه گفت بین اون همه هتل محاصره شده بود ...

 هتل مدینه

اعکس با اندازه بزرگ

ساعت 7 صبح بود که رسیدیم به هتل... وسایل ها رو بردیم بالا بعد از خوش آمدگویی مدیر هتل و کاروان قرار شد که ساعت 11 صبح کاروان به سمت مسجدالنبی بره .

اما من و دوستم حوصله نداشتیم 3 ساعت صبر کنیم ! ... زود یه غسل زیارت کردیم و رفتیم برای زیارت.

همین جا داخل پرانتز یه توصیه کوچیک بکنم بهتون این که هروقت یه جای زیارتی رو برای اولین بار زیارت می کنید نذارید تشریفات کاروان و شلوغی بچه ها شما رو از حال خودتون در بیاره. چون همیشه اولین دیدار خیلی جذابه و به یاد موندنی . به خاطر همین اگر حس و حال خوتون رو داشته باشید قشنگ تره...

حیات مسجدالنبی 

عکس با اندازه بزرگ

خلاصه راه افتادیم به سمت مسجد . از لابه لای هتل ها که رد می شدیم حیاط مسجدالنبی رو می دیدیم !
داشتم توی ذهنم تصور می کردم و تصویرهایی رو که تو خاطرم بود رو مرور می کردم.

همیشه از مسجدالنبی یه گنبد سبزرنگ به یاد داشتم و کلی ستون که دور تا دور مسجد رو احاطه کردن.

نمیشه گفت چه حسی داشتم اما واقعا یکی از بهترین لحظات عمرم بود.

به دو سه قدمی حیاط که رسیدیم یه سلام دادیم به پیامبر و وارد شدیم! هنوز گنبد خضرا رو ندیدم، چون از دری که ما وارد می شدیم مشخص نبود. هنوز هم باورم نمی شد که توی مسجدالنبی دارم قدم میزنم.

وارد حیاط که می شی یه بوی خاصی توی مشامت می پیچه ..

 شاید بوی غربت علی و فاطمه بود.

شاید که نه حتما همین بوده!

ستون

عکس با اندازه بزرگ 

به ستون ها که خیره می شدم یاد اون روزایی می افتادم که این تصاویر رو توی ذهنم می ساختم .

یاد همه شماها می افتادم که روز رفتنم هر کدومتون چه جور خدافظی کردید.

یاد اونایی که سفارش ویژه کردند...

یاد همه...

 

عکس با اندازه بزرگ

از کنار دیواره ها که گذشتیم و تقریبا یه دوری زدیم گند خضرا معلوم شد .

رو به رومون هم همونجایی بود که آرزوی دیدنش رو داشتم.

بقیع...

از باب بقیع وارد مسجدالنبی شدیم . به محضی که وارد میشی مزار پیامبر سمت راستته. که طبق معمول هیچ نشونه ای نداره و جز یه دیوار سبز رنگ با شبه های کوچیک و ریز که هیچ چیز درونش معلوم نیست چیزی نمی بینی. چند تا از این آدمای کثیف وهابی دور تا دورش می چرخن که دست به ضریح نزنی یا اینکه توش رو نگاه نکنی...

آخ که چقدر دل آدم می سوزه از این حرکات این مسخره ها... دوست داری بگیری خفشون کنی ..

 الان شاید نفهمید که من چرا دارم اینجوری حرف می زنم و بهم خرده بگیرید اما به امید خدا اگر رفتید اونجا واقعا می بینی که پیامبر الان هم میون یه سری آدم مثل همون عصر جاهلیت قرار گرفته ...

اینا همه هیچ !  وقتی یاد خراب کردن خونه حضرت زهرا، کوچه بنی هاشم، دیوارهای بقیع و بستن در مسجد حضرت علی می افتی اینقدر دلت می سوزه که خدا می دونه ...

نماز خوندیم و زیارت کردیم...

از بیرون یه بار دیگه عمیق نگاه کردم به گنبد پیامبر...

اینجا همون جاست...

 ...

 

پ.ن: ببخشید اگه طولانی شد. بیشترتون دوست داشتید یه کم بیشتر از جزئیات بگم ..

پ.ن۲ : از موقعی که از ایران راه افتادیم فکر می کردم می تونم لحظه به لحظه سفرم رو تو خاطراتم بنویسم اما خاطره نوشتن هام به همین رسیدن به مدینه ختم شد به جز یکی دو بار دیگه توی بقیع و مسجدالحرام. اصلا دیگه وقت خاطره نوشتن هم نداشتیم. فقط تونستم عکس بگیرم و همین ها به دادم رسید که حالا با دیدنشون از اون حال و هوا تعریف کنم .. اما دیدن این عکس ها اصلا بدون اینکه اونجا باشی هیچ لطفی نداره خدا انشاالله زود زود قسمت همتون بکنه...

 پ.ن آخر: خاطرات قبلی رو اینجا ببینید.

 

نوشته شده در 2008/8/19ساعت 23:3 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام

 

سالن انتظار

«مسافرین کاروان دانشجویی لطفا پس از آماده کردن گذرنامه و بلیط آماده سوار شدن به هواپیما شوند»

این جمله مرتب داشت از بلندگو فرودگاه پخش می شد .

ما هم کم کم فهمیدیم که دیگه باید بریم...

 

اینم اندازه واقعی عکس

پرواز

تقریبا 20 دقیقه ای میشه که از زمین بلند شدیم... تجربه جالبی بود.

همین از زمین بلند شدن رو می گم !

الان هم توی آسمون هستیم . اینجا دیگه دستت به هیچی بند نیست.

با تمام وجود حس می کنی که فقط خداست که حافظ و نگهدارته.

خلبان بعد از سلام و خوش آمدگویی اعلام کرد تا 20  دقیقه دیگر مرز ایران را ترک خواهیم کرد. این بالا تو آسمون چقدر زمان زود میگذره . خوب البته 900 کیلومتر در ساعت سرعت هم سرعت کمی نیست!

از گوشه کنارا زمزمه بچه ها میومد. هنوز همون حال و هوای زمینی بودن باهامونه..

هواپیما که راه افتاد یکی گفت سلامتی آقای راننده صلوات ! بعد هم بچه ها شروع کردند به ادامه دادن شوخی ها ..

انگار این اختلاف ارتفاع نتونسته روی ما زمینی ها تاثیری بذاره !

 

فرودگاه جده

اندازه واقعی عکس

فرودگاه جده

چشمام داشت گرم خواب میشد که اعلام کردند وارد شهر جده شدیم و کمربند هاتون رو ببندید.

حالا چند دقیقه ای هست که هبوط کردیم !

موقع فرود چیزی که برام جالب بود  اشتیاقی که تو چهره همه برای فرود هرچه سریعتر دیده می شد در حالی که این اشتیاق رو توی صعود توی کمتر کسی می دیدم !

هوای جده خیلی آدم رو اذیت می کنه . گرم و شرجی ..

منتظریم که ساک ها رو بگیریم و سوار اتوبوس ها بشیم برای رفتن به مدینه ..

ساعت تقریبا 2 نیمه شب به وقت تهرانه..

 5 ساعتی توی راه هستیم تا مدینه ...

 

پ.ن: امیدوارم این سبک نوشتن خاطراتم رو بپسندید و خسته کننده نباشه ...

 

نوشته شده در 2008/8/12ساعت 17:39 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام

تموم شد .

همه چیز تموم شد..

همه اون انتظارها

همه خواهش ها

همه التماس ها...

هوا ابریست

طوفانی دیگر در راه

صدای من شنیده نمی شود

هق هق چشم هایم

بغض نگاهم ..

دلتنگی اشک هایم ..

همه خاطره می شوند..

پشت دروازه دل کسی در می زند

بی شک دیگر تنهایی نیست

تنهایی هایم ثمره داد...

تو در سکوت باغ دلتنگی

در آن خشکسالی

تنها با جیره اشک چشمانم

جوانه کردی

شکوفه زدی

رشد کردی

و من اکنون صاحب یک باغم

باغبان یک دشت آرزو

باغبان یک سبد خاطره

صاحب یک شاخه گل یاس !

*********

نمی دونستم چه جوری باید تموم کنم .. زدن حرفای آخر همیشه سخته .. خدا رحمتت کنه بابک بیات همیشه این موقع به دادم میرسی، به بن بست که می خورم این آهنگ وبلاگ رو میذارم و شروع می کنم به جمع کردن کلماتم ..

دوست دارم حالا که دارم میرم تو رو هم با خودم ببرم .

شوخی نمی کنم جدی میگم.

دوست داری بیای ؟

دوست داری سبک بشی؟

اگه دوست داری بسم الله...

.....

مطلب کامل رو توی ادامه مطلب بخونید !

زیارت قبول..

حلال کنید..

پ.ن: این ۲ تا فایل رو حتما دانلود کنید و گوش بدید .. زیاد گوششون میدادم ...

این شعر از صالح اعلای عزیز و زیبا سلام وحید جلیلوند

و خدایی که همین نزدیکی است ! وحید جلیلوند

( روی لینک ها باید کلیک کنید در صفحه جدیدی که باز میشه دریافت فایل رو بزنید... )

مطلب کامل رو توی ادامه مطلب بخونید !

روز پرواز: دوشنبه31 تیرماه ساعت ۲۳

یا علی


ادامه مطلب
نوشته شده در 2008/7/19ساعت 15:33 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
 

قبل قرعه کشی حسین داشت از سفری که قبلا به عمره رفته بود برام تعریف می کرد.
 میگفت باز من یه بار رفتم و زیاد استرس ندارم اما تو ...
مراسم که تموم شد تازه فهمیدم که حتی یه نفر می تونه اسم خودش رو هم از توی قرعه ها در بیاره !
اومدیم بیرون توی بغل همدیگه .. فقط مطمئن بودیم که کار یه نفر می تونه باشه ...
اون روز واقعا به این رسیدم که چرا میگن دعای مادر خیلی اثر داره ..
آخه من از حضرت زهرا(س) خواسته بودم که برم مدینه .. خودش دعا کرد .. می دونم ..
خوب بالاخره مادر ما هم هست دیگه ..

پ.ن: خیلی خاطره ها تو ذهنم میاد اما خوب همش رو نمی شه گفت و شاید نمی تونم بگم  ...

خاطرات شیشه ای قبلی


 

نوشته شده در 2008/7/11ساعت 23:10 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
 

داشتم سفید مثل شب رو گوش می دادم .

وحید جلیلوند مثل روزهای قبل یه ارتباط مستقیم تلفنی داشت ... همین جور که داشت اوضاع و احوال اونجا رو تعریف میکرد دلم هوایی شد .. همزمان با سلام دادنش من هم سلام می دادم .. همون سلامی که خاص خودش بود:

سلام بر تو ای حضرت پدر

سلام بر امیر مهر و لبخند

سلام بر بانوی مهرو آب ...

 

نمی دونم این مدینه چی تو دل خودش داره که آدم بوی غربتش رو حتی کیلومترها دورتر حتی با شنیدن صدای یه نفر که اونجاست از پشت تلفن احساس می کنه ... و این رو هم نمی دونم چرا هرکسی که می خواست یره مکه بهش می گفتم مدینه کنار بقیع به یادم باش !

آخر همه گزارش هاش هم همون زیبا سلام معروف رو می خوند که بعدها بهونه نوشتن نامه های من شدن .. نوشتن زیبا سلام ها ...

نمی دونم چرا ولی یقین دارم یکی از چیزهایی که توی اون 2 هفته مونده به قرعه کشی حال و هوای تازه ای بهم داد همین برنامه بود . شب همون روز که اسمم دراومد زنگ زدم به برنامه و گفتم از قول همه سفید مثل شبی ها یه زیبا سلام اونجا می خوانم .. آخه هفته پیش زنگ زده بودم و گفتم برام دعا کنید ...

یه جورایی مدیون آرام آبی هستم که پیشنهاد شنیدن اون برنامه رادیو جوان رو خوب موقعی بهم داد !

 

اینم اون زیبا سلام معروف :

 

 

زیبا سلام!

زیبا! هوای حوصله ابریست
چشمی از عشق ببخشایم تا رود آفتاب بشوید دلتنگی مرا
زیبا! کنار حوصله ام بنشین
زیبا! کنار حوصله ام بنشین و مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظره ی عشق
بنشان مرا به منظره ی باران
بنشان مرا به منظره ی رویش
من سبز می شوم

زیبا سلام ...

سید علی صالحی

 

 

******

پینوشت:

+ اینم خاطره دوم ...

+ لینک دانلود زیبا سلام رو هم میذارم حتما دانلود کنید و گوش بدید ...اینجا دانلودش کن

+ وقتی یه سری عوامل تو رو داره به یه سمت خوبی سوق میده فقط باید خودت رو رها کنی...

+  از پینوشت های اون موقع قبل از ... :

 

+ دلم برای جایی تنگ است ...

کاش منم  ...

 

+ دوشنبه قرعه کشیه لااقل شما دعا کنید ما که آبرو نداریم پیش این خانواده

 

+ سلام بر تو ای حضرت پدر !

سلام بر تو ای امیر مهر و لبخند

سلام بر تو ای بانوی مهر و آب...

 

 

 

نوشته شده در 2008/7/9ساعت 15:33 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام

 

 

به اون مکعب مشکی رنگ خیره شده بودم . نمی دونستم چرا ولی انگار بهترین زیارت عمرم بود...

اولین اسم رو که خوندند دیگه هیچی نفهمیدم، فقط افتادم به سجده و گفتم : خدایا شکرت ...

چند دقیقه قبل تر تو حال خودم بودم یادم نیست که اضطراب داشتم یا آرامش. آرامشی که به خاطر این زیارت از راه دور نصیبم شده بود ...

محمدرضا بهم گفت : زور نزن اسمت درنمیاد باید قبلا کارات رو می کردی نه الان 5 دقیقه مونده به قرعه کشی.

گفتم : من همین حال و هوای این 2 هفته برام کافی بود دیگه اگر اسمم در نیومد هم مهم نیست من زیارتم رو کردم !

شاید زیارت واقعی هیچ وقت طعم شیرین اون زیارت اولی رو نداشته باشه.

بعد از مراسم خیلی ها اومدن تو بغلم و گریه میکردن .. یادمه چند تاشون که خیلی دل شکسته بودن بعدا اسمشون تو سری دوم برای عمره در اومد .. یه سری هم که رفتند کربلا که من ازشون جا موندم ...

ادامه دارد...

 

پ.ن1: رسمه که  خاطرات رو از اول تا آخر تعریف می کنن اما خوب من زیاد با قالب ها کنار نمیام ..

پ.ن2: سعی کردم کوتاه باشه ... حالا شما نظر بدید همین جوری خوبه یا بازم برم تو جزئیات ؟

پ.ن3: اونایی که بخوان یه مطلبی رو بگیرن  یه سرنخ براشون بسه مگه نه ؟ ..

 

نوشته شده در 2008/7/7ساعت 19:31 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام

All Rights Reserved [myblog] .:::. Designed By Barbod Arjmand