همه چیز خوب و آرام است.
شکر خدا دنیا کمی بر وفق مراد میگذرد و غمی نیست جز همین بی غمی !
وقتی روزگار عادی ست و من هم عادی و خوب خدایم را خیلی دوست میدارم.
خدای من خدایی رحمان و رحیم است که از لحظه لحظه بودنش لذت می برم و تمام لحظه هایم پر می شود از عطر حضورش..
گه گاه که دلتنگ می شوم در گوشه ای می نشینم و یک دل سیر برایش می گویم و می گریم..
البته خوب اجبارا این راه را انتخاب می کنم چرا که اگر کسی را باشد که گوش کند نوبت به خدا نمی رشسد.
آنقدر می گویم و می گویم تا سبک شوم و او هم می شنود و می شنود. ایجا خدایم نقش سنگ صبور دارد.
خلاصه روزها می گذرد و من هم مطالباتم را از او درخواست می کنم.
اما چه سود آنگاه که زبان به شکوه باز می شود و یکریز پشت سر هم حرف می زند گوش ها دیگر توان شنیدن ندارند.
در این مواقع با خود فکر نمی کنم که در یک رابطه دوستی ساده هم بین دو دوست رابطه متقابل وجود دارد. یعنی نمی شود یک طرف همیشه مدعی باشد و بخواهد و بخواهد و طرف دیگر هیچ نگوید انتظاری هم نداشته باشد و در برابر تمام حرف های طرف مقابلش بگوید : چشم !
یعنی حتی به اندازه یک دوست هم خدا را نپذیرفته ام و او فقط برای من حکم الهه ی مقدسی را دارد که هرگاه چیزی بخواهم به او دستور بدهم و او هم از غیب برایم فراهم کند.
گرچه خوب وقتی با این انتظار زندگی می کنی و به آن عادت می کنی خدا هم می گوید باشد..
شاید همان وقت است که به فرشتگانش می گوید :
تمام خواسته هایش را اجابت کنید تا زود برود که من نمی خواهم دیگر او را ببینم ...
آن وقت هم که خوشحال و شاد و خندان این طرف و آن طرف می دوم و شادی می کنم و فدای این خدای نازنینم می شوم..
اما چه فدا شدنی .. که تمام آن به زبان است و نه از روی دل .. مانند خیلی از "دوستت دارم" گفتن های امروزی ها..
روزها می گذرد و ابرهایی در آسمان آبی زندگی پیدا می شود.
کم کم اضطراب به جانم می افتد و بی تابی امانم را می برد. انگار آمادگی اش را هم نداشته ام و حسابی غافلگیر شده ام.
آن وقت است که دیگر باید بود و دید که چه ها بر عقل و زبان من می گذرد..
خدایا چرا من؟
برای چه؟
به چه گناهی؟
این همه آدم.. حق من بود؟
چرا فلانی نه؟
این بود خدایی تو؟
این بود عدل تو؟
من این عدل را نمی خواهم.
اصلا اگر فلان کار نشه من دیگر دوستت ندارم. می روم سراغ دیگران..
و ...
(این هم یک نمونش!)

جالب شد نه؟
به نظر شما خدا این جور مواقع پیش خودش چی میگه؟
به نظر من که فقط سرش را تکان می دهد و نگاهی به فرشتگانی می کند که همه از دست این موجود زمینی به داد آمده اند.. همانها که وقتی خدا می خواست انسان را بیافریند در جواب سوالشان که گفتند: «آیا موجودی خلق می کنی که در زمین فساد کند؟ » شنیدند که : «من چیزی می دانم که شما نمی دانید!»
آری این است نتیجه یک خداپرستی به سبک من .. که بیشتر به دوستی خاله خرسه می ماند.
تا آن وقت که سودی برایم دارد از وجودش لذت می برم و در کنارش هستم و دوستش دارم اما ...
این است فرجام یک رابطه یک ارزشی که تنها پایه آن محبت است !
محبتی که شاید از ستون های کلیدی ساختمان عظیم خداپرستیست اما نباید از یاد برد که یک ساختمان برای بنا شدن به ستون های بیشتری نیاز دارد. این چنین است که با کوچکترین لرزه ای این یک ستون می شکند و همه چیز فرو می ریزد.
این است پایان یک دوستی مسالمت آمیز و کاملا یک طرفه !
جایی که فقط خواسته های من مطرح است و انتظار اجابت شدن آنها . و دیگر برای خواسته های خداوندی جایی باقی نمی ماند.
آری این است حکایت خداپرستی من ..
این است حکایت یک عشق پوشالی..
این است حکایت یک محبت دروغین..
لابد با خود فکر می کنی خوب پس باید چگونه باشد! اگر من می دانستم که اوضاعم از این بهتر بود ..
کاش کمی فکر کنیم...
شاید هم باید بیشتر از کمی فکر کنیم ...
طرح سراسری ختم قرآن

۲ شب گذشته بود و شب آخر بود...
شب ۱۹ با علی همسفر کربلا
شب ۲۱ با عادل همسفر خاطرات عمره
حالا با بهنام همسفر کربلا..
...
بهت گفتم همیشه دوست داشتم زیر آسمون احیا بگیرم.. جا نشد بریم توی مسجد.
نشستم زیر آسمون خدا و روبروی مناره های مسجد..
گفتی: رو بروی اون گنبد سبز زیر اون آسمون لاجوردی وقتی با عطر یاس مست شدی یادم کن...
علی اس ام اس داد: اگر یاد کربلا کردی برام خیلی دعا کن...
...
سرم رو بالا گرفتم. پرچم روی مناره با وزش باد حسابی داشت می رقصید.
رنگ سبز چراغ مناره ها با دل آدم بازی می کرد..
چه نسیم خنکی میاد امشب..
همون جا حس کردم که این آرامش قبل طوفانه..
...
بهنام گفت می خوای مست بشی؟
گفتم پایه ام .. اساسی
یه بسته کوچیک کاغذی درآورد..
خودش بود.. تربت کربلا.
گفتم بذار موقعی که روضه رو شروع کرد
...
بهنام بسته رو باز کرد
گفتم بسم الله..
یا حسین...
...
محمود کریمی اومد و گفت امشب زیارت عاشورا می خونیم!
خدا چه خبره امشب..
...
السلام علیک یا اباعبدالله...
پرچم بالای مناره دیگه تکون نمی خورد
باد قطع شده بود.
...
با بچه ها نشستیم و نمی دونیم چی بگیم ..
اولین باری بود که توی این سه روز اومدیم توی حرم امام حسین..
همش توی حرم حضرت عباس بودیم.
داشتم عین خواب زده ها این ور و اونور رو نگاه می کردم..
به یاد توصیه های همه اونایی که قبل سفر بهم التماس دعا گفتن.
فریاد گفته بود حسابی نگاه کنم..
شروع کردیم به خوندن زیارت عاشورا.. بچه ها به من گفتن بخون..
السلام علیک یا اباعبدالله...
...
راست می گفت محمود معمولا توی مراسم ختم آخرش روضه ی امام حسین می خونن.
حالا هم مراسم ختم امام علی بود و باز هم روضه ی پسرش..
السلام علیک یابن امیرالمومنین..
...
اولین بار بود که بهت می گفت داداش..
گفتی چی شد که اینو گفتی؟ من یه عمری منتظر شنیدن این بودم..
عباس گفت مادرت اینجا بود..به من گفت پسرم !
السلام علیک یابن فاطمه سیده نسا العالمین...
...
زیارت اربعین که میخوندیم توی حیات نشسته بودیم و چون حیات رو مسقف کرده بودند فقط گنبد
معلوم بود و اون پرچم سرخ بالای گنبد ..
چقدر قشنگ بود رقص پرچم بالای گنبد..
چه نسیم خنکی.
...
.
.
.
...
اللهم لک الحمد حمد الشاکرین...
...
خدایا به حق علی...
به حق خودت و رحمتت.
بک یا الله..
...
زیبا سلام..
زیبا هوای حوصله ابریست..
وایسادم روبروی گنبد خضرا و به یاد سفید مثل شب رادیو و زیبا سلام جلیلوند خوندم..
...
علی..
فقط می دونم هیچی ازش نمی دونستم و نمی دونم.
نجف که بودیم اینو خوب فهمیدم..
یادش به خیر ایوون طلا و کمیل شب جمعه و شب خداحافظی..
به علی
...
مادر مادر چشاتو وا کن
یه بار برا خودت دعا کن
چی میشه بر سر من منت گذاری؟
چرا دیگه امیدی به موندن نداری؟
غم تو دلم میشینه آرزوم همینه نرم از مدینه .. خداحافظی مدینه و ..
به فاطمه
...
وای .. محمود کاش این شعر رو نمی خوندی..
تازه یه کم آروم شده بودم..
غریب کاری به جز جود و کرم نداره
آقام تو مدینه ست ولی حرم نداره..
باالحسن
...
شهید اونیه که سر به بدن نداره
آقام رو زمینه ولی کفن نداره ...
دلم برا حرمت پر می زنه برا حرمت پر می زنه .. سینه برای تو دلبر می زنه..
بالحسین
...
...
...
...
قربون کبوترای حرمت ..
دلم برات تنگه .
( امروز علی گفت میای بریم مشهد بعد از عید فطر؟! یعنی نمیذاری یه روز هم از خواستنم بگذره ؟!)
به موسی بن جعفر
...
...
...
بالحجه...
..
بقیه رو خودمون به دعا اضافه می کنیم ..
به ابالفضله ...
به قاسم..
به علی اصغر..
به علی اکبر..
به زینب..
...
خدایا شکرت...
اللهم ارزقنا زیارت الحسین فی ادنیا و شفاعه فی الآخره ...
یا حسین
پ.ن: همچنان قدر نشناس این شب های قدریم !
- مامان این لباس جدید من کو؟
توی کمد لباساست دیگه ..
- پس چرا اتو نداره؟ چرا اینقدر کثیفه؟
- من چطوری با این بیام مهمونی؟
خودت باید به فکر می بودی..
- اصلا من نمیام اینجوری...
مگه میشه ؟ دعوت مون کردند... خوب نیست اگه نریم
- آخه اینجوری که خیلی بده ..
نگران نباش صاحب خونه نگاه به لباست نمی کنه ..
شاید همونجا یه لباس نو هم به تنت کنه ..
- مگه میشه؟ یعنی چی؟
آره میشه ...
خودش گفته: دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من !
- خوب اینجوری که آدم فقط شرمنده میشه ...
پ.ن: پریشون تر از همیشه دارم برای مهمونی آماده میشم ...
دنیا توی ذهن آدمی زاد می گندد اگر یخچال نداشته باشد... هر آدمی بایستی توی ذهنش یک یخچال هشت فوت فوق ش دوازده فوت داشته باشد تا دنیایش را تر و تازه نگه دارد. دنیا هرچه کوچکتر بهتر ...
آخرش همین دوازده فوت است که گفتم .
اما بدون یخچال می گندد.. گرفتی؟
........
جای اینکه با دختر مردم خارجی حرف بزنی یخچالت رو بزن به برق..
به برق خیالی.. به برق فهم حیات دنیا که لعب است و لهو... به برق بازی... گفتن خندیدن و لذت بردن...
........
ارمیا سرش را به چپ و راست تکان داد که یعنی نمی فهمم ...
- حالی ت می کنم ! مثلا خود ملائکه هم تفریحات دارند! همین امروز ملائکه قه قاه می زدند سر این ضاد تو ... ضاد را که اینجور می پیچاندی یعنی داری سیم برق یخچال را می کشی بیرون! چشمت را که می بندی یعنی داری پایت را می گذاری روی سیم ...
ارمیا انگار چیزی فهمیده باشد . گفت: می دانستم امروز نمازم درست بالا نمی رود.
.........
امروز صورت مثالی نماز تو همان بازی الک دولک لیروی بود... (توضیح اینکه لیروی یک شخصیت آمریکایی که در جایی از داستان بیلیارد بازی می کرد و ارمیا او را می دید)
همان جایی که جوراب به دستش کرد تا چوب روی دستش راحت بلغزد. همان جایی که سرش را خم کرد روی لبه میز تا خوب ببیند. همان جایی که چشمش را بست تا تمرکز کند. همان جایی که آن همه دقت کرد آن همه گیر داد به یک ضربه ... اما... اما عاقبت لیوان آب جو را با ته سیگار بالا انداخت...
اما عاقبت کیف بازی رو نفهمید... گرفتی؟
از کتاب " بیوتن"
نوشته رضا امیرخانی
پ.ن: آدم وقتی حرف حساب میشنوه و در مورد خودش هم صدق می کنه سکوت اختیار می کنه ![]()
یکی از دوستان در چند مطلب قبلی این کامنت رو گذاشته بودند:
" درمورد مناسبتهاي مذهبي كه ميگيد توش هيچ تغيير يا ترقي نيست.مي خواستم بگم مگه توي حادثه كربلا اتفاق جديدي افتاده يا پيامبر ديگهاي پيدا شده يا روز تولد اماما و پيامبر تغيير كرده نكنه قرآن ديگه اي قرار نازل بشهشايد هم ماه نزول از رمضان به صفر رسيده ها ...................................
اين ها همه گذشتن كه تكرار نميشن پس انتظار تغييير و ترقي نداشته باشيد.
شما ميتونيد روز تولدتون رو تغيير بدين يا به پيشرفت برسونيد؟ "
چیزی که شاید دغدغه فکری خیلی ها باشه و احسان بیشتر می دونه که تقریبا موضوع یکی از صحبتامون هم بوده...
حرفی که من می زنم صرفا دقیق نیست و بیشتر دیدگاه شخصی منه و دوست دارم بقیه دوستان هم نظر بدند.
اول اینکه منظور بنده رو از تصمیم برای ننوشتن از مناسبت های مذهبی متوجه نشدید. یه کم روشن تر بگم. شما یه مناسبت خاص رو انتخاب کنید و تصادفی به ۱۰ تا وبلاگ سر بزنید و توی آرشیو اون وبلاگ مطالب مربوط به اون مناسبت برای سال های قبل رو نگاه کنید. به نظرتون خیلی شبیه به هم نیست؟
من اینا رو با یه روز تولد و یا حتی روز مادر که با پیامهای تبریک و مراسمای کلیشه ای میگذره متفاوت می بینم. حتی برای روزی مثل روز مادر یک بچه ۵ ساله یه جور فکر می کنه و یه آدم ۳۰ ساله یه جور دیگه. اینطور نیست؟!
این دلیل بر عوض شدن ماهیت اون نیست بلکه برداشت یه شخص باید با گذر زمان خیلی عمیق تر بشه..
واقعه کربلا عوض نشده اما به نظر شما اگر توی همون چهارچوب عزاداری بمونه می تونه مفید باشه؟
یعنی واقعا حادثه به این با عظمتی رو باید اینجوری دید؟ اگر اینطوری بود به نظرتون میل به جهاد و احقاق حقوق انسان ها میسر بود.؟
ما حتی پیام امام حسین رو هم نفهمیدیم چه برسه به خیلی چیزای دیگه ی دینمون..
نفهمیدیم غدیر چیه .. سکوت امام علی برای چی بود... صلح امام حسن چه توجیهی داشت..
و ...
این حرف شما که گفتید : «اين ها همه گذشتن كه تكرار نميشن پس انتظار تغييير و ترقي نداشته باشيد.» چه تناسبی با این حدیث امام صادق داره که :
«کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا»
ببخشید من فقط خواستم یه کم منظورم روشن تر بشه و از طرفی یه زمینه بحث روی یه موضوعی که شاید پاسخ دادن بهش خیلی برامون سودمند باشه ...
از این به بعد سعی می کنم توی کامنت ها جواب همه رو بدم ... از کامنت مطلب قبل شروع کردم برید و ببینید...
مهستی خانوم قصد من از جواب دادن به کامنتتون در یه پست وبلاگ خدای نکرده ادعای فضل و دانش خاصی نیست فقط چون بحثی بود که برام مهم بود دوست داشتم نظر بقیه رو هم بدونم ...
پ.ن: پدربزرگ به نظرت اگه با همون اسم واقعی خودت بیای و نظر بدی اشکالی داره؟!!!
کسی می گفت:
«داستان ما داستان مردمیه که تو یک کویر خشک و طوفان خیز هستند، به دست هر کدوم از ما گل بنفشه ای دادند همراه یک لیوان آب و گفتند این گل رو در جای خودتون بکارید و این لیوان آب رو بریزید زیرش و تا صبح ازش مراقبت کنید، صبح که باغبون اصلی بیاد دیگه خودش می دونه چیکار کنه...
ما هم کم کم تشنه می شیم و فکر می کنیم که میون این همه آدم اگر ما نیم متری خودمون گل نکاریم چیزی نمی شه..
لیوان آب رو سر می کشیم و گل رو هم پرپر می کنیم و ضمنا جامون رو هم عوض می کنیم که معلوم نشه کجا بودیم ...
صبح باغبون که اومد می بینن تک تک سرها به پایین می افته.. بعد می بینیم بی انصافا همه آدم ها همین فکر و کردند و ...
بعد تک و توک توی این کویر چند تا گل بنفشه دیده میشه که اصلا فرقی هم نمی کنه بود و نبودشون چون کویر همون کویره و تغییری نکرده..
اونوقت دیگه نمی دونیم از خجالت چیکار کنیم ...»

بدجوری تشنه بودم ...
گل پرپر شد..
لیوان آب خالی شد..
و از خجالت ...
ببخش...
پ.ن: کسی = آقای نقویان
حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها:
اگر به آنچه به شما امر مي كنيم عمل مي كني و از آنچه شما را بر حذر مي داريم دوري مي كني ،
از شيعيان ما مي باشي ، و الا هرگز ...
" بحار الانوار جلد 68 "
پ.ن: شرمنده که از تو فقط تاریخ ولادتت را به یاد دارم و آن هم برای اینکه به پدرم بگویم روزت مبارک !
سال ها پیش در اسکاتلند خانواده ای بود.
پدر خانواده از ماه ها قبل تلاش کرده بود تا اقدامات لازم جهت سفر خانواده و اقامت آنها به آمریکا رو فراهم کنه. ماه ها درگیر کارهای گذرنامه و بلیط کشتی بود.
همه خانواده غرق در شادی بودند.
تا اینکه یک هفته قبل از حرکت آنها سگی پای یکی از بچه ها رو گاز می گیره و به علت مبتلا شدن به بیماری هاری اونا در قرنطینه قرار می گیرند و نمی تونن از خونه خارج بشن..
همون خانواده خوشحال چند روز قبل حالا دیگه هیچ اثری از شادی در وجودشون نبود.
پدر و بقیه افراد کلی ناراحت بودند و حتی پسر کوچکشون رو شماتت می کردند و به خدا گله و شکایت.
روز حرکت کشتی رسید. پدر برای بدرقه کشتی به اسکله آمد و با افسوس رفتن کشتی رو نگاه می کرد..
و باز هم برگشت و گله و شکایت رو شروع کرد...
اما..
4 روز بعد خبر رسید که کشتی غول پیکر تایتانیک در اقیانوس غرق شد و ...
آری از قسمت نمی باید گریخت
عین الطاف است ساقی هرچه ریخت
*******
پی نوشت:
+ گاهی ما نسبت به خدا هم خیلی با بی انصافی قضاوت می کنیم . در حالی که اصلا در مقام قضاوت نیستیم... خدایا به من بیاموز که آنچه را تو دیر می خواهی زود نخواهم ...
+ زود برگشتم؟ دیگه دلیلی برای نبودن نداشتم !
دیروز یکی از دوستام رو دیدم که مشکی پوشیده بود..
گفتم شاید برای فاطمیه تنش کرده. گفتم مشکی پوشیدی!
گفت : مادر بزرگم فوت کرده ..
گفتم : خدا رحمتش کنه ..
بعد یه نگاه به حال و روز خودم کردم و ...
چند روز بود که واقعا روم نمیشد مشکی بپوشم، نه از بقیه ها !..
پ.ن: یکی گفت مگه آخر هفته شهادت نیست؟ ... چی بگم؟ فقط می گم کم عزایی نیست، مادر از دست دادیم ...

تا حالا شده حالتون از آدمای دور و برتون و رفتارایی که می کنن به هم بخوره؟
من همچین حالی دارم الان ..
نمی دونم چرا خیلی از آدما به خودشون اجازه میدن هر جوری میخوان پشت آدم حرف بزنن یا رفتار کنن و بعدش هم خیال کنن آدم نفهمه و چیزی حالیش نیست ! ![]()
![]()
![]()
این مسائل واسه من یکی خیلی مهم نیست اما نمی تونم ببینم آدمای دور و برم از این مسئله رنج می برن .. یکی به من بگه اخه چرا کسی که زندگی خودش هنوز درست حسابی نیست در مورد دیگران قضاوت می کنه؟! ..
همیشه حالم به هم می خوره از آدمایی که ادعای دینداریشون میشه و خودشون رو در مقایسه با دیگران بالاتر می دونن (!) اونوقت یه رفتارهای مضحکی می کنن که اون کسی که هیچ ادعایی نداره و شاید اینقدر باد به قب قب محترمش نداده ازشون متنفر میشه ...
بابا جان تو رو خدا اینجوری دینداری نکنید ...
اگر کسی رو به راه نمیارید از راه هم زده نکنید ...
به خدا نه تقصیر آمریکای جنایتکاره نه رژیم غاصب صهیونیستی (!) دین گریزی آدمای دور و برمون رو باید تو رفتار کسانی جستجو کنیم که ادعایی زیاد فهمیدن از دین دارند ولی رفتارهای مسخره ای دارند!...
پ.ن: این نوشته صرفا جهت خالی شدن نویسنده بوده و مخاطب تو این فضاها نیست ! نگردید!
موضوع: خودمونی
۲ روز پیش یه جمع زیادی از دوستان دوره هم جمع بودیم ..
بگذریم که چطور گذشت ..
چند نفری به سنگ اوپن آشپزخونه تکیه داده بودند که یهو سنگ از زیر کنده شد
و همه وسائلایی که روش بود افتاد زمین!
....
دیشب یهو دیدم دوستم رفت سمت قرآن روی همون سنگ و اونو بوسید ..
یه نگاهی کردم بهش با تعجب توی چشمام سوالم رو فهمید..
گفت آخه دو روز پیش وقتی افتاد زمین کسی تحویلش نگرفت ...
گفتم این که چیز تازه ای نیست ..
هر روز قرآن زمین می خوره و ما تحویلش نمی گیریم !
....

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگي ساخته ام
که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند ميشود همه از هم ميپرسند چه کس مرده است؟
چه غفلت بزرگي که مي پنداريم خدا ترا براي مردگان ما نازل کرده است .
قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از يک نسخه عملي به يک افسانه موزه نشين مبدل کرده ام .
يکي ذوق ميکند که ترا بر روي برنج نوشته،يکي ذوق ميکند که ترا فرش کرده ،يکي ذوق ميکند که ترابا طلا نوشته ،يکي به خود ميبالد که ترا در کوچک ترين قطع ممکن منتشر کرده و ... !
آيا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازي کنيم ؟
قرآن ! من شرمنده توام اگر حتي آنان که ترا مي خوانند و ترا مي شنوند ،آنچنان به پايت مي نشينند که خلايق به پاي موسيقي هاي روزمره مي نشينند .
اگر چند آيه از ترا به يک نفس بخوانند مستمعين فرياد ميزنند احسنت ...!
گويي مسابقه نفس است ...
قرآن ! من شرمنده توام اگر به يک فستيوال مبدل شده اي حفظ کردن تو با شماره صفحه ،خواندن تو آز آخر به اول ،يک معرفت است يا يک رکورد گيري؟
اي کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ،حفظ کني ، تا اين چنين ترا اسباب مسابقات هوش نکنند.
خوشا به حال هر کسي که دلش رحلي است براي تو .
آنانکه وقتي ترا مي خوانند چنان حظ مي کنند ،گويي که قرآن همين الان به ايشان نازل شده است.
آنچه ما باقرآن کرده ايم تنها بخشي از اسلام است که به صليب جهالت کشيديم
منبع: ایمیل از یکی از دوستان
موضوع: درد دین

دیشب وقتی سریال یوسف پیامبر رو می دیدیم یه چیزی به فکرم رسید.
وقتی داشت زلیخا رو توی اون پیری نشون می داد یهو یه صحنه برگشت به عقب و جوونی های خودش و یوسف رو نشون داد . به دوستم گفتم ببین زلیخا چی بود چی شد ! اون موقع ها ملت می نشستن که زلیخا رو ببینن ولی الان ! *
دوستم گفت اتفاقا من این روزای زلیخا رو بیشتر دوست دارم !
گفت اینکه عشق یوسف این بلا رو سرش آورده و اینقدر قشنگ عشق بازی می کنه خیلی زیباتره ...

*******
+ زلیخا تموم خدایانی که می پرستید رو شکست تا خدای یوسف رو بپرسته !
یه جایی گفت همیشه برای یوسف گریه می کردم اما اینبار برای تو خدای یوسف گریه می کنم...
آدم اگه قراره عاشق هم بشه اینجوری عاشق بشه ! نه مثل دوست داشتن های ما که خدا رو از ما می گیره ...
+ سال های سال دنبال یوسف می گردیم غافل از اینکه باید از این حصار محله ای که دور خود ساخته ایم ٬ از کنعان وجودمون خارج بشیم و به طرف مصر یوسف بریم! اونوقت می بینیم که عزیز مصر چه استقبالی ازمون خواهد کرد ...
+ اگر پیر و شکسته شدی خجالت نکش... یوسف ما باطن صاف و زلال می خواهد ...
+ یک سال دیگر هم گذشت و نیامد . نمی دانم چرا به هم تبریک می گوییم !
نیامدنش تسلیت ...
+ چرا نمی آید؟!!!!!!!!
شاید ما زلیخا گونه نیستیم ...
* البته این حرف من نبودا ٬ چیزی بود که دور و اطراف خودم می دیدم و البته به شوخی به دوستم گفتم !
******
پ.ن: این مطلب به هیچ عنوان جنبه نقد فیلم را نداشت هر کس متوجه منظور شد که شد دیگه ...
پ.ن۲: همچنان دارم روی موضوع صحبت ها و وبلاگ گروهی فکر می کنم اما...
به قول احسان :
«یه دوره ای ما آدما فقط به مظلومیت و سر بریدن حسین گریه می کردیم و اون کوچه معروف. این خیلی خوبه که الان به چیزای جدیدی فکر می کنیم. خیلی عالیه. این یعنی داریم به اصل نزدیک میشیم. داریم بیشتر می فهمیم. پس مرحله خوبیه، خیلی خوب. اما ایستگاه خوبی نیست. چون شده مثل همون مداحیا. این روزا هر جا می رم همین حرفا رو میشنوم. اینا هم داره واسم تکراری میشه. ماجرا اینه که اینا خوبن ولی بازم اصل نیست. اصل نیست چون تاثیری توی زندگیمون ندارن...»
من نه می خوام که شهادت امام حسن رو تسلیت بگم یا اینکه از غریب بودنش و اینکه چرا اونجوری هنوز چند سال از رحلت پیامبر نگذشته عزیزترین مردم پیش اون رو به اون شکل مورد ظلم قرار دادند ..
اینا مهم نیست ..
این که چی شد اونایی که می گفتند همه صحابه پیامبر عادل هستند و هیچ کس حق توهین به اونا رو نداره با نزدیک ترین صحابه پیامبر این کار رو کردند ! اونایی که حتی یزید رو به نقلی جزو صحابه می دونند و اعتقادشون اینه که هر کس پیامبر رو درک کرده جزو صحابه هست ..
حالا چی شده که نوه پیامبر این چنین مورد ظلم قرار می گیره و به اون شکل تشییع جنازه میشه به کنار...
اینا همه جای خود ..
حالا من می خوام یکی به من بگه اصل چیه ؟!!
پ.ن: پیام تسلیتی که به مناسبت این روزا می بینم یاد این میفتم که روی زبون همه ماها هم هست : خدا رفتگان شما رو هم رحمت کنه !
همین؟...
به تو خبر دادند که پدرت دو روز است که حال خوبی ندارد و از خانه خارج نمی شود!
هیچ کسی هم نتوانسته او را آرام کند .. تو که عزیز ترین او در زمینی به نزدش برو شاید تو بتوانی...
دست پسر کوچکت را گرفتی و دوان دوان به منزل پدر رفتی ..
دلشوره نمی گذاشت حتی فکر کنی که چه چیزی پدر را این گونه آشفته کرده ..
درب را که زدی و صدایش را شنیدی کمی آرام شدی .. گفت : که هستی؟
و تو گفتی : پدر منم .. دخترت ..
گفت: تنهایی؟ گفتی : نه با پسرم آمدم ...
درب را باز کرد و با دیدن تو و فرزندت آن چنان خوشحال شد که انگار دردش را برای لحظه ای فراموش کرد.
نزد پای شما نشست.. و تو گفتی : پدر این چه کاری است که می کنی؟
گفت: مگر تو نمی دانی حسین برای من عزیزترین انسان های روی زمین است؟!
و تو لحظه ای چشم به آینده دوختی و ...
چشمان پیامبر هنوز از شدت گریه سرخ بود و همچون ابر بهار می گریست..
گفتی : پدر جان ، فاطمه به فدایت چه شده ؟
و او گفت: جبرئیل به نزدم آمده بود.
برایم پیغام آورد که ای پیامبر دری از درهای جهنم تنها مخصوص ورود گناهکاران امت توست !
.........
....
.
برای چه کسی گریه می کردی؟
برای همان هایی که در لحظات آخر وقتی خواستی وصیتت را بنویسی گفتند که این مرد هذیان می گوید؟*
یا برای آنهایی که بعد از مرگت لحظه ای را برای به دست آوردن مسند خلافت درنگ نکردند...؟
یا برای آنان که نگذاشتند حسن (ع) پاره تنت را در کنار تو دفن کنند و تابوتش را تیرباران کردند؟
یا برای قاتلان جگر گوشه ات حسین(ع) ...؟
یا برای ...؟
...
...
...
یا برای من که بعد از ۱۴۰۰ سال فقط زمانی تو را به یاد می آورم که توهینی به پیامبر و دینم می شود؟
چرا ؟
...
* اصلا منظورم خلیفه دوم نبودا !!!
پ.ن: دلم برای حرمت تنگ است ...
و البته بیشتر برای غربت بقیع و حرم فرزندانت...
این همه سال محرم اومد و رفت...
چه قدر از ماها حسینی شدیم ؟!
به قول شهید مطهری: یزید مرد، یزید زمانمون رو بشناس!
حسین(ع) رفت، رفت تا من بمونم ، تو بمونی، اسلام بمونه ...
وای اگر من نمانم...
وای اگر تو نمانی و اسلام نماند ...
حسین به همگان ثابت کرد که حقیقت اسلام چرخیدن دور کعبه نیست بلکه طواف به دور صاحب کعبه است...
همان زمان که حج خود را نیمه کاره رها کرد و رفت ...
رفت نه به این خاطر که خودش را به قاتلان خود بسپارد..
بلکه رفت تا شاید روزنه ای کوچکی نور در دل آنها ایجاد کند و از هلاکت نجاتشان دهد.
رفت اما چه سود ؟!
آنقدر سیاهی های دل و روحشان زیاد شده بود که نور را نمی دیدند...
آنهایی که به شکرانه بریدن سر عزیزترین انسان روی زمین روزه گرفته بودند!
آنهایی که اینقدر طمع و تکبر چشمشان را کور کرده بود که تازه روزها پس از عاشورا فهمیدند که چه کسی را به قتل رسانده اند ...
حسین رفت تا پوشالی بودن اسلام یزیدیان را به همگان نشان دهد...
حسین رفت..
رفت تا من بمانم ..
«کل یوم عاشورا» رو به من یاد داد ..
اما من نفهمیدم ..
نفهمیدم که یعنی چی که هر روز عاشوراست... و یعنی چی که همه جا کربلاست...
ثانیه به ثانیه در زندگی من عاشوراست.. عاشورا یعنی نبرد حق علیه باطل!
کربلا قتلگاه نفس ماست...
باید هر روز خود را کشت ... خود و منیت خود را ..
یک روزی خواهیم فهمید که در کدام سپاه شمشیر می زدیم..
اما شاید دیر شود...
امروز که می توانیم به لبیک حسین پاسخ دهیم ..
درد حسین درد زخم ها و تشنگی اش نبود..
درد او نامردی مردم کوفه بود ..
همان ها که گفتند حسین بیا به کوفه ما با توایم...

کاش لبیک ما مثل مردم کوفه نباشد...
دست در دستش نهاد تا با گرمای وجودش انرژی بگیرد
و تسلی خاطر..
چرا که هر کس دست در دست او گذاشت، قلبی آسوده دارد.
گفت و گفت...
و همه شنیدند و شنیدند...
زبان به تایید باز می کردند و سرها را به اشاره تکان دادند...
حرفش که تمام شد.
دستش را بالا برد...
گفت: هر که دست در دستش بگذارد آرامش می یابد.
و در غیر این صورت اگر آرامشی هست، دروغی بیش نیست!
باز هم همه تایید کردند...
عده زیادی آمدند و تبریک گفتند...
نمایندگی خدا در زمین چیز کمی نیست ...
اما در چشم هایشان برق حسادت موج می زد ..
به کنایه تبریک می گفتند و بیعتی می کردند ..
کینه ها از همان روز آغاز شد...
کینه ای که در خانه را آتش زد و دست علی را بست...
کینه ای که سوزاند ..
کینه ای که خوشبو ترین گل یاس زمین را پر پر کرد...
کینه ای که 25 سال علی را سوزاند...
کینه ای که جگر حسن را پاره پاره کرد..
کینه ای که حسین را به کربلا کشاند..
فرزندانش را در جلوی چشمانش قطعه قطعه کرد...
پسران برادرش را... بهترین دوستان و یارانش را...
و از همه بالاتر عباسش را ...
کینه ای که مشک عباس را سوراخ کرد و تمامی آرزوی کودکان را سراب کرد...
کینه ای که عرق شرم بر پیشانی عباس نشاند ...
کینه ای که در قتلگاه بهترین مردمان روی زمین را با هزاران زخم بر تن نقش زمین کرد و زیر سم اسبان و تیر باران سنگ های کوفیان قرار داد...
و هزاران کینه دیگر ...
کینه ای که امروز دل بازمانده علی بر روی زمین را می سوزاند ...
تمام کینه ها از همان روز آغاز شد...
و انگار بدترین گناهان همان کینه بود ..
چه آسان سند بدبختی خود را امضا کردند ...
کاش تبریک گفتن ما با کنایه نباشد
کاش کینه در دل خود راه ندهیم ..
علی جان کمک کن ...
پ.ن: عیدتون مبارک... ببخشید این مطلب هم یهویی اینجوری شد ...
گوش کن...
صداها رو میشنوی؟!
بازار آهنگرها شلوغ شلوغ است..
هر کس به دستش نیزه ای٬ شمشیری٬ خنجری. یا می سازند و یا تیز می کنند ...
حاجی ها وارد عرفات شدند
صدای دعا گوش صحرا را کر کرده و همچنین گوش مردم را !
آنهایی که نمی شنوند صدای صاحب دعا را...
بر بالای دارالعماره کسی را بر دار آویخته اند!
در حالی که هنوز گونه هایش خیس اشک است.
گوش که کنی صدایش می آید:
حسین به کوفه میا !!!
حاجی ها در طوافند٬ به دور خود!
آنان که در این جمع نبودند از قافله جدا شدند
رفتند تا به دور کعبه طواف کنند ...
حسین گفت :
من خارج می شوم ..
در این راه سختی است.. هرکه می آید بسم الله ...
چشم های یک خواهر نگران است
اضطرابش شروع شد..
باز هم همان کابوس همیشگی در صفحه چشمانش مرور شد.
آنها که نامه نوشته بودند منتظرند!
با شمشیر های تیز و برنده... فقط با یک تفاوت:
در مقابل امام ٬ نه در کنارش!
در جایی کسی مشغول نیرنگ است
سه تیر را به گونه ای بهم متصل می کند
که گویا قرار است پهلوانی را از پای در بیاورد!
اینجا همه پهلوانند انگار ... حتی کودک شش ماهه !
حاجی های واقعی آماده اند
برای قربانی کردن خودشان!
منیت و خود خودشان ...
اسماعیل درون را ذبح می کنند ...
و گوشه ای مادری دست به دعا برداشته است
و این چنین زمزمه می کند :
ای اهل کوفه رحمی ...
حسین مادر ندارد ...
و اکنون سال ها از آن روز گذشته است ...
اما صدایی از بازار آهنگرها می آید ...
من در کجایم؟!
بر بالای دارالعماره یا ...
پ.ن: نمی دونم چی شد این کلمه ها کنار هم قرار گرفتند فقط می دونم اینا حرف من نبود!

