تبليغاتX
سفید مثل شب...
داغ کن - کلوب دات کام

 

می خواهی آب شود این کوه یخ. تیشه به دست گرفته ای و بی امان بر این لایه های یخی ضربه می زنی تا بلکه راه عبوری پیدا کنی ، روزنه ای برای رسیدن به دیواره های قلبی که دیگر مدت هاست یخ زده است.

روزگاری این قلب درس سوختن به آتش می داد و اکنون فقط گاه گداری دودی از خاکسترهای آن بلند می شود و آن را هم باد می برد.

یادت نمی رود روزهایی که از شدت حرارت سوختنش را احساس می کردی، اما گذشت .. گذشت و کسی آمد با یک لیوان آب در دستش خندیدی و با خودت گفتی چه خیال خامی که با یک لیوان آب برای خاموش کردن این همه آتش آمده!

آب را به سمت قلبت پاشید حس کردی که چه سرمایی به جانت افتاد . سرمایی که اصلا انتظارش را نداشتی ..

آب ریختن پشت سر مسافر را دیده بودی اما این جورش رو تازه میدی ...

تو که آماده رفتن بودی به سمت قطب شمال پس دیگر لازم نبود که قلبت یخ بزند ، بود؟

جوابی برای سوالت پیدا نمی کنی.. منتظر بودی کسی پشت سرت آب بریزد و یک وداع شیرین را جشن بگیری! اما چه تلخ بود این قصه سفر رفتنت..

آنقدر شوکه شدی که حتی نتوانستی تقلایی کنی و خودت را گرم نگه داری.. نتوانستی حرف بزنی تا بگویی که دوست نداری اینگونه به زباله دان ذهن کسی بیفتی...

دیگر انگار پرت شدی به دل اقیانوس های پوشیده از یخ بی آنکه جامه ای برداری یا حتی شعله ای به همراه بیاوری تا خودت را گرم کنی. از خستگی دیگر چشمانت سویی نداشت و اشک های روی گونه ات کم کم شدند قندیل هایی به زیبایی الماس ...

به خواب رفتی . یک خواب زمستانی.. دلت شروع به یخ زدن کرد و وقتی چشم باز کردی دیگر جز یک تکه یخی چیزی باقی نمانده بود..

حالا روی تپه ای پوشیده از برف نشسته ای و تاریخ را مرور می کنی..

در همین حین می بینی که سوار بر کشتی آرزوهایش از کیلوترها دورتر از قطب میگذرد و از زندگی لذت می برد...

اما نه انگار همین حوالی ست... این را از آب شدن یخ قلبت حس می کنی که به واسطه حضور و گرمای وجود اوست.

لبخندی بر گوشه لبانت نقش می بندد و رو می کنی به آسمان و دست هایت را بالا می بری..- حالتی که تنها یاد او بود و هست که به سراغت می آید- و می گویی مهربانترین خدا هر کجا هست این مسافر تو به سلامت نگهش دا و دل دریایی اش را هیچ گاه گرفتار این طوفان مکن..

گرمایی که آمده بود قندیل چشمانت را ذوب کرد و اشکی روانه شد تا لبخندت کم کم بار سفر از روی لبانت ببندد..

همزمان با دستت روی برف ها نامش را حک می کردی ..

دو قطره اشک می آیند و می شوند نقطه های نام زیبایش ...!

پ.ن:

نوشته شده در 2009/10/8ساعت 10:23 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
 

قاصدک با وزش باد حیران در آسمان می گشت.

و چشمان پسرک مسیر حرکتش را دنبال می کرد

آمد و روی دستش نشست . پسرک گفت: قاصدک چه خبر؟

باد وزید و قاصدک رفت. کمی گذشت و باز برگشت. پسرک دوباره پرسید: چه خبر قاصدک؟

قاصدک باز هم سکوت کرد. این بار دیگر نمی رفت. روبروی پسرک نشسته بود بی آنکه چیزی بگوید.

پسرک گفت: قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست!

قاصدک پرید و رفت...

شاید طاقت گفتن خبر نداشت..

پسرک مسیر حرکتش را دنبال می کرد و در انتظار قاصدکی دیگر ..

همچنان بی خبر بود...

 

پ.ن: اینو روی چکنویس های شبای امتحانم پیدا کردم..

پ.ن۲: من ر از حرف سکوتم خالیم رو به سقوطم

بی تو و آبیه عشقت تشنه ام کویر لوتم ...

 

نوشته شده در 2009/8/4ساعت 16:22 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
 

گفتم: بنواز..
گفت: نواختن بلد نیستم..


گفتم: پس چگونه است  که این گونه با ضرب آهنگ چشمان تو مستانه می رقصم؟

سر پایین انداخت و گفت : ...

{سکوت}

نوشته شده در 2009/7/31ساعت 12:19 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
 

پشت درب خانه نشسته بود و هرچه در می زد کسی در را باز نمی کرد.

شماره اش را گرفت.

{دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است}

امیدوار بود و باورش نمی شد که جوابی نگیرد..

از روی زمین بلند شد و رفت.

باز هم نتونست گلی را که برایش آورده بود به دستش برساندو گذاشت پشت درب و رفت.

آرام آرام دور می شد و زیر لب چیزی زمزمه می کرد.

در پشت در کسی خوشحال شد و برایش دعا کرد..

عطر گل ها فضای قبرستان را پر از بوی یاس کرد...

 

پ.ن: دست و پا شکسته شروع کردم به داستان نویسی...

 

 

نوشته شده در 2009/7/12ساعت 21:45 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام

All Rights Reserved [myblog] .:::. Designed By Barbod Arjmand