
تو اونجا نبودی ،نیومدی
- نمی فهمم باید یه اتفاقی افتاده باشه. متاسفم.
برای من دو سال دیگه مونده کیت ! می تونیم دوباره امتحان کنیم .
-نه الکس خیلی دیر شده امتحان کردیم جواب نداد.
- تسلیم نشو کیت . پس ترغیب چی میشه؟
تو به من گفتی اونها صبر می کنن. دوباره همدیگه رو می بینن. یه فرصت دوباره به دست میارن.
زندگی یه کتاب نیست الکس و می تونه در یک لحظه تموم بشه.
من داشتم با مادرم روبرو فروشگاه دالی غذا می خوردم و مردی درست مقابل من کشته شد. اون توی دست های من مرد.
با خودم فکر کردم : نمیشه تو روز ولنتاین اینطوری تموم بشه.
فکر همه اونایی رو می کردم که اوم رو دوست داشتن . تو خونه منتظرشن.
بعد با خودم فکر کردم: ا
گر اصلا کسی نباشه چی؟
اگر تو همه عمرت رو بگذرونی و کسی منتظرت نباشه چی؟
برای همین رفتم به خانه لب برکه که یه جوابی پیدا کنم و تو رو پیدا کردم و خودم رو محو اونجا کردم.
محو تخیلاتی که توش زمان ثابته..
من باید یاد بگیرم که زندگی که دارم رو بکنم.
لطفا دیگه برای من ننویس
سعی نکن من رو پیدا کنی
بذار که ولت کنم ...

پ.ن: جملاتی بود از فیلم زیبای lake house

می خواهی آب شود این کوه یخ. تیشه به دست گرفته ای و بی امان بر این لایه های یخی ضربه می زنی تا بلکه راه عبوری پیدا کنی ، روزنه ای برای رسیدن به دیواره های قلبی که دیگر مدت هاست یخ زده است.
روزگاری این قلب درس سوختن به آتش می داد و اکنون فقط گاه گداری دودی از خاکسترهای آن بلند می شود و آن را هم باد می برد.
یادت نمی رود روزهایی که از شدت حرارت سوختنش را احساس می کردی، اما گذشت .. گذشت و کسی آمد با یک لیوان آب در دستش خندیدی و با خودت گفتی چه خیال خامی که با یک لیوان آب برای خاموش کردن این همه آتش آمده!
آب را به سمت قلبت پاشید حس کردی که چه سرمایی به جانت افتاد . سرمایی که اصلا انتظارش را نداشتی ..
آب ریختن پشت سر مسافر را دیده بودی اما این جورش رو تازه میدی ...
تو که آماده رفتن بودی به سمت قطب شمال پس دیگر لازم نبود که قلبت یخ بزند ، بود؟
جوابی برای سوالت پیدا نمی کنی.. منتظر بودی کسی پشت سرت آب بریزد و یک وداع شیرین را جشن بگیری! اما چه تلخ بود این قصه سفر رفتنت..
آنقدر شوکه شدی که حتی نتوانستی تقلایی کنی و خودت را گرم نگه داری.. نتوانستی حرف بزنی تا بگویی که دوست نداری اینگونه به زباله دان ذهن کسی بیفتی...
دیگر انگار پرت شدی به دل اقیانوس های پوشیده از یخ بی آنکه جامه ای برداری یا حتی شعله ای به همراه بیاوری تا خودت را گرم کنی. از خستگی دیگر چشمانت سویی نداشت و اشک های روی گونه ات کم کم شدند قندیل هایی به زیبایی الماس ...
به خواب رفتی . یک خواب زمستانی.. دلت شروع به یخ زدن کرد و وقتی چشم باز کردی دیگر جز یک تکه یخی چیزی باقی نمانده بود..
حالا روی تپه ای پوشیده از برف نشسته ای و تاریخ را مرور می کنی..
در همین حین می بینی که سوار بر کشتی آرزوهایش از کیلوترها دورتر از قطب میگذرد و از زندگی لذت می برد...
اما نه انگار همین حوالی ست... این را از آب شدن یخ قلبت حس می کنی که به واسطه حضور و گرمای وجود اوست.
لبخندی بر گوشه لبانت نقش می بندد و رو می کنی به آسمان و دست هایت را بالا می بری..- حالتی که تنها یاد او بود و هست که به سراغت می آید- و می گویی مهربانترین خدا هر کجا هست این مسافر تو به سلامت نگهش دا و دل دریایی اش را هیچ گاه گرفتار این طوفان مکن..
گرمایی که آمده بود قندیل چشمانت را ذوب کرد و اشکی روانه شد تا لبخندت کم کم بار سفر از روی لبانت ببندد..
همزمان با دستت روی برف ها نامش را حک می کردی ..
دو قطره اشک می آیند و می شوند نقطه های نام زیبایش ...!
پ.ن:

آسمون رو که نگاه می کنی می بینی پر شده از ستاره های ریز و درشت.
همونایی که شاید اگر شبهای قبل نگاه می کردی معلوم نبودند. شاید تو دقت نکردی و شاید هم آسمون اینجا به زمین نزدیکتره..
حالا دیگه کارت شده این که هر شب بلند بشی و بیای روی پشت بوم و زیر سقف آسمون ستاره ها رو بشماری.
حالا صد تا کتر یا بیشتر چه فرقی برای تو می کنه؟ باشن یا نباشن...
نبودنشون که وجود آسمون رو نفی نمی کنه گرچه اونا فقط بهونست.
بهونه ای که با ماه حال و هوایی تازه کنی..
ماه... چقدر اسمش آرامش میده. شاید هم یه جور اضطراب. توی تاریکترین شب که چند تا ستاره بیشتر توی آسمون نیست هم حضورش کاملا محسوسه. حتی اون چند روزی که تو تنهایی و خلوت خودش سیر می کنه...
روز که از نیمه میگذره کم کم سر و کله ش پیدا میشه و منتظر می مونه تا وقتی که نوبتش بشه. اونوقت یه راست میاد و می نشینه وسط صفحه آسمون و با اون نگاه غریبش دوباره دیوونت می کنه.
حالا توی همین دیوونگی هات که دیگه از چشم ماه هم پنهون نیست یهو باهات لج می کنه . شاید هم یه جورایی میخواهد امتحانت بکنه و شاید هم ازت خسته شده ..
میره و خبری ازش نمیشه. چند شبی سیل ابرها رو میاره توی آسمون و خودش میره و پشتشون قایم میشه. اونوقت تو می مونی و نگاه های مضطرب چشمات که هر شب تمام آسمون بی ستاره رو رصد می کنند. کم کم آسمون دلت هم پر ابر میشه و خودت می فهمی که انگار یه طوفان توی راهه...
میری یه گوشه و چنگ می زنی به طناب دلت که تا خود آسمون بالا رفته بود. یادت میاد که خودت یه روزی دلت رو گره زدی به این طنابی که دل ماه آویزون بود و حالا توی این هوای ابری و طوفانی دستاویز خوبی شده بود برات تا نکنه که گم و گور بشی...
توی همین گیر و دار خیلی ها اومدن تا طنابت رو پاره کنن. آدمای حسود و از خود راضی می خواستن که گم و گور بشی و شاید دیگه نشونی از ماه نداشته باشی.
هی بریدن و بریدن و تو با تیکه های این طناب که حالا عین دلت پاره پاره شده بود زندگی می کردی و نفس می کشیدی...
همه دلخوشیت به این بود که یکی هست که داره این تلاشت رو می بینه و دلت آروم میشد وقتی فکر می کردی که بعد این همه تلاش یه دنیا زیبایی در انتظارته و همه امیدت این بود که طنابت دوباره گره بخوره به همون طناب اصلی.
بالاتر که میری و ابرها رو رد می کنی به چیزی می بینی که انگار سقف آرزوهات رو روی سرت خراب می کنه.
آره... ماه قیچی به دست پشت ابرها قایم شده بود...

ُهر قدر با خودت کلنجار میری باز هم نمی تونی.
انگار هر ثانیه و هر لحظه تک تک تصاویر وجودش از جلوی چشمات رد میشن و تو هم انگار زل زدی به یک فیلم سینمایی. فیلمی که هیچ سر و تهی نداره ..
چشم که باز می کردی دیدی شدی یه بازیگر از همین فیلم که نقش اولش هم مقابلت داره بازی می کنه. بازی که بلد نبودی پس فقط زندگی می کردی نه بازی.
اما انگار نه ، نباید فراموش می کردی که برای بازی کردن توی یه فیلم همونجور که از اسمش معلومه باید بازی کرد نه زندگی!
شاید به همین خاطر بود که در عرض گذشتن چند تا پلان فهمیدی که انگار تو واسه اینجور فیلم ها بازیگر بشو نیستی . که اگه بودی تا حالا دو سه تا فیلم بی نمک توی کارنامت نبود..
روزها و ماهها گذشت و تو عین یه تماشاگر فقط محو بازی نقش اول فیلم بودی دوست داشتی می نشستی یه گوشه و با کمال دقت و آرامش دل می دادی به بازی کردن نقش اول این فیلم گرچه از کات گفتن های مکرر کارگردان فیلم مشخص بود که تو در حال ایفای نقش خودت هم تمام حواست به بازی نقش اول بوده نه بازی خودت که البته خودت!
خواه نا خواه افتادی وسط این داستان. فیلم حسابی بین مردم محبوب شد. همه میومدن فیلم سینمایی ببینن تا سرگرم بشن غافل از اینکه تو بازی می کردی تا دلگرم بشی.. حالا بگذریم که شدی دلسوخته...
هر کسی اومد و دید و گاهی دو قطره اشک ریخت و رفت.
حالا فقط تویی که سال های سال بیننده این فیلم هستی . فیلمی که شاید خیلی ها فراموشش کردند حتی بازیگر نقش اولش !
پ.ن: عجب فروشی کرد این فیلم. گرچه به ما که چیزی نرسید...
قاصدک با وزش باد حیران در آسمان می گشت.
و چشمان پسرک مسیر حرکتش را دنبال می کرد
آمد و روی دستش نشست . پسرک گفت: قاصدک چه خبر؟
باد وزید و قاصدک رفت. کمی گذشت و باز برگشت. پسرک دوباره پرسید: چه خبر قاصدک؟
قاصدک باز هم سکوت کرد. این بار دیگر نمی رفت. روبروی پسرک نشسته بود بی آنکه چیزی بگوید.
پسرک گفت: قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست!
قاصدک پرید و رفت...
شاید طاقت گفتن خبر نداشت..
پسرک مسیر حرکتش را دنبال می کرد و در انتظار قاصدکی دیگر ..
همچنان بی خبر بود...

پ.ن: اینو روی چکنویس های شبای امتحانم پیدا کردم..
پ.ن۲: من ر از حرف سکوتم خالیم رو به سقوطم
بی تو و آبیه عشقت تشنه ام کویر لوتم ...
«با شما هستم!با شما عوضی ها که عینهو کرم دارید تو هم می لولید.چی خیال کرده ید؟
همه تون ، از وزیر و وکیل گرفته تا سوپور و آشپز و پرفسور ، آخرش می شید دو عدد.
خیلی که هنر کنید ، خیلی که خبر مرگتون به خودتون برسید فاصله ی دو عددتون می شه صد.
صدام رو می شنفید؟می شید یه پیرمرد آب زیپوی عوضی بوگندو.کافیه دور تند نیگاش کنید .
همین که دور تند نیگاش کردید می فهمید چه گندی زدید.می فهمید چه چیز هجو و مزرخرفی درست کرده ید.حالا با این عجله کدوم جهنمی قراره برید؟قراره چه غلطی بکنید که دیگرون نکرده ند؟...
از یه طرف تا چشاتون به هم افتاد اولین کاری که می کنید ، یعنی آسون ترین کاری که می کنید ، اینه که عاشق همدیگه می شید.لعنت به شما و کاراتون که هیشکی ازش سر در نمی آره.
عاشق می شید و بعد عروسی می کنید و بعد بچه دار می شید و بعد حال تون از هم به هم می خوره و طلاق می گیرید.گاهی هم طلاق نگرفته باز عاشق یکی دیگه می شید.لعنت به همتون.لعنت به همتون که حتی مث مرغابی ها هم نمی تونید فقط با یکی باشید...
دنبال چی می گردید؟آهای عوضی ها!با شما هستم!صدام رو می شنفید؟ گوش کن ببین چی دارم میگم!همه ش هفتاد،هشتاد سال.یعنی اگه شانس بیارید،اگه خیلی زودتر ریق رحمت رو سر نکشید،خیلی که توی این خراب شده باشید هفتاد،هشتاد سال بیشتر نیستید.لامسبا اگه هفتصد سال می موندید چی کار می کردید؟
گمونم خون هم رو تو شیشه می کردید.گرچه همین حالاش هم می کنید.یعنی غلطی هست که نکرده باشید؟به شرفم قسم هر کاری خواستید کردید و اگه نکرده ید لابد نتوسته ید بکنید.مطمئنم از سر دل سوزی و این جور چیزها نبوده که نکرده ید.حکما عرضه ش رو نداشته ید.دنبال چی می گردید؟آهای عوضی ها!با شما هستم!با شما که هر کدومتون فکر می کنید دهن آسمون باز شده و تنها شما از توش پایین افتاده ید.اگه تا حالا کسی به تون نگفته من می گم که هیچ آشغالی نیستید.»
"استخوان خوک و دستان جذامی"
+ خیلی این تیکه کتاب مصطفی مستور رو دوست دارم و ذهنم رو مشغول کرده ...
+ این مدتی که نبودم حتی تلوزیون هم ندیدم چه برسه به نت! البته به لطف ایرانسل کامنت ها رو می تونستم بخونم اما شرمنده دیگه درگیر امتحانا بودم ...
سال ها پیش در اسکاتلند خانواده ای بود.
پدر خانواده از ماه ها قبل تلاش کرده بود تا اقدامات لازم جهت سفر خانواده و اقامت آنها به آمریکا رو فراهم کنه. ماه ها درگیر کارهای گذرنامه و بلیط کشتی بود.
همه خانواده غرق در شادی بودند.
تا اینکه یک هفته قبل از حرکت آنها سگی پای یکی از بچه ها رو گاز می گیره و به علت مبتلا شدن به بیماری هاری اونا در قرنطینه قرار می گیرند و نمی تونن از خونه خارج بشن..
همون خانواده خوشحال چند روز قبل حالا دیگه هیچ اثری از شادی در وجودشون نبود.
پدر و بقیه افراد کلی ناراحت بودند و حتی پسر کوچکشون رو شماتت می کردند و به خدا گله و شکایت.
روز حرکت کشتی رسید. پدر برای بدرقه کشتی به اسکله آمد و با افسوس رفتن کشتی رو نگاه می کرد..
و باز هم برگشت و گله و شکایت رو شروع کرد...
اما..
4 روز بعد خبر رسید که کشتی غول پیکر تایتانیک در اقیانوس غرق شد و ...
آری از قسمت نمی باید گریخت
عین الطاف است ساقی هرچه ریخت
*******
پی نوشت:
+ گاهی ما نسبت به خدا هم خیلی با بی انصافی قضاوت می کنیم . در حالی که اصلا در مقام قضاوت نیستیم... خدایا به من بیاموز که آنچه را تو دیر می خواهی زود نخواهم ...
+ زود برگشتم؟ دیگه دلیلی برای نبودن نداشتم !
هر وقت تمام غم های عالم بر دلم لانه می کرد و زیر فشار دلتنگی ها بودم ، به خانه می آمدم.
کافی بود تنها یک لحظه تماشایت کنم ..
مگر دیگر غمی هم می ماند؟!
فاطمه، فاطمه
دیگر کجا ببرم این کوله بار غصه را؟
ای کاش اینقدر بی تاب رفتن نبودی..
ای کاش تنها دعایت برای خودت این نبود: «اللهم عجل وفاتی»
پس من چی؟
بی تو چه کنم در شهری که جواب سلام هم نمی شنوم؟
بی تو با این فرزندان بی تاب چه کنم؟
فاطمه ...
دست دعا دارم و امیدی از این دست به سینه..
یک شب دیگر هم در کنارم بمان..
بمان ..
نه ..
برو..
برو که من اینگونه پر پر زدنت را نبینم..
چگونه تاب بیاورم که تو را در این حال ببینم؟
خوب دعایی می کنی..
اما برای من هم دعا کن..
من که بعد از تو روزگاری جز غم و درد ندارم..
دعا کن فاطمه ..
دعا کن خدا بعد از تو علی را نیز ببرد..
پ.ن: علی جان شرمنده اگر نتوانستم حرف دلت را خوب بزنم ...
بعد از پینوشت: پدر یکی از دوستام دیشب به رحمت خدا رفت.. براش یه حمد بخونید...

خیلی حرف ها را من فقط از بوی یاس شنیده ام .
گل یاس بو ندارد .
آنچه از او می تراود ،
خاطره های معطر ،
خیال های لطیف و پنهانی و پاک و خوب شاعری است .
شاعری که هیچ کس او را نمی شناسد .
شاعری که خود را هم اکنون ،
در عمق متروک محرابی مخفی کرده است .
بوی یاس می آید ...
دکتر شریعتی
پ.ن: بدجوری بوی یاس میاد...
پيش از اينها فكر ميكردم خدا
خانه اي دارد ميان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس وخشتي از طلا
پايه هاي برجش از عاج وبلور
بر سر تختي نشسته با غرور
ماه برق كوچكي از تاج او
هر ستاره پولكي از تاج او
اطلس پيراهن او آسمان
نقش روي دامن او كهكشان
رعد و برق شب صداي خنده اش
سيل و طوفان نعره توفنده اش
دكمه پيراهن او آفتاب
برق تيغ و خنجر او ماهتاب
هيچكس از جاي او آگاه نيست
هيچكس را در حضورش راه نيست
پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي رحم بود و خشمگين
خانه اش در آسمان دور از زمين
بود اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده وزيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيچ معنايي نداشت
هر چه مي پرسيدم از خود از خدا
از زمين، از آسمان،از ابرها
زود مي گفتند اين كار خداست
پرس و جو از كار او كاري خطاست
آب اگر خوردي ، عذابش آتش است
هر چه مي پرسي ،جوابش آتش است
تا ببندي چشم ، كورت مي كند
تا شدي نزديك ،دورت مي كند
كج گشودي دست، سنگت مي كند
كج نهادي پاي، لنگت مي كند
تا خطا كردي عذابت مي كند
در ميان آتش آبت مي كند
با همين قصه دلم مشغول بود
خوابهايم پر ز ديو و غول بود
نيت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي كردم همه از ترس بود
مثل از بر كردن يك درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه
مثل صرف فعل ماضي سخت بود
مثل تكليف رياضي سخت بود
تا كه يكشب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر
در ميان راه در يك روستا
خانه اي ديديم خوب و آشنا
زود پرسيدم پدر اينجا كجاست
گفت اينجا خانه خوب خداست!
گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند
گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند
با وضويي دست ورويي تازه كرد
با دل خود گفتگويي تازه كرد
گفتمش پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست اينجا در زمين؟
گفت آري خانه او بي رياست
فرش هايش از گليم و بورياست
مهربان وساده وبي كينه است
مثل نوري در دل آيينه است
مي توان با اين خدا پرواز كرد
سفره دل را برايش باز كرد
مي شود درباره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران حرف زد
با دو قطره از هزاران حرف زد
مي توان با او صميمي حرف زد
مثل ياران قديمي حرف زد
ميتوان مثل علف ها حرف زد
با زبان بي الفبا حرف زد
ميتوان درباره هر چيز گفت
مي شود شعري خيال انگيز گفت....
تازه فهميدم خدايم اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست
دوستي از من به من نزديك تر
از رگ گردن به من نزديك تر...
زنده یاد قیصر امین پور
پ.ن: دوست ندارم که مطالب کپی بذارم اما این هم قشنگ بود هم اینکه خودم فکرم واسه نوشتن کار نمیکنه ... خیلی خسته ام ... دعام کنین.. شاید اینبار که بیام کلی حرف بزنم ! شاید!
دست در دستش نهاد تا با گرمای وجودش انرژی بگیرد
و تسلی خاطر..
چرا که هر کس دست در دست او گذاشت، قلبی آسوده دارد.
گفت و گفت...
و همه شنیدند و شنیدند...
زبان به تایید باز می کردند و سرها را به اشاره تکان دادند...
حرفش که تمام شد.
دستش را بالا برد...
گفت: هر که دست در دستش بگذارد آرامش می یابد.
و در غیر این صورت اگر آرامشی هست، دروغی بیش نیست!
باز هم همه تایید کردند...
عده زیادی آمدند و تبریک گفتند...
نمایندگی خدا در زمین چیز کمی نیست ...
اما در چشم هایشان برق حسادت موج می زد ..
به کنایه تبریک می گفتند و بیعتی می کردند ..
کینه ها از همان روز آغاز شد...
کینه ای که در خانه را آتش زد و دست علی را بست...
کینه ای که سوزاند ..
کینه ای که خوشبو ترین گل یاس زمین را پر پر کرد...
کینه ای که 25 سال علی را سوزاند...
کینه ای که جگر حسن را پاره پاره کرد..
کینه ای که حسین را به کربلا کشاند..
فرزندانش را در جلوی چشمانش قطعه قطعه کرد...
پسران برادرش را... بهترین دوستان و یارانش را...
و از همه بالاتر عباسش را ...
کینه ای که مشک عباس را سوراخ کرد و تمامی آرزوی کودکان را سراب کرد...
کینه ای که عرق شرم بر پیشانی عباس نشاند ...
کینه ای که در قتلگاه بهترین مردمان روی زمین را با هزاران زخم بر تن نقش زمین کرد و زیر سم اسبان و تیر باران سنگ های کوفیان قرار داد...
و هزاران کینه دیگر ...
کینه ای که امروز دل بازمانده علی بر روی زمین را می سوزاند ...
تمام کینه ها از همان روز آغاز شد...
و انگار بدترین گناهان همان کینه بود ..
چه آسان سند بدبختی خود را امضا کردند ...
کاش تبریک گفتن ما با کنایه نباشد
کاش کینه در دل خود راه ندهیم ..
علی جان کمک کن ...
پ.ن: عیدتون مبارک... ببخشید این مطلب هم یهویی اینجوری شد ...
من آن خاكم كه عاشق میشود …
سر تا پای خودم را كه خلاصه میكنم ،
میشوم قد یك كف دست خاك
كه ممكن بود یك تكه آجر باشد توی دیوار یك خانه ،
یا یك قلوه سنگ روی شانه یك كوه ،
یا مشتی سنگریزه ، ته ته اقیانوس ؛
یا حتی خاك یك گلدان باشد؛ خاك همین گلدان پشت پنجره.
یك كف دست خاك ممكن است هیچ وقت ، هیچ اسمی نداشته باشد
و تا همیشه ، خاك باقی بماند، فقط خاك .
اما حالا یك كف دست خاك وجود دارد كه خدا به او اجازه داده
نفس بكشد، ببیند، بشنود، بفهمد،
جان داشته باشد ...
یك مشت خاك كه اجازه دارد عاشق بشود ،
انتخاب كند ، عوض بشود ، تغییر كند .
وای، خدای بزرگ!
من چقدر خوشبختم . من همان خاك انتخاب شده هستم .
همان خاكی كه با بقیه خاكها فرق میكند .
من آن خاكی هستم كه توی دستهای خدا ورزیده شدهام
و خدا از نفسش در آن دمیده .
من آن خاك قیمتیام.
حالا میفهمم چرا فرشتهها آنقدر حسودی شان شد .
اما اگر این خاك ، این خاك برگزیده، خاكی كه اسم دارد،
قشنگترین اسم دنیا را، خاكی كه نور چشمی و عزیز دُردانه خداست.
اگر نتواند تغییر كند، اگر عوض نشود، اگر انتخاب نكند،
اگر همین طور خاك باقی بماند،
اگر آن آخر كه قرار است برگردد و خود جدیدش را تحویل خدا بدهد،
سرش را بیندازد پایین و بگوید: یا لَیتَنی كُنت تُراباً.
بگوید: ای كاش خاك بودم...
این وحشتناكترین جملهای است كه یك آدم میتواند بگوید.
یعنی این كه حتی نتوانسته خاك باشد، چه برسد به آدم !
یعنی این كه ...
خدایا دستمان را بگیر و نیاور آن روزی را كه هیچ آدمی چنین بگوید.
(آمین)
پ.ن: این رو یکی از دوستان برام ایمیل زده بود خیلی قشنگ بود گذاشتم اینجا ...
پ.ن۲: بازم به خاطر تاخیرم شرمنده ام ...
سلام و سپاس مخصوص اوست که بی چشمداشت مهربان است
و سلام به تو که مسافر او در زمینی...
پا در مسیری پرپیچ و خم گذاشتی
ماه و خورشید روشنی بخش راهت هستند و ستارگان نویدبخش امید به فردایی درخشان.
ببین ! ببین کوله پشتی ات پر شده از مهربانی صداقت یک رنگی و همه خوبی های دیگر...
هرچه برای طی این مسیر نیاز داری از روز اول همراه توست کافی است ایمان بیاوری...
اکنون تو مسافر راه فردایی..
و فردا روز امید است...
آهای مسافر !
مراقب کوله پشتی ات باش ...


داشت لباسش رو تنش می کرد..
موهاش رو گرفته بود توی دستش و با ظرافت خاصی شا نه رو لا به لاش می کشید..
کوله پشتی اش رو آورد و چیزایی که براش آماده کرده بود رو توش گذاشت. خیلی با دقت و بدون این که چیزی از قلم بیفته. دلش نمیومد اما خوب باید باهاش خداحافظی می کرد.
می دونست یه روز دیگه و یه جای دیگه باز هم همدیگه رو می بینن. اما نمی دونست که به همین صورت که اون رو صحیح و سالم و پاک امانت میداد باز هم همونجور او را خواهد دید یا خیر...
لحظه خداحافظی رسید.
امانتی اش رو به یه سفر دور فرستاد... امیدوار بود که او کمبودی پیدا نکنه چرا که با یه کوله پشتی پر از نیازهای ضروریش اونو به سفر میفرستاد.
نشست و قدم هایی رو که کم کم داشت دور می شد شمرد.
تا چند وقتی مسافر به یادش بود و براش نامه می نوشت اما الان مدتهاست که خبری ازش نیست.
کوله پشتی اش را در میانه راه جا گذاشته و با ظاهری نا مرتب در کوچه پس کوچه های بی قراری دنبال مامنی برای آرامش می گرده. در حالی که نمی دونه کسی هم هست که چشم به راه اوست...
آی مسافر یادت هست روزی که از بهشت بیرون اومدی؟
یادته چقدر پاک بودی؟ کوله پشتی ات کو ؟ همون کوله پشتی که پر بود از عقل، منطق، صداقت، یک رنگی، هربونی، بی ریایی و ...
می دونی همه این سال ها چه کسی منتظر توست ؟
همان کسی که بعد از رفتنت پشت سرت آب ریخت ...
آبی که از چشمانش سرچشمه می گرفت ...
برگرد...
منتظر توست ...
پ.ن: صداش رو میشنوی که میگه :
کاش ای مسافر اندکی بیشتر می ماندی...
می دونم می بینمت یه روز دوباره
توی دنیایی که آدمک نداره ...

دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی
دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم ، آرام برایت بگویم و بگریم ، در آن
لحظات شانه های تو کجا بود ؟
گفت: عزیز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی . من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم
گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟
گفت : عزیزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند ،اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود .
گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی ؟
گفت : بارها صدایت کردم ، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی ، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیز از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید
گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟
گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، بارها گل برایت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برایم بگویی آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی
گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی ؟
گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم ، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر ، من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفایت می دادم .
گفتم : مهربانترین خدا ، دوست دارمت
گفت : عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت...
منبع: یه کامنت
پ.ن: از مطلب کپی کردن خوشم نمیاد اما اینو یه دوست عزیز قبل رفتنم به حج کامنت گذاشته بود قشنگ بود مناسب این روزا هم هست ...
پ.ن۲:
صدای بال و پر کبوتر میاد
انگار داری پر میگیری...
منو هم دعا کن...
سبحانک یا لا اله الا انت الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب
نگاه اول
زيبا سلام.
زيبا يك روز ديگر يك ساعت ديگر و يك لحظه ديگر را به من بخشيدي براي زنده ماندن براي از تو گفتن و براي از تو شنيدن . ممنونم
گوش كن ...
صداي زمين را مي شنوي ؟ چگونه تسبيح خدا مي گيد ...
«خدا بزرگتر از توصيف انبياست
خدا تو جوونه انجيره
خدا تو چشم پروانه است ..
وقتي از روزنه پيله اولين نگاهش به زمين مي افته »
پروانه ...
كاش من پروانه بودم .
كاش خدا در چشم من هم بود..
كاش مي پريدم ..
خسته ام از اين خزيدن بيهوده ..
نگاه دوم
براي پروانه شدن بايد مرد و زنده شد.. بايد عادت كرم خاكي بودن رو كنار گذاشت .. بايد ريسك كرد.
كرم خاكي هم پرواز رو دوست داره اما توي نظر اون آسمون خيلي كوچيكه.
به اندازه اي كه با بالا رفتن از يه درخت خودش رو تو آسمون حس مي كنه ..
اون نمي دونه كه هر كرم بالقوه استعداد پروانه شدن داره .
اون نمي دونه كه آسمون بزرگتر از گستره ديد يه كرم خاكيه ..
اون فقط طبق عادت مشغول خوردن برگ هاست و بالا رفتن از درختي كه شايد اون رو پيش خودش يه نردبون براي رسيدن به آسمون تصور مي كنه .
نگاه سوم
براي اين كه قدرت پرواز پيدا كني بايد از خيلي چيزا دل بكني
بايد چند وقتي عادت روزانه ات رو عوض كني. بايد خودت رو جدا كني از جمعيتي كه مانع رسيدنت به آسمون ميشن.
اونها تنها كارشون خزيدنه .. نمي دونن كه در درونشون يه پروانه آروم گرفته ..
همون پروانه اي كه با گذر زمان اميدي به دنيا اومدن نداره..
براي اين كه بتني پرواز كني بايد دور خودت پيله ببافي
دور بشي از خيلي چيزها .. تلاش كني .. تو مي توني پروانه بشي اگر بخواي !
بايد توي پيله به آب و آتيش بزني تا بتوني بال پرواز پيدا كني
اين معجزه نيست.. قدرت دروني ماست.
اما انگار پروانه شدن را دوست نداريم وگرنه...

نگاه چهارم
اينجا نقطه صفر پروانه شدن است
برگ هاي توت ما را فريب دادن .. ما تمام اين سال ها فقط پيله تنيديم .
واي اگر پيله ها ما را خفه كند.
واي اگر تا ابد كرم بمانيم .
گوش كن .. صداش رو مي شنوي ؟
- پروانه كجا بودي ؟ تو قرار بود از اول فقط دور اين بام بگردي .. چرا اينقدر دير آمدي؟
واي اگر فصل پروانه شدن ما نرسد ..
واي اگر تا ابد كرم بمانيم ...
اينجا نقطه صفر پروانه شدن است. كسي از بيرون كمك مي كنئ تا تو رها شوي ..
پ.ن: این رو به سفارش یکی از دوستان به عنوان پلاتو نوشتم برای یه برنامه به نظرتون چطوره؟ البته چند تا از تیکه هاش هم از خودم نیست ...
یه پیشنهاد: دوستانی که تهران هستند مراسم سخنرانی آقای پناهیان و مناجات در مسجد دانشگاه هر روز ساعت ۶ بعد از ظهر تا افطار برقراره به نظر من که مفیده .. افطاری هم میدن .. اگر تونستید برید...

همه مداد رنگی ها مشغول بودند بجز مداد سفید.
هیچ کسی به او کار نمیداد.
همه می گفتند: تو به هیچ دردی نمی خوری.
یک شب که مداد رنگی ها توی سیاهی کاغذ گم شده بودند مداد سفید تا صبح کار کرد .
ماه کشید. مهتاب کشید و آنقدر ستاره کشید که کوچک و کوچک تر شد .
صبح نوی جعبه مداد رنگی جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد...
پ.ن: این مطلبم رو به پیشنهاد یکی از دوستان زدم تو وبلاگ و از خودم نیست ..
امیدوارم یه روزی منم مثل اون مداد سفیده بشم ..
هنوز منتظرم که بیاد و بخونه ...
مطلب بعدی خداحافظیه .. از دستش ندید !
سال های دور در دهکده ای قدیمی مردی همراه با خانواده اش زندگی می کرد. پس از طی چند سال و قدیمی شدن خانه چوبی شان مرد تصمیم گرفت تا خانه را خراب کند و خانه ای دیگر به جای آن بسازد . خانه را خراب کردند . در هنگام جمع آوری چوبها مرد دید که مارمولکی بوسیله یکی از میخ ها به قطعه چوبی دوخته شده بود و جالب این که مارمولک پس از طی این همه سال زنده مانده بود . خوب که دقت کرد فهمید که در تمامی این سال ها یک مارمولک دیگر برای او غذا می برده و از او مراقبت می کرده است .

پ.ن: داشتن یک دوست و همراه خوب می تونه کمک خوبی برای یه نفر باشه که شاید حتی امیدی به زنده بودن هم نداره !
--> آرشیو مطالب با همین موضوع ( داستانی)
چه زیباست که حس کنی
کسی منتظر شنیدن حرفهایت است
و دستی آماده برای یاری دستانت
و چه تلخ ...
که این احساس را از خود بگیری!...
خودم
داستانك :
روزي مردي خواب عجيبي ديد. ديد كه پيش فرشته هاست و به كا رهاي آن ها نگاه مي كند هنگام ورود دسته بزرگي از فر شتگان را ديد كه سخت مشغول كارند وتند تند نامه ها يي را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند با ز مي كنند وآنها را داخل جعبه مي گذارند مرد از فرشته پرسيد چه كار مي كنيد فرشته در حالي كه داشت نامهاي را باز مي كرد گفت اين جا بخش در يافت است وما دعا ها وتقا ضا هاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم ..
مرد كمي جلو تر رفت باز تعدادي از فرشتگان را ديد كه كاغذ هايي را داخل پاكت مي گذارند وان ها را توسط پيك هايي به زمين مي فر ستند مرد پرسيد شما چه كار مي كنيد يكي از فر شتگان با عجله گفت اين جا بخش ارسال است ما الطاف و رحمت هاي خداوند را براي بندگان به زمين مي فرستيم...
مرد كمي جلو تر رفت ديد يك فرشته را كه بيكار نشسته است مرد با تعجب پرسيد شما چرا بيكاريد؟ فرشته جواب داد اين جا بخش تصد يق جواب است مردمي كه دعاها يشان مستجاب شده بايد جواب بفر ستند ولي فقط عده بسيار كمي جواب مي دهند مرد از فرشته پرسيد مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند ؟
فرشته پاسخ داد بسيار ساده فقط كافيست بگويند:
خدا را شكر خدايا مرا به خاطر همه ناشكري ها ببخش
خدايا براي همه چيز شكرت![]()
![]()


براي يه نويسنده خيلي مهمه كه داستانش رو چطور تموم كه حتي مهم تر از شروع شدن اون .
نويسنده ماجرا اين دو نفر هم چون نويسنده ماهري بود (!) انگار خوب پاياني براي اين داستان انتخاب كرد كه ...
اونا تو سكانس قبلي فهميدن كه ديگه اون آدم قبلي نيستن و حالا ديگه بايد طور ديگه اي به ماجرا نگاه كنن. فكر اين كه حالا بزرگتر شدن و بايد تصميم بزرگي بگيرن خيلي اذيتشون مي كرد.
از طرفي هم دوست داشتن پايان خوبي براي داستانشون بازي كنن كه خودشون دو نفر كه مهمترين بيننده هاي داستان هستند و بقسه كه شنونده اون هستن ازش لذت ببرن ...
هميشه آرزو داشتن كه به اينجا كه رسيدن كاري كنن كه با بقيه فرق داشته باشه . اونا نمي خواستن كه با پايان بد روي همه خاطرات خوب گذشته خط قرمزي بكشن. براي همين فكر كردن و فكر كردن و ...
حالا تازه فهميدن كه به خيلي چيزايي كه بايد دقت مي كردن توجه نكردن و حالا دارن تاوان اون بي توجهي ها رو هم پس مي دن.
انگار دست روزگار داشت سند جداييشون رو به دست خودشون امضا مي كرد ،همون دستي كه سند دوستيشون رو براي امضا جلوشون گذاشت ...
فكر نمي كردن كه به اين راحتي ماجراي اونا هم به يه داستان تبديل بشه اما شد...
ديگه فرصتي براي موندن نداشتن . رفتن تا شايد ثابت كنن كه هميشه براي اثبات دوست داشتن نبايد بموني !
گاهي براي اين كه ثابت كني طرفت رو دوست داري بايد بري ...
گاهي براي ماندن بايد رفت...
پایان...
*******
پنجه درافکنده ایم با دستهایمان
به جای رها شدن
سنگین سنگین بر دوش می کشیم
بار دیگران را
به جای همراهی کردنشان!
عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب
در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه...
احمد شاملو
*******
پی نوشت :
+ نمی دونم برداشت کلی شما چی بود از این به اصطلاح داستان ! اما فقط دوست داشتم چیزی که خیلی الان داره دور و بر ما اتفاق میفته رو بیان کنم ...
+ این روزا همش دارم به چیزایی فکر می کنم که با زحمت بدست آورده بودم و حالا دارم از دست میدم..
+ خنده بر لب ميزنم تا كس نداند راز من
ورنه اين دنيا كه ما ديديم خنديدن نداشت![]()

