هر نکتهای که گفتم در وصف آن شمایل
هر کو شنید گفتا لله در قائل
تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول
آخر بسوخت جانم در کسب این فضایل
حلاج بر سر دار این نکته خوش سراید
از شافعی نپرسند امثال این مسائل
گفتم که کی ببخشی بر جان ناتوانم
گفت آن زمان که نبود جان در میانه حائل
دل دادهام به یاری شوخی کشی نگاری
مرضیه السجایا محموده الخصائل
در عین گوشه گیری بودم چو چشم مستت
و اکنون شدم به مستان چون ابروی تو مایل
از آب دیده صد ره طوفان نوح دیدم
و از لوح سینه نقشت هرگز نگشت زایل
ای دوست دست حافظ تعویذ چشم زخم است
یا رب ببینم آن را در گردنت حمایل
پ.ن: به تو مدیونم و دینم رو ادا می کنم ...
استاد گفت بخوان..
می خواندم... دستانم می لرزید...
تمام شد...
چقدر سردم بود ...
سلسله موی دوست حلقه دام بلاست
هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست
گر بزنندم به تیغ در نظرش بیدریغ
دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست
گر برود جان ما در طلب وصل دوست
حیف نباشد که دوست دوستر از جان ماست
دعوی عشاق را شرع نخواهد بیان
گونه زردش دلیل ناله زارش گواست
مایه پرهیزگار قوت صبرست و عقل
عقل گرفتار عشق صبر زبون هواست
دلشده پای بند گردن جان در کمند
زهره گفتار نه کاین چه سبب وان چراست
مالک ملک وجود حاکم رد و قبول
هر چه کند جور نیست ور تو بنالی جفاست
تیغ برآر از نیام زهر برافکن به جام
کز قبل ما قبول وز طرف ما رضاست
گر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهر
حکم تو بر من روان زجر تو بر من رواست
هر که به جور رقیب یا به جفای حبیب
عهد فرامش کند مدعی بیوفاست
سعدی از اخلاق دوست هر چه برآید نکوست
گو همه دشنام گو کز لب شیرین دعاست
پ.ن: کاظمین یادت به خیر.. امام جواد ...
نمی دونم چی شد..
گاهی تصمیم می گیری و واسه خودت برنامه میریزی که فلان کار رو می کنم
اما غافل از اینکه فقط به خواستن تو نیست.. لااقل توی این جور موارد..
نمی دونم..
قراری که داشتم اگه عملی میشد الان باید توی راه مشهد می بودم..
مثل همون سفری که تیرماه تنها رفتم و برگشتم ..
شاید توی نیت ام شیشه خورده بوده !
شاید هم چیز دیگه ای...
با این حال خدایا شکرت ...
پ.ن: چهارشنبه روز مخصوص زیارتی امام رضاست.. اونایی که زیارت نصیبشون نشد زیارت از راه دور یادشون نره...
گاه سکوت یک دوست معجزه می کند
وتو می آموزی که همیشه,بودن در فریاد نیست...
پ.ن: اینو یه جا دیدم خیلی خوشم اومد...
پ.ن ۲: دیگه فریاد نمی زنم.. آرام آرام با عشق زندگی می کنم...
در حال جمع و جور کردن تخته پاره های قایقی هستم که در طوفان قبلی هیچ اثری از آن نماند.

آسمان باز هم ابریست...
خدا رو شکر که از غرق شدن جون سالم به در بردم ..
پ.ن: می خواستم یه متن حسابی به جبران این مدت بنویسم اما خوب خسته ام و ذهنم راه نمیده...
چند روز یش رسیدم به یکی از بچه ها گفتم: شنیدی جنبش سبز علوی راه افتاده؟
گفت: سبز علوی که ما هستیم !
هیچ نگفتم..
امروز یه چیزی دیدم که حتم بردم راست میگه ..
چند روز قبل از ۱۳ آبان در یکی از وبلاگ های دوستان سبز ( نه ببخشید سبز علوی ) این مطلب آپدیت شد :

البته وقتی امروز به آدرس خود سایت مراجعه کردم تا متن کامل رو بخونم با این متن مواجه شدم که این دوست عزیزمون پشیمون شدند! البته نه به خاطر احترام به ائمه و پشیمونی از توهین هاشون.. بلکه به احترام دوستان دیندارشون (!) :
برای من عجیب نیست که از این چیزا ببینم ..
فقط برای کسانی که خیلی دوستشون دارم و اینجور شتابزده و بدون فکر حرف می زنند متاسفم.
اینو هم دیروز توی وبلاگ یه نفر کامنت گذاشت:
آدما تا جوونند غرور جوونیشون نمیذاره از عقایدشون(غلط یا درست)کوتاه بیاند وقتی هم که پیر میشن مثل بچه ها میشن(لجباز و خرفت)
پس چه جوری میشه راه را به آدمی و شبه آدمی(بسیجی مخلصmokhLESS )نشون داد...
من دوست ندارم مثل شماها آدم ها رو تعمیم بدم وگرنه منم می تونم بگم که
" خدا هم نمیتونه این سبزای لجنی رو هدایت کنه !!!"
(بعدا نوشت: این جمله رو فقط ساسس می دونه جریانش چیه پس زود بهتون بر نخوره و جبهه نگیرید!)
پ.ن:
هر کس که دم زد از ادب مرد، حرف بود
هر کس که فحش داد به فیض ادب رسید
آن لحظه
كه دست هاي جوانم
در روشنايي روز
گل باران ِ سلامُ تبريكات ِ دوستان ِ نيمه رفيقم مي گذشت
دلم
سايه اي بود ايستاده در سرما
كه شال كهنه اش را
گره مي زد ...
....
امروز
ذهنم پر است،
از يك ماديان و كره اش
فردا،
برايت شعري عاشقانه خواهم نوشت

"حسین پناهی"
پ.ن: چقدر دلم برات تنگ شده برات.. برای خوندن و نفهمیدن حرفات !!!
چند تا متن دیگه هم در ادامه مطلب... (لینک اصلاح شد)
ادامه مطلب
یه دوست عزیزی برام کامنت گذاشت که :
فكرنمي كنيد يه كم تند رفتيد يه كم زود متهم كرديد نميدونم شماتاكي مي خواين درباره اين موضوع بنويسيد وتاكي ادامه بدين...
باید خدمت این دوست عزیز و بقیه عرض کنم که :
۱- اینجا یک صفحه کاملا شخصیه و مثل یه دفتر یادداشت برای من می مونه .. پس برای دل خودم می نویسم..
۲- هیچ وقت برای این ننوشم که یکی بیاد نظر بده مثلا تایید کنه یا تکذیب کنه ...
۳- شما هم می تونید مثل خیلی هایی که قبلا میومدن اینجا و مطالب رو دنبال می کردند ولی حالا به دلیل زیاد شدن مطالب با این موضوع دیگه نمیان یا لااقل اثری از خودشون به جا نمیذارند تشریف نیارید!
۴- نظرات بقیه خیلی برام ارزش داره و محترمه و خیلی از اوقات همین نظرات بهم کمک کردند و من دید خودم رو اصلاح کردم اما گاهی اوقات بعضی از حرفها رو نمی تونم بپذیرم..
۵- خیلی بدم میاد وقتی در شرایط طرف مقابلمون نیستیم و نمی دونیم جریان از چه قراره بی خودی شعار بدیم !
۶- من همین الان یه بک آپ از اینجا دارم و یه جای دیگه یه وبلاگ جدید با همین آرشیو ساخته ام و اگر هنوز اینجا می نویسم و حذفش نکردم به خاطر اینه که برای تمام این متن ها و نظرات خواننده هام ارزش قائلم .. اینا روز به روز زندگی من هستند...
متنفرم از اینکه همیشه حق با توه ..
از اینکه اینقدر مغروری و حرف هیچ کس برات مهم نیست..
از اینکه همیشه فکر می کنی فقط کار تو درسته ..
از اینکه بال بال زدن دیگران برات مهم نیست..
از اینکه اینقدر راحت آدما رو کنار میذاری..
از اینکه کمی هم خودت رو جای طرف مقابلت نمیذاری..
از اینکه به اسم دوست داشتن هر کاری دوست داری می کنی..
از اینکه به بهانه دلسوزی دل بقیه رو می سوزونی..
از اینکه فکر می کنی دوست داشتن یه نفر اینقدر زود به فراموشی میرسه..
از اینکه انتظار عملی شدن قول های دیگران رو داری در حالی که خودت قول و قرارت رو فراموش می کنی..
از اینکه ...
آهای با توام میشنوی؟...
از تمام اینها متنفرم ..
و متنفرم از اینکه نمی تونم ازت متنفر باشم !
پ.ن: این متن فقط جهت خالی شدن نویسنده بوده و ارزش دیگری ندارد !
كي شعر تر انگيزد خاطر كه حزين باشد
يك نكته از اين معني گفتيم و همين باشد
از لعل تو گر يابم انگشتري زنهار
صد ملك سليمانم در زير نگين باشد
غمناك نبايد بود از طعن حسود اي دل
شايد كه چو وا بيني خير تو در اين باشد
هركو نكند فهمي زين کلک خيال انگيز
نقشش به حرام ار خود صورتگر چين باشد
جام مي و خون دل هريك به كسي دادند
در دايره ي قسمت اوضاع چنين باشد
در كار گلاب و گل حكم ازلي اين بود
كين شاهد بازاري وان پرده نشين باشد
ان نيست كه حافظ رندي بشد از خاطر
كاين سابقه ي پيشين تاروز پسين باشد
پ.ن: شايد كه چو وا بيني خير تو در اين باشد! شاید...
اینجا خیلی خسته کننده شده نه؟
اما خوب دیگه چه میشه کرد. گاهی بعضی از افکار اینقدر روی فکر و ذهنت چمبره میزنن که دیگه توان اینکه ازشون فرار کنی رو هم نداری.. حتی اینکه بتونی باهاشون معقول برخورد کنی.
به قول خیلی از دوستان باید اجازه داد تا یه کم زمان بگذره تا ببینیم چی میشه ..
البته اگر توی خیلی از این افکار غرق نشم ..
همچنان دارم دست و پا می زنم تا بلکه شنا کردن یاد بگیرم !
نه اشتباهی گفتم با دست و پا زدن شاید بشه کاری کرد که فرو نرفت اما اگه توی باتلاق افتاده باشی بیشتر فرو میری.. تازه با اگه باتلاق هم نباشه فقط می تونی موقتا خودتو نگه داری چون بدون توجه به هیچ اصلی فقط دست و پا زدی ..
به قول فریاد شاید مسکن خوبی باشه اما درمان درد نیست..
پ.ن: این مطلب برای خالی نبودن عریضه نوشته شد!
خدا گفت:ليلي يك ماجراست ؛ ماجرايي آكنده از من ؛ ماجرايي كه بايد بسازيش.
شيطان گفت : تنها يك اتفاق است .بنشين تا بيافتد.
آنان كه حرف شيطان را باور كردند ؛نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيافتاد.
مجنون اما بلند شد ؛رفت تا ليلي را بسازد.
خدا گفت :ليلي درد است .درد زادني نو .تولدي به دست خويشتن.
شيطان گفت : آسودگي ست.خيالي ست خوش.
خدا گفت :ليلي ؛ رفتن است.عبور است و رد شدن.
شيطان گفت :ماندن است .فرورفتن در خود.
خدا گفت :ليلي جستجوست .ليلي نرسيدن است و بخشيدن.
شيطان گفت :خواستن است .گرفتن و تملك.
خدا گفت :ليلي سخت است. دير است و دور از دست.
شيطان گفت:ساده است.همين جايي و دم دست.
و دنيا پر شد از ليلي هاي زود .ليلي هاي اينجايي.
ليلي هاي نزديك لحظه اي.
خدا گفت :ليلي زندگي ست.زيستني از نوعي ديگر..
ليلي جاودانگي شد و شيطان ديگر نبود..
مجنون؛زيستني از نوع ديگر را برگزيد و مي دانست ليلي تا ابد طول مي كشد.
"عرفان نظرآهاری"
مهر۸۴
من گاهی اوقات مجبورم
به آرامش عمیق سنگ
حسادت کنم
چقدر خیالش آسوده است
چقدر تحمل سکوتش طولانی ست
چقدر ....
مهر ۸۵
چقدر زيباست
كه حس كني
كسي منتظر شنيدن حرفهايت است
و دست آماده براي ياري دستانت
و چه تلخ كه اين احساس را
خود از خود بگيري !
مهر ۸۶
همون بهتر که ساکت باشه این دل
جدا از این ضوابط باشه این دل
از این بدتر نشه رسوایی ما
که تنهاتر نشه تنهایی ما ...
...
..
.
و حرف هایی است برای نگفتن !...
مهر ۸۷
پ.ن :
از بخت یاری ماست شاید
که آنچه میخواهیم یا بدست نمی آید
یا از دست میگریزد...
"م.بیگل"
پ.ن۲: نمی دونستم چی بنویسم یه گشتی توی آرشیو سالهای قبل زدم اینا رو انتخاب کردم . ۲تا مطلب آولی از خودم نیست... گاهی حرفهای امروزم دقیقا توی گذشته هم بوده .. چرا؟
...
پ.ن: چقدر این روزا آدمای با درد مشترک زیاد شدن !
از تمام دوستان که در طرح ختم قرآن شرکت کردند ممنونم که رونق خوبی به این طرح دادند.
دیگه هیچی...
فقط خواستم بگم که هستیم هنوز...
و نفس می کشیم...
- مامان این لباس جدید من کو؟
توی کمد لباساست دیگه ..
- پس چرا اتو نداره؟ چرا اینقدر کثیفه؟
- من چطوری با این بیام مهمونی؟
خودت باید به فکر می بودی..
- اصلا من نمیام اینجوری...
مگه میشه ؟ دعوت مون کردند... خوب نیست اگه نریم
- آخه اینجوری که خیلی بده ..
نگران نباش صاحب خونه نگاه به لباست نمی کنه ..
شاید همونجا یه لباس نو هم به تنت کنه ..
- مگه میشه؟ یعنی چی؟
آره میشه ...
خودش گفته: دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من !
- خوب اینجوری که آدم فقط شرمنده میشه ...
پ.ن: پریشون تر از همیشه دارم برای مهمونی آماده میشم ...

من ز مقصد ها پی مقصودهای پوچ افتادم
تا تمام خوب ها رفتند و خوبی ماند در یادم..
من به عشق منتظر بودن
همه صبر و قرارم رفت...
بهارم رفت..
عشقم مرد..
یارم رفت..
یارم رفت..
یارم..
رفت..
ر..
ف..
ت...
پ.ن: ماه روئت شد! اما کاش نمی شد.. مشغول خواندن نماز آیاتم ...
زاهد شراب كوثر و حافظ پياله خواست
تادر ميانه خواسته ي كردگار چيست...
برایت دعا می کنم
هر بار که مردم بی تفاوت از کنارم می گذرند
و هر بار که نفس می کشم
برایت دعا می کنم
تا به آنچه که می خواهی برسی...
گاهی اوقات آدم باید برگرده به گذشته ها..
اما نه اینکه توشون گیر کنه و اسیر بشه...
این قالب برای یه نفر دوست داشتنی بود و برای همون یه نفر گذاشتم که این روزا شاید دل خوشی ازم نداره مثل خیلی ها...
من هم دوست دارم که شبیه روزهایی بشم که خیلی برای خودم هم دوست داشتنی بودن اما ...
قالب وبلاگ رو عوض کردم به امید اینکه بتونم توی خودم هم یه قالب جدید بذارم ...
دعا کنید که بشه..
پ.ن: فریاد جلوی همه ازت معذرت میخوام ..ببخش
هوس تنهایی کرده ام. جای خلوتی می خواهم و صدای او را که دائم بگوید : «دوستت دارم ، دوستت دارم، دوست دارم» و من با صداش در خودم غرق شوم و بغض کنم و آرام گریه کنم تا کلافه شوم و بگویم : «بس است دیگر ! بگو دوستت ندارم. بگو از تو متنفّرم ، بگو برو گم شو!»
و من از شنیدن آن ها سبک شوم و بخندم و کیف کنم تا کرخ شوم و دوباره هوس کنم آن صدا از پشت پنجره باز با ناز و خنده سرک بکشد و آهسته بگوید:« هر چه گفتم دروغ بود. دوستت دارم،دوستت دارم.»
و من دوباره سنگین بشوم و کیف کنم و فرو بروم و گریه ام بگیرد و دوباره بازی شروع بشود و من التماس اش کنم که بگوید دوستت ندارم و او بگوید :« چون تو می خواهی می گویم دوستت ندارم. بس که عاشقت هستم می گویم از تو متنفّرم تا بخندی.» و بعد بپرسد:«حالا راضی شدی؟ سبک شدی؟»
و من بگویم:« نه، رفتن ات، آمدن ات، خنده ات، گریه ات، آشتی ات، قهرت ، عشق ات، نفرت ات ، دوری ات ، نزدیکی ات ، وصال ات ، فراق ات ، صدات ، سکوت ات ، یادت ، فراموشی ات ، مهرت ، کینه ات ، خواندن ات ، نخواندن ات و اصلن بودن ات و نبودن ات سنگین است ، سنگین است ، سنگین است.
بگویم :«اتفاق تو از همان اول نباید می افتاد و حالا که افتاده است دیگر نمی توان آن را پاک کرد یا فراموش کرد. اما شاید پاک کنی باشد تا مرا برای همیشه پاک کند.»
کتاب چند روایت معتبر
نوشته مصطفی مستور
*******

از روز اول که مداد شدم دنبال یه پاک کن می گشتم... نه پاک کنی که مثل این delet صفحه کیبورد هر وقت یه چیزی اشتباه نوشتی زود پاکش کنی!
نه.. دقیقا پاک کنی می خوام که پاکم کنه ... برای همیشه... نه این پاک کردنی که ما توی ذهنمون براش یه تصویر داریم !
«دیگر از این همه واهمه پکیدم ! می فهمی؟!»
اتفاق زیاد افتاد و نمیشه پاک کرد... و مایل هم نیستم پاک بشن چیزای قشنگی که توی صفحه زندگیم نقش بستن. اما دیگه طاقت ندارم .
بی صبر شدم؟ باشه .. تو راست می گی... شاید به قول "فریاد" من دیگه اون آدم قبل نیستم !
کسی که از نوشته هاش بوی سفیدی میومد یا خیلی چیزای دیگه .. این روزا دنبال یه پاک کن می گردم برای نوشتن ! نوشتن توی یه صفحه ای که خیلی پر شده از تمام چیزهایی که یه مداد شب و روز خط خطی کرده ..
گاهی باید حرفای خودت رو پاک کنی..
و گاهی هم باید یه پاک کن بیاد و تو رو برای همیشه پاک کنه تا هیچی ازت نمونه ...
******
یکی به اسم پدربزرگ توی مطلب قبلی این کامنت رو خصوصی گذاشت:
« اگه به جای این کارا یه کم درس میخوندی و سر کلاسات میرفتی درساتو پاس میکردی.ما در برابر عمرمون مسئولیم.وقت یه امانت الهیه.
با این که مطلبت قشنگ بود اما زمانش مال شب امتحان نیست
ببخشید.مثل نصیحت پدر بزرگا بود! »
اول اینکه چرا خصوصی گذاشتی حرف به این حسابی رو !
دوم اینکه شاید برداشت شما با نوه تون در مورد شب امتحان یه چیز دیگه ای باشه... وقت یه امانت الهیه درست پس به همین دلیل نمی خوام وقتم رو فقط صرف چیزایی کنم که علاقه ای بهشون ندارم که پس فردا بازخواست بشم که چرا عمرت رو اینجوری تلف کردی! گاهی اگر چیزهای قشنگ رو به دلیل اینکه موقع ش نیست رها کنی دیگه سراغت نمیان... با این حال ممنونم پدر بزرگ عزیز...
******
دیگه سعی می کنم واسه مناسبت های مذهبی ننویسم !
اول به این دلیل که به قول احسان حرفای ما توی این ۳ ۴ سال توی این مناسبت ها هیچ فرقی نکرده و اصلا رنگ و بوی تغییر و ترقی توش نیست ... گرچه می دونم گاهی تکرار ها خیلی زیباتر هستند..
دوم اینکه این آرشیو بهم نشون داده که چقدر نوشته هام با خود واقعیم تناقض داره...
همین !
وقتی نمی دونی کجا می خوای بری چه فرقی می کنه از کدوم ور بری...
وقتی نمی دونیم از هم چی می خوایم دیگه چه فرقی می کنه طرف مقابل کی باشه؟
وقتی تعریفی از عشق نداریم چه تفاوتی می کنه عاشق کی باشیم؟
روز و شب می دوییم و می دوییم عین یه دونده مسابقه ماراتن . اینقدر هم تخته گاز میریم که انگار دقیقا می بینیم که بعد از خط پایان یه عالمه آدم با دسته گل منتظر ما هستند.
میریم و میریم تا اینکه می رسیم به آخرش.. بعد می بینیم خبری نیست و انگار نه انگار که مسابقه ای بوده ..
تازه دور و برمون رو که نگاه می کنیم می بینیم چه قدر از مسیر اصلی دور افتادیم و خبر نداریم ..
چقدر از رفتارای ما آدم ها به خاطر دیدن رفتارای آدم های دور و برمونه؟
دیگه همه این مثال مسخره رو می دونن که تا با یه معتاد مصاحبه می کنن میگه امان از دوست ناباب!
این دیگه بدترین حالتشه . اما تو یه وضعیت عادی چقدر ما متاثر از جو اطراف خودمون هستیم؟
چقدر از جوونای ما برای اینکه از غافله هم سن و سالای خودشون عقب نمونن قیافشون عوض میشه؟
کاش که فقط قیافه باشه . چقدر دنباله رو فکر و عقیده اونا میشن؟
در حالی که در نگاه اول فقط چیزیه که بیشتر براشون جذابه تا مفید!
بدجوری حس می کنم دارم گم میشم ... دارم دور میشم از خودم ..
چقدر بدم میاد از اینکه این شکلی زندگی کنم ..
بی ثمر راه بیفتم و خودم رو خسته کنم و داغون بشم و آخر سر برای اینکه سر خودم شیره بمالم و به خودم بقبولونم که ضرر نکردم بگم اینا باید پیش میومد. تو وظیفه داشتی . تو باید اینو هم امتحان میکردی. داغونت کرد اما قشنگ بود و هزارتا حرف دیگه ..
تا وقتی خوشحالیم و روزگار بر طبق مراد از زندگی شاعرانه خودمون لذت می بریم و حس می کنیم هرچی داریم دیگه بالاترین چیزه و بهتر از این نمی شه و ...
اما خدا نکنه چرخ روزگار بر طبق مراد ما نچرخه ...
چی دارم میگم اصلا؟
بیخیال بریم خوشیمون برسیم ....
پ.ن: مطلب پایینی ! و این مطلب هم پینوشت مطلب پایینی ...

