تبليغاتX
سفید مثل شب...
داغ کن - کلوب دات کام

 

همه چیز خوب و آرام است.

شکر خدا دنیا کمی بر وفق مراد میگذرد و غمی نیست جز همین بی غمی !

وقتی روزگار عادی ست و من هم عادی و خوب خدایم را خیلی دوست میدارم.

خدای من خدایی رحمان و رحیم است که از لحظه لحظه بودنش لذت می برم و تمام لحظه هایم پر می شود از عطر حضورش..

گه گاه که دلتنگ می شوم در گوشه ای می نشینم و یک دل سیر برایش می گویم و می گریم..

البته خوب اجبارا این راه را انتخاب می کنم چرا که اگر کسی را باشد که گوش کند نوبت به خدا نمی رشسد.

آنقدر می گویم و می گویم تا سبک شوم و او هم می شنود و می شنود. ایجا خدایم نقش سنگ صبور دارد.

خلاصه روزها می گذرد و من هم مطالباتم را از او درخواست می کنم.

اما چه سود آنگاه که زبان به شکوه باز می شود و یکریز پشت سر هم حرف می زند گوش ها دیگر توان شنیدن ندارند.

در این مواقع با خود فکر نمی کنم که در یک رابطه دوستی ساده هم بین دو دوست رابطه متقابل وجود دارد. یعنی نمی شود یک طرف همیشه مدعی باشد و بخواهد و بخواهد و طرف دیگر هیچ نگوید انتظاری هم نداشته باشد و در برابر تمام حرف های طرف مقابلش بگوید : چشم !

یعنی حتی به اندازه یک دوست هم خدا را نپذیرفته ام و او فقط برای من حکم  الهه ی مقدسی را دارد که هرگاه چیزی بخواهم به او دستور بدهم و او هم از غیب برایم فراهم کند.

گرچه خوب وقتی با این انتظار زندگی می کنی و به آن عادت می کنی خدا هم می گوید باشد..

شاید همان وقت است که به فرشتگانش می گوید :

 تمام خواسته هایش را اجابت کنید تا زود برود که من نمی خواهم دیگر او را ببینم ...

آن وقت هم که خوشحال و شاد و خندان این طرف و آن طرف می دوم و شادی می کنم و فدای این خدای نازنینم می شوم..

اما چه فدا شدنی .. که تمام آن به زبان است و نه از روی دل .. مانند خیلی از "دوستت دارم" گفتن های امروزی ها..

روزها می گذرد و ابرهایی در آسمان آبی زندگی پیدا می شود.

کم کم اضطراب به جانم می افتد و بی تابی امانم را می برد. انگار آمادگی اش را هم نداشته ام و حسابی غافلگیر شده ام.

آن وقت است که دیگر باید بود و دید که چه ها بر عقل و زبان من می گذرد..

خدایا چرا من؟

برای چه؟

به چه گناهی؟

این همه آدم.. حق من بود؟

چرا فلانی نه؟

این بود خدایی تو؟

این بود عدل تو؟

من این عدل را نمی خواهم.

اصلا اگر فلان کار نشه من دیگر دوستت ندارم. می روم سراغ دیگران..

و ...

(این هم یک نمونش!)

جالب شد نه؟

به نظر شما خدا این جور مواقع پیش خودش چی میگه؟

به نظر من که فقط سرش را تکان می دهد و نگاهی به فرشتگانی می کند که همه از دست این موجود زمینی به داد آمده اند.. همانها که وقتی خدا می خواست انسان را بیافریند در جواب سوالشان که گفتند: «آیا موجودی خلق می کنی که در زمین فساد کند؟ » شنیدند که : «من چیزی می دانم که شما نمی دانید!»

آری این است نتیجه یک خداپرستی به سبک من .. که بیشتر به دوستی خاله خرسه می ماند.

تا آن وقت که سودی برایم دارد از وجودش لذت می برم و در کنارش هستم و دوستش دارم اما ...

این است فرجام یک رابطه یک ارزشی که تنها پایه آن محبت است !

محبتی که شاید از ستون های کلیدی  ساختمان عظیم خداپرستیست اما نباید از یاد برد که یک ساختمان برای بنا شدن به ستون های بیشتری نیاز دارد. این چنین است که با کوچکترین لرزه ای این یک ستون می شکند و همه چیز فرو می ریزد.

این است پایان یک دوستی مسالمت آمیز و کاملا یک طرفه !

جایی که فقط خواسته های من مطرح است و انتظار اجابت شدن آنها . و دیگر برای خواسته های خداوندی جایی باقی نمی ماند.

آری این است حکایت خداپرستی من ..

این است حکایت یک عشق پوشالی..

این است حکایت یک محبت دروغین..

لابد با خود فکر می کنی خوب پس باید چگونه باشد! اگر من می دانستم که اوضاعم از این بهتر بود ..

کاش کمی فکر کنیم...

شاید هم باید بیشتر از کمی فکر کنیم ...

 

 

نوشته شده در 2009/11/11ساعت 13:58 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
 

دلم برای داستان های کودکی تنگ است..

همان ها که اینگونه شروع می شدند:

یکی بود یکی نبود،

 غیر از خدا هیچ کس نبود..

پ.ن: غیر از خدا کسی خریدار دلتنگی هایم نبود، نیست، نخواهد بود...

 

نوشته شده در 2009/11/7ساعت 15:52 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
 

ای درویش! هر که عاشق نشد پاک نشد و هرکه پاک نشد به پاکی نرسید. و هرکه عاشق شد و عشق خود را آشکارا گردانید پلید بماند و پاک نشد از جهت آنکه آن آتش که از راه چشم به دل وی رسیده بود از راه زبانش بیرون کرد. آن دل نیم سوخته در میان راه بماند.

از آن دل من بعد هیچ کاری نیاید نه کار دنیا و نه کار عقبی و نه کار مولی...

"انسان کامل- عزالدین نسفی"

پ.ن: هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

نوشته شده در 2009/10/28ساعت 18:14 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام

 

هوس تنهایی کرده ام. جای خلوتی می خواهم و صدای او را که دائم بگوید : «دوستت دارم ، دوستت دارم، دوست دارم» و من با صداش در خودم غرق شوم و بغض کنم و آرام گریه کنم تا کلافه شوم و بگویم : «بس است دیگر ! بگو دوستت ندارم. بگو از تو متنفّرم ، بگو برو گم شو!»

 و من از شنیدن آن ها سبک شوم و بخندم و کیف کنم تا کرخ شوم و دوباره هوس کنم آن صدا از پشت پنجره باز با ناز و خنده سرک بکشد و آهسته بگوید:« هر چه گفتم دروغ بود. دوستت دارم،دوستت دارم.»

 و من دوباره سنگین بشوم  و کیف کنم و فرو بروم و گریه ام  بگیرد و دوباره بازی شروع بشود و من التماس اش کنم که بگوید دوستت ندارم و او بگوید :« چون تو می خواهی می گویم دوستت ندارم. بس که عاشقت هستم می گویم از تو متنفّرم  تا بخندی.» و بعد بپرسد:«حالا راضی شدی؟ سبک شدی؟»

و من بگویم:« نه، رفتن ات، آمدن ات، خنده ات، گریه ات، آشتی ات، قهرت ، عشق ات، نفرت ات ، دوری ات ، نزدیکی ات ، وصال ات ، فراق ات ، صدات ، سکوت ات ، یادت ، فراموشی ات ، مهرت ، کینه ات ، خواندن ات ، نخواندن ات و اصلن بودن ات و نبودن ات سنگین است ، سنگین است ، سنگین است.

بگویم :«اتفاق تو از همان اول نباید می افتاد و حالا که افتاده است دیگر نمی توان آن را پاک کرد یا فراموش کرد. اما شاید پاک کنی باشد تا مرا برای همیشه پاک کند

کتاب چند روایت معتبر

نوشته مصطفی مستور

*******

از روز اول که مداد شدم دنبال یه پاک کن می گشتم... نه پاک کنی که مثل این delet صفحه کیبورد هر وقت یه چیزی اشتباه نوشتی زود پاکش کنی!

 نه.. دقیقا پاک کنی می خوام که پاکم کنه ... برای همیشه... نه این پاک کردنی که ما توی ذهنمون براش یه تصویر داریم !

«دیگر از این همه واهمه پکیدم ! می فهمی؟!»

اتفاق زیاد افتاد و نمیشه پاک کرد... و مایل هم نیستم پاک بشن چیزای قشنگی که توی صفحه زندگیم نقش بستن. اما دیگه طاقت ندارم .

بی صبر شدم؟ باشه .. تو راست می گی... شاید به قول "فریاد" من دیگه اون آدم قبل نیستم !
کسی که از نوشته هاش بوی سفیدی میومد یا خیلی چیزای دیگه .. این روزا دنبال یه پاک کن می گردم برای نوشتن ! نوشتن توی یه صفحه ای که خیلی پر شده از تمام چیزهایی که یه مداد شب و روز خط خطی کرده ..

گاهی باید حرفای خودت رو پاک کنی..

و گاهی هم باید یه پاک کن بیاد و تو رو برای همیشه پاک کنه تا هیچی ازت نمونه ...

 

******

 

یکی به اسم پدربزرگ توی مطلب قبلی این کامنت رو خصوصی گذاشت:

« اگه به جای این کارا یه کم درس میخوندی و سر کلاسات میرفتی درساتو پاس میکردی.ما در برابر عمرمون مسئولیم.وقت یه امانت الهیه.
با این که مطلبت قشنگ بود اما زمانش مال شب امتحان نیست
ببخشید.مثل نصیحت پدر بزرگا بود! »

اول اینکه چرا خصوصی گذاشتی حرف به این حسابی رو !

دوم اینکه شاید برداشت شما با نوه تون در مورد شب امتحان یه چیز دیگه ای باشه... وقت یه امانت الهیه درست پس به همین دلیل نمی خوام وقتم رو فقط صرف چیزایی کنم که علاقه ای بهشون ندارم که پس فردا بازخواست بشم که چرا عمرت رو اینجوری تلف کردی! گاهی اگر چیزهای قشنگ رو به دلیل اینکه موقع ش نیست رها کنی دیگه سراغت نمیان... با این حال ممنونم پدر بزرگ عزیز...

******

 

دیگه سعی می کنم واسه مناسبت های مذهبی ننویسم !

اول به این دلیل که به قول احسان حرفای ما توی این ۳ ۴ سال توی این مناسبت ها هیچ فرقی نکرده و اصلا رنگ و بوی تغییر و ترقی توش نیست ... گرچه می دونم گاهی تکرار ها خیلی زیباتر هستند..

دوم اینکه این آرشیو بهم نشون داده که چقدر نوشته هام با خود واقعیم تناقض داره...

همین !

 

نوشته شده در 2009/8/5ساعت 10:21 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
 

 چون دری بسته شد راهی گشوده ماند

و چون راهی گشوده ماند دری بسته شد

و در این قصه تقدیر این بود

که صبح دیگری در راه است...

پ.ن: گاهی لابه لای چیزایی که تلوزیون پخش می کنه هم میشه چیزای جالب گیر آورد!

 

نوشته شده در 2009/6/28ساعت 23:32 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام

 

سال ها پیش در اسکاتلند خانواده ای بود.

پدر خانواده از ماه ها قبل تلاش کرده بود تا اقدامات لازم جهت سفر خانواده و اقامت آنها به آمریکا رو فراهم کنه. ماه ها درگیر کارهای گذرنامه و بلیط کشتی بود.

همه خانواده غرق در شادی بودند.

تا اینکه یک هفته قبل از حرکت آنها سگی پای یکی از بچه ها رو گاز می گیره و به علت مبتلا شدن به بیماری هاری اونا در قرنطینه قرار می گیرند و نمی تونن از خونه خارج بشن..

همون خانواده خوشحال چند روز قبل حالا دیگه هیچ اثری از شادی در وجودشون نبود.

پدر و بقیه افراد کلی ناراحت بودند و حتی پسر کوچکشون رو شماتت می کردند و به خدا گله و شکایت.

روز حرکت کشتی رسید. پدر برای بدرقه کشتی به اسکله آمد و با افسوس رفتن کشتی رو نگاه می کرد..

و باز هم برگشت و گله و شکایت رو شروع کرد...

اما..

4 روز بعد خبر رسید که کشتی غول پیکر تایتانیک در اقیانوس غرق شد و ...

 

آری از قسمت نمی باید گریخت

عین الطاف است ساقی هرچه ریخت

 

*******

پی نوشت:

 + گاهی ما نسبت به خدا هم خیلی با بی انصافی قضاوت می کنیم . در حالی که اصلا در مقام قضاوت نیستیم... خدایا به من بیاموز که آنچه را تو دیر می خواهی زود نخواهم ...

+ زود برگشتم؟ دیگه دلیلی برای نبودن نداشتم !

 

نوشته شده در 2009/6/27ساعت 22:3 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
 

برخلاف همیشه که کامنت ها رو زود می خوندم تا بخوام جواب بدم حالا میخوام روش یه کم فکر کنم ..

فریاد یه کامنت برام گذاشته بود گفتم به خوندن چند بارش می ارزه ( البته همه کامنت هاش همینجوریه) به خاطر همین گذاشتمش تو این صفحه که هم برای چندمین بار ببینم هم بقیه بخونن...

به قول یکی گاهی اوقات آدم حرف دلش یا چیزی رو که دوست داره از زبون بقیه میشنوه ...

«به دور و ور كه نگاه مي كنم چه ادمهايي...همه انگار عجله دارن.همه دنبال درمان دردشون مي گردن.درد...هيچ كس دنبال دردش نمي گرده...شايد اگر ماادمها نصف وقتي كه دنبال درمان مي گرديم رو دنبال درد مي گشتيم حالا وضعمون اين نبود.
هيچ وقت كسي نمي فهمه درد ما درمان ماست.چون وقتي درد پيدا شه درمان هم پيدا ميشه.

كي تاحالا درد خودش رو فهميده؟گذشته از درد ديگران...
فهم ادمها ياد گرفتني نيست.مكتبي رو نمي شناسم كه فهم ياد بده.اما امروز فهم ادمها بسته به دونسته هاشونه ادمها دونسته هاشون رو مي فهمند.هيچ كس از فهمش به دونستن نميرسه.
ادمهاي دور و ما جوون مي فهمند...خيلي جوون...نه حتي بچه...اخه بچه ها مي فهمند فقط نمي دونند.اما جوونا مي دونند اما باشور دونستنشون مانع فهميدن خودشون ميشن.

كنار گود نشستن فهم من بامنه.خلوت من و من و من...
اينجا...جايي نيست كه من بدونم هستم.و هر لحظه به خودم اخطار بدم كه هيچي نيستي.اينجا ميري جلو باتكيه به بودنت نه به اميده به بودن رسيدن.يه كم بي پرده باخودت حرف بزني مي فهمي چي مي گم.
وقتي ياد بگيري واسه لاپوشي ترديدهات شكت رو به ديگران تحميل كني اونوقت ميري بالا تاباسر بخوري زمين.
اين رهي كه ما ميرويم به تركستان است... »

 پ.ن: ممنونم ازت فریاد...

موضوع: درس زندگی

نوشته شده در 2009/4/21ساعت 14:31 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
 

یک ماه از آمدنش می گذشت

اما انگار راضی به این آمدن نبود

و نیست !

این روزها دلش تنگ است

برای زمستانی که بهاری بود

و حالا این بهار زمستانی است..

چه زیبا دلتنگ هم می شوند فصل ها ...

******

اما من این حوالی کنار انبوهی از خاطرات ریز و درشت ایستاده ام  و دوست ندارم تکانی بخورم

چرا که عادت دست و پایم را برای رفتن می ماند..

ریشه دوانده ام در زمینی که خودش هم سکون را دوست نمی دارد..

زمینی که می گردد... زمینی که چهار فصل به خود می بیند..

زمینی که در حال تغییر است ..

اما من ! همانی هستم که بودم ...

من و تو خودمان را به زندگی بگوییم ...

بگوییم ...

موضوع: درس زندگی

نوشته شده در 2009/4/13ساعت 17:1 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
 

به هر كسي كه سلام كني منتظري كه جوابت رو بده.

آخه ميگن جواب سلام واجبه... پس چرا جواب سلامت رو نمي شنوم ؟
خدايا مي دونم كه تو قبل از اينكه فكرش رو بكنم جوابم رو دادي يا حتي زودتر بهم سلام كردي اما خوب چيكار كنم كه گوش هام ضعيف شدند .

يا من اسمه دوا ... كمك كن .

از بچگي وقتي يه كار بدي مي كردم خودم رو از بابا و مامان قايم مي كردم تا نكنه يه وقت دعوام نكنن.

تا يه مدت هم خودم رو آفتابي نمي كردم تا آب ها از آسياب بيفته.

اما خوب به مهربوني بزرگتر ها هم اميد داشتم ..

حالا ديگه بقيش رو خودت مي دوني چي مي شد...

بزرگتر كه شدم علاوه بر بزرگترها از بچه ها هم فرار مي كردم.

با كارهايي كه از روي بي فكري انجام مي دادم حتي تصور اين كه يه بچه هم منو موقع انجام دادن اون كار ببينه برام عذاب‌ آور بود...

حالا چي مي خوام بگم ؟
خودت فهميدي ؟
اگر فهميدي كه ديگه نگم. اما نه بذار بگم . خدا خودش دوست داره تا براش بگي چيكاره اي .. بگي كه كجاها كوتاهي كردي. بگي كه مي دوني اشتباه كردي ...بگم ؟


خدايا ببخش كه اندازه اون بچه هم از حضورت توي ثانيه به ثانيه زندگيم حساب نبردم ...

 

خدايا اگر اين چند روز هم بگذره و تو منو نبخشي من چيكار كنم ؟ چه خاكي به سرم كنم ؟

 

تا حالا ديدي وقتي يه بچه با مامانش قهر مي كنه . حتي اگر تقصير بچه باشه و بچه خطاكار باشه مامانش هي دنبال يه بهونه ميگرده كه با بچه حرف بزنه .. هي ميگه بيا غذا نمي خوري؟ كارتون شروع شده نگان نمي كني ؟ چي دوست داري واسه شام برات درست كنم ؟ و ...

بابا به كي قسم بخورم كه تو از من هم مشتاق تري به اومدنم .. به اين كه برگردم .. مگه تا حالا كم بهم اينو ثابت كردي ؟

هر وقت گناه كردم يه كم كه ازت دور شدم يهو بهم يه تلنگر زدي. يهو دارم تو خيابون ميرم صداي قشنگ اذان رو به دلم مي نشوني... گناه كردم و داغونم ميگي پاشو بيا ماه محرمه به حرمت حسين مي بخشمت...

بيا ايام فاطميه شده دست به دامن حضرت زهرا شو ..

خدايا مي خوام بگم اگر تو اين ماه من يه كم آدم شدم همش لطف و خوبي تو بود... من هنر نكردم . چون دست و پاي شيطان توي غل و زنجير بوده .. واي به من كه تو اين ماه هم گاهي ...

خدايا ميخوام بهت بگم اگر تو باهام نباشي بازم من همه چيز رو خراب مي كنم .. مگه خودت تو قرآن نگفتي كه اگر ما نبوديم يوسف از گمراهان مي شد ؟

كمكم كن ...

 

نوشته شده در 2008/9/17ساعت 20:18 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام

 

از هر کس که در دنیا  بترسی

از او فرار می کنی ..

اما ترس از خدا تو رو به خدا نزدیک تر می کنه ...

 

پ.ن: سعی می کنم مطلب بعدی از خاطرات عمره باشه ... گرفتارم .. دعامون کنید ...

 

نوشته شده در 2008/9/7ساعت 22:5 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
 

هیزم شکن وقتی خسته میشه که تبرش کند بشه

 نه اینکه هیزم هاش زیاد باشه ..

تبر ما انسان ها باورهایمان است

نه آرزوهایمان ! ...

منبع: یه پیام تو مسنجر

پ.ن: از کپی کردن خوشم نمیاد ولی خوب بعضی چیزا حرف خودم هم هست ...

 

 

 

نوشته شده در 2008/7/14ساعت 22:38 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
 

شب هاي امتحانات زميني ام ، تا صبح بيدارم براي اينكه شايد درسي را كه در طول يك ترم نخوانده ام پاس كنم اما كاش مي دانستم هر شبي كه مي گذرانم برايم به مثابه شب امتحاني است كه استادش پروردگارم است و نمره قبولي در اين درس را نمي توانم با يك شب تلاش به دست آورم...

درس : زندگي
تعداد واحد : به ميزان ثانيه هاي زنده بودن
استاد : خداوند
تاريخ امتحان : تمام لحظات
اعلام نتايج : قيامت
 

خودم

*******

آنگاه كه در ورطه غفلت و بي خبري از ياد خدا غرق در نعمت شدي

 بدان كه در عرصه آزمون الهي به سر مي بري...

سوره جن/ آيه ۱۷

*******

پي نوشت:

+ مطلب اولي رو تيرماه پارسال نوشته بودم تو وبلاگ كه توي مجله موفقيت هم چاپ شده بود ...

+ اميدوارم با توجه به اين آيه زيبا نتيجه خوبي به دست بياريم ...

+ يه مدتي ميرم واسه امتحانات ..

-->آرشيو مطالب با اين موضوع(درس زندگي)

 

نوشته شده در 2008/6/21ساعت 15:59 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
 

 

در میان هر سیب دانه ها محدود است .

در دل هر دانه سیب ها نا محدود !

دانه باشیم نه سیب!!!

منبع:اس ام اس

پ.ن : میلاد جان ممنونم ازت ... 

 

---> آرشیو مطالب با همین موضوع ( درس زندگی)

 

نوشته شده در 2008/6/17ساعت 13:55 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
 به نام او

 

و هرگاه دریا طوفانی شود و موجی مانند کوه ها آنها را فرو گیرد

 در آن حال خدا را با عقیده پاک می خوانند و چون باز به ساحل نجات رساند

 بعضی در راه طاعت و شکر خدا باقی مانند و بعضی به کفر شتابند.

و آیات ما را انکار نمی کند جز آن کسی که عهدشکن و کافر و ناسپاس است ...

سوره لقمان/ آیه 32

 

 

 گاهی  بعضی از حرفا اینقدر واضح هست که نیازی به توضیح ندارند ...

دوست دارید توی کدوم گروه باشید ؟

و این که حالا توی کدوم گروه هستیم ؟!

 

 

 

بیایید وقتی به ساحل رسیدیم کمی فکر کنیم ...

 

نوشته شده در 2008/6/11ساعت 20:5 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
 

 

همیشه شعار آزادی دادن خوب نیست ...

خیلی موقع ها اگه یه چیزی رو زندانی و ازش مراقبت کنی قشنگ تره

 چون اگه آزادش بزاری خیلی بهت ضرر میزنه ..

مثل هوس .. مثل هوای نفس .. مثل نگاه آلوده ...

اگه ازشون حفاظت بشه میشه حیا .. میشه عفت .. میشه پاکدامنی ..

اون وقته که با ارزش و زیبا میشه ..

 مگه نه ؟

پ.ن : البته بستگی به آدمش داره که با چه اعتقادی و زیبایی رو چی تعریف کنه ..اما فطرت آدما این زیبایی رو دوست داره حالا شاید یکی میخواد فریاد آزادی برای هوسش رو سر بده .. بذار راحت باشه ... یه روزی میفته تو زندان !

*******

ای مردم بترسید از آن روزی که نه هیچ پدری به کار فرزند آید و نه هیچ فرزندی به کار پدر !

البته وعده خدا حق و حتمی است . پس زنهار زندگانی شما را فریب ندهد

و شیطان فریبنده شما را به عفو و بخشش خدا مغرور نسازد !!!

سوره لقمان / آیه ۳۳

 

نوشته شده در 2008/6/10ساعت 15:50 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
 

 

 

شرف اینجا ارزان ،

 تن عریان ارزان ،

آبرو قیمت یک تکه نان

و دروغ  از همه چیز ارزانتر...

و چه تخفیفی خورده است

قیمت هر انسان !

 

دوره ارزانی است...

منبع: یک آفلاین

*******

پی نوشت: 

+ نوشته هایی وبلاگ اکثرا نوشته های خودمه به جز بعضی ها مثل این مطلب که منبعش رو میزنم ...

نوشته شده در 2008/6/3ساعت 23:15 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
 

 

توحید این است که وقتی نمی شود به خود خورشید نگاه کنی

 از بس که پر نور است از نورش غافل نشوی.

رشته نور را بگیری و جلو بروی تا به مقام قرب منبع نور برسی ...

 منبع: از کتاب نائب

 

نوشته شده در 2008/5/30ساعت 17:21 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام

 

در هند يك فاضل را دويچ مي نامند.

يعني كسي كه دوباره متولد شده است چرا دوباره ؟

بر سر تولد اول چه آمده است ؟

چه احتياجي براي تولد دوم وجود دارد؟ دستاورد تولد دوم چيست ؟
در تولد دوم چيزي را بدست مي اورد كه در تولد اول داشته

ولي اجتماع ،‌والدين و اطرافيانش آن را خرد و نابود كرده اند ...

"اوشو"

******

 

 

 

 

اين عبارت روي سنگ قبر يك كشيش نوشته شده است :

«جوان بودم و ازاد بودم ،‌تصوراتم هيچ محدوديتي نداشتند و در خيال خودم مي خواستم دنيا را تغيير بدهم . پيرتر و عاقل تر كه شدم فهميدم كه دنيا تغيير نمي كند. بنابراين توقعم را كم كردم و به عوض كردن كشورم قناعت كردم . ولي كشورم هم نمي خواست عوش شود. به ميان سالي كه رسيدم آخرين توانايي هايم را به كار گرفتم كه فقط خانواده ام را عوض كنم ولي پناه بر خدا آنها هم نمي خواستند عوض شوند و اينك در بستر مرگ آراميده ام و ناگهان دريافتم كه اگر فقط خودم را عوض مي كردم خانواده ام هم عوض مي شد و با پشت گرمي آنها مي توانستم كشورم را هم عوض كنم و چه كسي مي داند شايد مي توانستم دنيا را هم عوض كنم ..

 

"كتاب غذاي روح - وعده اول"

 

 

پ.ن ۱: برای کمی تنوع در وبلاگ از مطالب غم انگیزناک خودم خبری نیست فعلا

پ. ن ۲ : یادش به خیر اون روزی که برات مثال زدم که زندگی ما مثل تاب خوردن یه بچه میمونه ! ...حالا شاید تو پست بعدی بنویسم ..

پ.ن ۳: من مرده ام در روز به روز زندگانیم !

 

 

 

 

نوشته شده در 2008/4/19ساعت 14:4 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
 

 

دختران شهر به روستا فکر میکنند

دختران روستا در آرزوی شهر میمیرنند

مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر میکنند

مردان بزرگ در آرامش مردان کوچک میمیرنند

 

 کدام پل در کجای جهان شکسته است که هیچکس به خانه اش نمیرسد؟

 

*******

پي نوشت:


+ خودم خيلي دوستش دارم اينو ولي نمي دونم از كيه ! 

+ همچنان دارم سعي مي كنم به كامنت ها پاسخ بدم تو همون زير كامنتي كه ميذاريد !

 

+ اینم یه خبر جالب که واقعا خنده داره  :

تصاويري كه اين روزها در رسانه‌ها و مطبوعات اسپانيا به چاپ مي‌رسد شايد به اين زودي‌ها فراموش نشود؛ وزير دفاع بارداري كه در رژه‌ي ارتش حضور يافت.
به گزارش ايسنا به نقل از خبرگزاري آسوشيتدپرس، انتصاب عجيب خانم كارمي چاكون 37 ساله بدون هيچ تجربه‌ي نظامي به عنوان وزير دفاع اسپانيا، يكي از شگفت انگيزترين اقداماتي بوده است كه دولت سوسياليست زاپاترو كه با شعار "برابري جنسي" روي كار آمد، انجام داده است.

ماجرای کامل رو اینجا بخونید ...

 

نوشته شده در 2008/4/17ساعت 15:5 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام
 

طی شد این عمر تو دانی به چه سان ؟
پوچ و بس تند چنان باد دمان
همه تقصیر من است این که خودم می دانم
که نکردم فکری
که تعمق ننمودم روزی ساعتی یا آنی
که چه سان می گذرد عمر گران
....
کودکی رفت به بازی به فراغت به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
همه گفتند کنون تا بچه است
بگذارید بخندد شادان
که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست
بایدش نالیدن!
من نپرسیدم هیچ
که پس از این ز چه رو نتوان خندیدن
نتوان فارغ و آسوده ز غم
همه شادی دیدن
همچو مرغی آزاد هر زمان بال گشادن
سر هر بام که شد خوابیدن
من نپرسیدم هیچ
که پس از این ز چه رو بایدم نالیدن
هیچ کسی نیز نگفت زندگی چیست ؟
چرا می آییم ؟
بعد از این چند صباح به کجا باید رفت ؟
به چه سان باید رفت ؟
با کدامین توشه به سفر باید رفت
....

بقیه رو در ادامه مطلب بخونید ...

+ این چند تا مطلب بعدی رو تقدیم می کنم به یکی از دوستام که خیلی این روزا دلتنگه ...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در 2008/4/15ساعت 14:41 توسط مداد سفید | |
داغ کن - کلوب دات کام

All Rights Reserved [myblog] .:::. Designed By Barbod Arjmand